قالب وردپرس درنا توس
خانه / آثار احمد شاملو / آثار: دفترهای شعرها / شعرها: مدایح بی‌صله (صفحه 4)

شعرها: مدایح بی‌صله

تنها اگر دمی…

تنها
اگر دمی
کوتاه آیم از تکرارِ این پیشِ پا افتاده‌ترین سخن که «دوستت می‌دارم»

چون تندیسی بی‌ثبات بر پایه‌های ماسه
به خاک درمی‌غلتی
و پیش از آنکه لطمه‌ی درد درهم‌ات شکند
به سکوت
می‌پیوندی.

 

پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعویذِ ناگزیرِ تداومِ تو
تنها
تکرارِ «دوستت می‌دارم» است؟

 

با این…

توضیحات بیشتر »

مردِ مصلوب…

مردِ مصلوب
دیگر بار به خود آمد.
درد
موجاموج از جریحه‌ی دست و پایش به درونش می‌دوید

در حفره‌ی یخ‌زده‌ی قلبش
در تصادمی عظیم
منفجر می‌شد
و آذرخشِ چشمک‌زنِ گُدازه‌ی ملتهبش
ژرفاهای دور از دسترسِ درکِ او از لامتناهی حیاتش را
روشن می‌کرد.

 

دیگربار نالید:
«ــ پدر، ای مهرِ بی‌دریغ،
چنان که خود بدین رسالتم برگ…

توضیحات بیشتر »

جانی پر از زخم…

جانی پُراز زخمِ به‌چرک درنشسته ــ
چنینم.

 

اما فردای تو چه خواهد بود گر به‌ناگاه
هم در این شبِ بی‌تسلا
پلاس برچینم؟ ــ
تداومِ بی‌علاجِ دلشوره‌یی سمج
یا طنینِ سرگردانِ لطمه‌ی صدایی تنها؟

 

هر چند صدا بر آب خواهد غلتید
و آب بر خاک می‌گذرد
که پژواکی‌ست پُراعتماد
از بشارتِ جاودانگی.

 

۳ خردادِ …

توضیحات بیشتر »

شبِ غوک

خِش‌خشِ بی خا و شینِ برگ از نسیم
در زمینه و
وِرِّ بی واو و رای غوکی بی‌جفت
از برکه‌ی همسایه ــ

 

چه شبی چه شبی!
شرمساری را به آفتابِ پرده‌دَر واگذار
که هنوز از ظلماتِ خجلت‌پوش
نفسی باقی‌ست.
دیوِ عربده در خواب است،
حالیا سکوت را بنگر.

 

آه
چه زلالی!
چه فرصتی!
چه شبی!

 

۲۶ تیرِ ۱۳۶۶

توضیحات بیشتر »

ترجمانِ فاجعه

گفتارِ فیلمی در بابِ نقاشی‌های سال‌های دهه‌ی ۶۰ علی‌رضا اسپهبد

 

صحنه چه می‌تواند گفت
به هنگامی که از بازیگر و بازی تهی است؟

 

این‌جا مطلقِ زیبایی به کار نیست
که کاغذِ دیوارپوش نیز
می‌باید
زیبا باشد.

 

در غیابِ انسان
جهان را هویتی نیست،

 

در غیابِ تاریخ
هنر
عشوه‌ی بی‌عار و دردی‌ست،

 …

توضیحات بیشتر »

در کوچه‌ی آشتی‌کنان

پیش می‌آید و پیش می‌آید
به ضرب‌ْآهنگِ طبلی از درون پنداری،
خیره در چشمانت

بی‌پروای تو
که راه بر او بربسته‌ای انگاری.

 

در تو می‌رسد از تو برمی‌گذرد بی‌آنکه واپس نگرد
در گذرگاهِ بی‌پرهیزِ آشتی‌کُنان پنداری،
بی‌آنکه به‌راستی بگذرد
چرا که عبورش تکراری‌ست بی‌پایان انگاری.

 

یکی بیش نیست
گرچه ص…

توضیحات بیشتر »

سرودِ قدیمیِ قحطسالی

برای جواد مجابی

سالِ بی‌باران
جُل‌پاره‌یی‌ست نان
به رنگِ بی‌حُرمتِ دل‌زدگی

به طعمِ دشنامی دشخوار و
به بوی تقلب.

 

ترجیح می‌دهی که نبویی نچشی،
ببینی که گرسنه به بالین سر نهادن
گُواراتر از فرو دادنِ آن ناگُوار است.

 

 

سالِ بی‌باران
آب
نومیدی‌ست.
شرافتِ عطش است و
تشریفِ پلیدی
توجیهِ تی…

توضیحات بیشتر »

ترانه‌ی اندوهبارِ سه حماسه

برای عمران صلاحی

«ــ مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه‌یی اندیشد.»

 

اینو یکی می‌گُف
که سرِ پیچِ خیابون وایساده بود.

 

«ــ زندگی را فرصتی آنقَدَر نیست
که در آیینه به قدمتِ خویش بنگرد
یا از لبخنده و اشک
یکی را سنجیده گُزین کند.»

 

اینو یکی می‌گُف
که سرِ سه‌راهی وایساده بود.

 

«ــ عشق را مج…

توضیحات بیشتر »

شبانه

کی بود و چگونه بود
که نسیم
از خِرامِ تو می‌گفت؟

 

از آخرین میلادِ کوچکت
چند گاه می‌گذرد؟

 

کی بود و چگونه بود
که آتش
شورِ سوزانِ مرا قصه می‌کرد؟

 

از آتش‌فشانِ پیشین
چند گاه می‌گذرد؟

 

کی بود و چگونه بود
که آب
از انعطافِ ما می‌گفت؟

 

به توفیدنِ دیگرباره‌ی دریا
چند گاه باقی‌ست؟

 …

توضیحات بیشتر »

دوستت می‌دارم بی…

دوستت می‌دارم بی‌آنکه بخواهمت.

 

 

سال‌گَشتگی‌ست این
که به خود درپیچی ابروار
بِغُرّی بی‌آنکه بباری؟

 

سال‌گشتگی‌ست این
که بخواهی‌اش
بی‌اینکه بیفشاری‌اش؟

 

سال‌گشتگی‌ست این؟
خواستن‌اش
تمنایِ هر رگ
بی‌آنکه در میان باشد
خواهشی حتا؟

 

نهایتِ عاشقی‌ست این؟
آن وعده‌ی دید…

توضیحات بیشتر »