مدایح بی‌صله

پس آنگاه زمین…

به شاهرخ جنابیان

پس آنگاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش
و زمینِ به سخن درآمده با او چنین می‌گفت:

ادامه‌ی مطلب »

اين صدا

این صدا
         دیگر
آوازِ آن پرنده‌ی‌ آتشین نیز نیست
که خود از نخست‌اش باور نمی‌داشتم ــ

ادامه‌ی مطلب »