قالب وردپرس درنا توس
خانه / آثار احمد شاملو / آثار: دفترهای شعرها / شعرها: هوای تازه (صفحه 2)

شعرها: هوای تازه

سفر

در قرمزِ غروب،
رسیدند
از کوره‌راهِ شرق، دو دختر، کنارِ من.
تابیده بود و تفته
مسِ گونه‌هایشان

و رقصِ زُهره که در گودِ بی‌تهِ شبِ چشمِشان بود
به دیارِ غرب
ره‌آوردِشان بود.
و با من گفتند:
«ــ با ما بیا به غرب!»

 

من اما همچنان خواندم
و جوابی بدانان ندادم
و تمامِ شب را خواندم
تمامِ خالیِ تاریکِ شب را از سرودی گ…

توضیحات بیشتر »

گل‌کو

شب ندارد سرِ خواب.

 

می‌دود در رگِ باغ
باد، با آتشِ تیزابش، فریادکشان.

 

پنجه می‌ساید بر شیشه‌ی در
شاخِ یک پیچکِ خشک
از هراسی که ز جایش نرباید توفان.

 

 

من ندارم سرِ یأس
با امیدی که مرا حوصله داد.

 

باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با باد.

 

گل‌کو می‌آید
گل‌کو می‌آید خنده‌…

توضیحات بیشتر »

صبر تلخ

با سکوتی، لبِ من
بسته پیمانِ صبور ــ

 

زیرِ خورشیدِ نگاهی که ازو می‌سوزم
و به‌نفرت بسته‌ست
شعله در شعله‌ی من،

 

زیرِ این ابرِ فریب
که بدو دوخته چشم
عطشِ خاطرِ این سوخته‌تن،

 

زیرِ این خنده‌ی پاک
و وردِ جادوگرِ کین
که به پای گذرم بسته رسن…

 

 

آه!
دوستانِ دشمن با من
مهربانانِ …

توضیحات بیشتر »

مه

بیابان را سراسر مه گرفته‌ست.
چراغِ قریه پنهان است
موجی گرم در خونِ بیابان است

بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیانِ گرمِ مه، عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند.
«ــ بیابان را سراسر مه گرفته‌ست. [می‌گوید به خود، عابر] سگانِ قریه خاموش‌اند.
در شولای مه پنهان، به خانه می‌رسم. گل‌کو نمی‌داند. مرا ناگاه در
درگاه …

توضیحات بیشتر »

از زخمِ قلبِ «آبائی»

دخترانِ دشت!
دخترانِ انتظار!
دخترانِ امیدِ تنگ
در دشتِ بی‌کران،
و آرزوهای بی‌کران
در خُلق‌های تنگ!

دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو
در آلاچیق‌هایی که صد سال! ــ

 

از زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفید
بادِ دیوانه
یالِ بلندِ اسبِ تمنا را
آشفته کرد خواهد…

 

 

دخترانِ رودِ گِل‌آلود!
دخترانِ هزار …

توضیحات بیشتر »

بادها

امشب دوباره
بادها
افسانه‌ی کهن را آغازکرده‌اند

 

«ــ بادها!
بادها!
خنیاگرانِ باد!»

 

خنیاگرانِ باد
ولیکن
سرگرمِ قصه‌های ملولند…

 

 

«ــ خنیاگرانِ باد
امشب
رُکسانا
با جامه‌ی سفیدِ بلندش
پنهان ز هر کسی
مهمانِ من شده‌ست و کنون
مست
بر بسترم
افتاده است.
[این قصه ناشنیده بگیر…

توضیحات بیشتر »

غبار

از غریوِ دیوِ توفانم هراس
وز خروشِ تُندرم اندوه نیست،
مرگِ مسکین را نمی‌گیرم به هیچ.

 

استوارم چون درختی پابه‌جای
پیچکِ بی‌خانمانی را بگوی
بی‌ثمر با دست و پای من مپیچ.

 

مادرِ غم نیست بی‌چیزی مرا:
عنبر است او، سال‌ها افروخته در مجمرم

 

نیست از بدگوییِ نامهربانانم غمی:
رفته مدت‌ها که من زین …

توضیحات بیشتر »

انتظار

از دریچه
با دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سرد
می‌کنم از چشمِ خواب‌آلوده‌ی خود
صبحدم
بیرون
نگاهی:

 

در مه آلوده هوای خیسِ غم‌آور
پاره‌پاره رشته‌های نقره در تسبیحِ گوهر…
در اجاقِ باد، آن افسرده‌دل آذر
کاندک‌اندک برگ‌های بیشه‌های سبز را بی‌شعله می‌سوزد…

 

من در این‌جا مانده‌ام خاموش…

توضیحات بیشتر »

تردید

او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شام‌گاهی دور، گویا دیده بودم من…

 

لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعره‌های دوردست و سردِ مه گم بود.

 

لبخندِ بی‌رنگش به موجی خسته می‌مانست؛ در هذیانِ شیرینش ز دردی گنگ می‌زد گوییا لبخند…

 

 

هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم، از اعماقِ نومیدی …

توضیحات بیشتر »

احساس

سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند
رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ
فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم به روی فرشِ سختِ سنگ.

 

دو دختر از دریچه لاله عباسیِ گیسوهایشان را در قدم‌های من افکندند

 

لبم لرزید اما گفتنی‌ها بر زبانم ماند
فقط از زخمِ دندانی که بر لب‌ها فشردم، ماند بر پیر…

توضیحات بیشتر »