قالب وردپرس درنا توس
خانه / آثار احمد شاملو / آثار: دفترهای شعرها / شعرها: مدایح بی‌صله (صفحه 2)

شعرها: مدایح بی‌صله

سحر به بانگِ زحمت و جنون

سحر به بانگِ زحمت و جنون
ز خواب چشم باز می‌کنم.
کنارِ تخت چاشت حاضر است

ــ بیاتِ وَهن و مغزِ خر ــ
به عادتِ همیشه دست سوی آن دراز می‌کنم.

 

تمامِ روز را پکر
به کارِ هضمِ چاشتی چنین غروب می‌کنم،
شب از شگفتِ این‌که فکر
باز
روشن است
به کورچشمی‌ حسود لمسِ چوب می‌کنم.

 

۱۳۶۰

توضیحات بیشتر »

جخ امروز…

جخ امروز
از مادر نزاده‌ام
نه
عمرِ جهان بر من گذشته است.

 

نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خونِمان کشیدند
به یاد آر،
و تنها دست‌آوردِ کشتار
نان‌پاره‌ی بی‌قاتقِ سفره‌ی بی‌برکتِ ما بود.

 

اعراب فریبم دادند
بُرجِ موریانه را به دستانِ پُرپینه‌ی خویش بر ایشان در گشودم،
مرا و همگان ر…

توضیحات بیشتر »

تو باعث شده‌ای…

تو باعث شده‌ای که آدمی از آدمی بهراسد.
تراشنده‌ی آن گَنده‌بُتی تو
که مرا به وهن در برابرش به زانو می‌افکنند.

 

 

تو جانِ مرا از تلخی و درد آکنده‌ای
و من تو را دوست داشته‌ام
با بازوهایم و در سرودهایم.

 

تو مهیب‌ترین دشمنی مرا
و تو را من ستوده‌ام،
رنج برده‌ام ای دریغ
و تو را
ستوده‌ام.

 

۱۳۶۳

توضیحات بیشتر »

دست زی دست نمی‌رسد

دست زی دست نمی‌رسد
که سدِّ سفاهتی سیمانی در میان است:

 

«ما» در ذهنت می‌گذرد «آن‌ها» بر زبانت
نگران و ترس‌ْمُرده
چون دهن بگشایی.

 

کابوست آشفته‌تر باد!
باشد که چو از خواب برآیی
تعبیرش را تدبیری کنی.

 

۱۱ خردادِ ۱۳۶۳

توضیحات بیشتر »

هميشه همان…

همیشه همان…
اندوه
همان:
تیری به جگر درنشسته تا سوفار.

 

تسلای خاطر
همان:
مرثیه‌یی ساز کردن. ــ
غم همان و غم‌واژه همان
نامِ صاحب‌ْمرثیه
دیگر.

 

 

همیشه همان
شگرد
همان…
شب همان و ظلمت همان
تا «چراغ»
همچنان نمادِ امید بماند.

 

راه
همان و
از راه ماندن
همان،
تا چون به لفظِ «سو…

توضیحات بیشتر »

پس آنگاه زمین…

به شاهرخ جنابیان

 
 

پس آنگاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش
و زمین به سخن درآمده با او چنین می‌گفت:

ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگ‌های نازکِ ترّه که قاتقِ نان کنی.
انسان گفت: ــ چنین است.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه …

توضیحات بیشتر »

شبانه

به فریادی خراشنده
بر بامِ ظلمتِ بیمار
کودکی
تکبیر می‌گوید

 

گرسنه‌روسبی‌یی
می‌گرید

 

آلوده‌دامنی
از پیروزیِ بردگانِ دلیر
سخن می‌گوید.

 

 

لُجِّه‌ی قطران و قیر
بی‌کرانه نیست
سنگین‌گذر است.
روز اما پایدار نمانَد نیز
که خورشید
چراغِ گذرگاهِ ظلماتی دیگر است:
بر بامِ ظلمتِ بیمار
آ…

توضیحات بیشتر »

اين صدا

این صدا
دیگر
آوازِ آن پرنده‌ی‌ آتشین نیز نیست
که خود از نخست‌اش باور نمی‌داشتم ــ

 

 

آهن
اکنون
نِشترِ نفرتی شده‌است
که دردِ حقارتش را
در گلوگاهِ تو می‌کاود.

 

 

این ژیغ ژیغِ سینه‌دَر
دیگر
آوازِ آن غلتکِ بی‌افسار نیز نیست
که خود از نخست‌اش باور نمی‌داشتم ــ

 

غلتکِ کج‌پیچ
اکنون…

توضیحات بیشتر »