قالب وردپرس درنا توس
خانه / آثار احمد شاملو / آثار: دفترهای شعرها (صفحه 5)

آثار: دفترهای شعرها

نگران، آن دو چشمان است…

نگران،
آن دو چشمان است،
دورسوی آن دو سهیل که بر سیبستانِ حیاتِ من می‌نگرد

تا از سبزینه‌ی نارسِ خویش
سُرخ برآید.

 

سخت‌گیر و آسان‌مهر
در فراز کن که سهیل می‌زند!

 

 

سهیلانِ من‌اند
ستارگانِ هماره بیدارم،
و دروازه‌های افق
بر نگرانی‌شان گشوده …

توضیحات بیشتر »

چون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش…

یاد مختاری و پوینده

چون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش بر کُره‌ی خمیری
به جانبِ ماهِ آهکی غریو می‌کشیدیم.

حنجره‌ی خون‌فشانِمان
دشنامیه‌های عصب را کفرِ شفافِ عصیان بود
ای مرارتِ بی‌فرجامِ حیات‌، ای مرارتِ بی‌حاصل!
غلظه‌ی خونِ اسارتِ مستمر در میدانچه‌های تلخِ ورید
در میدانچه‌های سنگی‌ بی‌عطوفت…

ــ فریب…

توضیحات بیشتر »

نخستين که در جهان ديدم…

به دکتر جهانگیر رأفت

نخستین که در جهان دیدم
از شادی غریو بر کشیدم:
«منم، آه

  آن معجزتِ نهایی
  بر سیاره‌ی کوچکِ آب و گیاه!»

 

آنگاه که در جهان زیستم
از شگفتی بر خود تپیدم:
میراث‌خوارِ آن سفاهتِ ناباور بودن
که به چشم و به گوش می‌دیدم و می‌شنیدم!

 

چن…

توضیحات بیشتر »

نخستين از غلظه‌ی پنيرک…

نخستین
از غلظه‌ی پنیرک و مامازی سر برآورد.

 

(نخستین خورشید…
 بی‌خبر…)

 

و دومین
از جیفه‌زارِ مداهنت سر برکرد.

 

(دیگر روز…
 از جیفه‌زارِ مداهنت…
 خورشیدِ روزِ دیگر…)

 

سومین
اندوهِ انتظار را بود از اند…

توضیحات بیشتر »

کژمژ و بی‌انتها…

کژمژ و بی‌انتها
به طولِ زمان‌های پیش و پس
ستونِ استخوان‌ها
چشم‌خانه‌ها تهی

دنده‌ها عریان
دهان
      یکی برنامده فریاد
فرو ریخته دندان‌ها همه،
سوتِ خارج‌خوانِ ترانه‌ی روزگارانِ از یادرفته
در وزشِ بادِ کهن
                   …

توضیحات بیشتر »

حکایت

مطرب درآمد
با چکاوکِ سرزنده‌یی بر دسته‌ی سازش.
مهمانانِ سرخوشی
به پایکوبی برخاستند.

از چشمِ ینگه‌ی مغموم
آنگاه
یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را
قطره‌یی
به زیر غلتید.

 

 

عروس را
بازوی آز با خود برد.
سرخوشانِ خسته پراکندند.
مطرب بازگشت
با ساز و
آخرین زخمه‌ها در سرش
شاباشِ کلان در کلاهش.

 

تال…

توضیحات بیشتر »

هاسمیک

با آیدا،
در ستایشِ بانوی «مادر»

با خوشه‌های یاس آمده بودی
تأییدِ حضورت
کس را به شانه بر
باری نمی‌نهاد.

 

بلورِ سرانگشتانت به ده هِلالَکِ ماه
در معرضِ خورشید از حکایتِ مردی می‌گفت
که صفای مکاشفه بود
و هراسِ بیشه‌ی غُربت را
هجا به هجا
دریافته بود.

 

 

می‌خفتی
می‌آمدیم و می‌دیدیم
که جانت
تر…

توضیحات بیشتر »