قالب وردپرس درنا توس
خانه / آثار احمد شاملو / آثار: دفترهای شعرها / شعرها: مدایح بی‌صله (صفحه 3)

شعرها: مدایح بی‌صله

بُهتان مگوی

بُهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.

 

آفتاب از حضورِ ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجالِ درنگ نیست.

 

همین بس که یاری‌اش مدهی
سواری‌اش مدهی.

 

دیِ ۱۳۶۳

توضیحات بیشتر »

غمم مدد نکرد

غمم مدد نکرد:
چنان از مرزهای تکاثُف برگذشت
که کس به اندُهناکی‌ جانِ پُردریغم
ره نبرد.

 

نگاهم به خلأ خیره ماند
گفتند
به ملالِ گذشته می‌اندیشد.

 

از سخن بازماندم
گفتند
مانا کفگیرِ روغنْ‌زبانی‌اش
به تَهِ دیگ آمده.

 

اشکی حلقه به چشمم نبست،
گفتند
به خاک افتادنِ آن همه سَروَش
به هیچ نیست.

 …

توضیحات بیشتر »

با برونی‌يفسکی، شاعر لهستانی

آنگاه که شماطه‌ی مقدر به صدا درآید
شیون مکن
سوگندت می‌دهم
شیون مکن

که شیون‌ات به تردیدم می‌افکند.

 

رقصِ لنگری در فضای مقدّر و، آنگاه
نومیدیِ شیون‌ْآفرینی از آن‌دست؟ ــ

 

نه، سنجیده‌تر آن که خود برگزینی و
شماطه را خود به قرار آری.
مرگِ مقدر
آن لحظه‌ی منجمد نیست
که بدان باور داری
خایف و لرزان
بارها …

توضیحات بیشتر »

کریه اکنون…

«کریه» اکنون صفتی اَبتَر است
چرا که به تنهایی گویای خون‌تشنگی نیست.
تحمیق و گرانجانی را افاده نمی‌کند

نه مفت‌خوارگی را
نه خودبارگی را.

 

تاریخ
ادیب نیست
لغت‌نامه‌ها را اما
اصلاح می‌کند.

 

 

 

 

توضیحات بیشتر »

سپیده‌دم

بانگ‌دربانگ
خروسان می‌خوانند.

 

تا دوردست‌های گمان اما
در این پهنه‌ی ماسه و شوراب
روستایی نیست.

 

روز است که دیگرباره بازمی‌گردد
یادآورِ صبح و سلام و سبزه،
و تحقیر است که هر سپیده‌دم
از نو
اختراع می‌شود
در تجربه‌ی گریانِ همیشه.

 

 

 

 

توضیحات بیشتر »

کویری

برای «زیور»ِ کلیدر
به وسیله‌ی محمود دولت‌آبادی

نیمی‌ش آتش و نیمی اشک
می‌زند زار
زنی
بر گهواره‌ی خالی

 

               گُلم وای!

در اتاقی که در آن
مردی هرگز
عریان نکرده حسرتِ جانش را
بر پینه‌های کهنه‌نِهالی

               گُلم وای
گُلم!

در قلعه‌ی ویران
به بیراهه‌ی ریگ
رقصان در هُرمِ سراب
به بی‌خیالی.

               گُلم وای
گُلم وای
گُلم!

۱۳۶۴

توضیحات بیشتر »

کجا بود آن جهان…

کجا بود آن جهان
که کنون به خاطره‌ام راه بربسته است؟ ــ
آتشبازیِ بی‌دریغِ شادی و سرشاری
در نُه‌توهای بی‌روزنِ آن فقرِ صادق.

قصری از آن دست پُرنگار و به‌آیین
که تنها
سر پناهکی بود و
بوریایی و
بس.

 

کجا شد آن تنعمِ بی‌اسباب و خواسته؟

 

کی گذشت و کجا
آن وقعه‌ی ناباور
که نان‌پاره‌ی ما بردگانِ گردنکش را
نان‌…

توضیحات بیشتر »

بوتیمار

چه لازم است بگویم
که چه مایه می‌خواهمت؟
چشمانت ستاره است و
دلت شک.

 

 

جرعه‌یی نوشیدم و خشکید.

 

دریاچه‌ی شیرین
با آن عطش که مرا بود
برنمی‌آمد،
می‌دانستم.

 

چه لازم بود بگویم
که چه مایه می‌خواستمش؟

 

۱۳۶۴

توضیحات بیشتر »