شعرها: مدایح بی‌صله
مدایح بی‌صله

انديشيدن…

اندیشیدن
در سکوت.

 

آن که می‌اندیشد
به‌ناچار دَم فرو می‌بندد

 

اما آنگاه که زمانه
زخم‌خورده و معصوم
به شهادتش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.

 

۱۳۶۰…

مدایح بی‌صله

سحر به بانگِ زحمت و جنون

سحر به بانگِ زحمت و جنون
ز خوابِ ناز چشم باز می‌کنم.
کنارِ تخت چاشت حاضر است

ــ بیاتِ وَهن و مغزِ خر ــ
به عادتِ همیشه دست سوی آن دراز می‌کنم.

 

تمامِ روز را پکر…

مدایح بی‌صله

جخ امروز از مادر نزاده‌ام…

جخ امروز
از مادر نزاده‌ام
نه
عمرِ جهان بر من گذشته است.

 

نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خونِمان کشیدند
به یاد آر،
و تنها دست‌آوردِ …

مدایح بی‌صله

تو باعث شده‌ای…

تو باعث شده‌ای که آدمی از آدمی بهراسد.
تراشنده‌ی آن گَنده‌بُتی تو
که مرا به وهن در برابرش به زانو می‌افکنند.

 

 

تو جانِ مرا از تلخی و درد آکنده‌ای
و من…

مدایح بی‌صله

دست زی دست نمی‌رسد

دست زی دست نمی‌رسد
که سدِّ سفاهتی سیمانی در میان است:

 

«ما» در ذهنت می‌گذرد «آن‌ها» بر زبانت
نگران و ترس‌ْمُرده
چون دهن بگشایی!

 

کابوست آشفته‌تر باد!…

مدایح بی‌صله

هميشه همان…

همیشه همان…
اندوه
همان:
تیری به جگر درنشسته تا سوفار.

 

تسلای خاطر
همان:
مرثیه‌یی ساز کردن. ــ
غم همان و غم‌واژه همان
نامِ صاحب‌ْمرثیه
دیگر.

 

 …

مدایح بی‌صله

سلاخی می‌گريست…

سلاخی
می‌گريست

به قناری کوچکی
دل باخته بود.

 

۱۳۶۳

مدایح بی‌صله

پس آنگاه زمین…

به شاهرخ جنابیان

پس آنگاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش
و زمینِ به سخن درآمده با او چنین می‌گفت:…

مدایح بی‌صله

شبانه

به فریادی خراشنده
بر بامِ ظلمتِ بیمار
کودکی
تکبیر می‌گوید

 

گرسنه‌روسبی‌یی
می‌گرید

 

آلوده‌دامنی
از پیروزیِ بردگانِ دلیر
سخن می‌گوید.

 

 …

مدایح بی‌صله

اين صدا

این صدا
دیگر
آوازِ آن پرنده‌ی‌ آتشین نیز نیست
که خود از نخست‌اش باور نمی‌داشتم ــ

 

 

آهن
اکنون
نِشترِ نفرتی شده‌است
که دردِ حقارتش را
در گلوگاهِ تو…

The Official Website of Ahmad Shamlou © 2017 تمام حقوق محفوظ است.