قالب وردپرس درنا توس
خانه / سایت: خبرها و گزارش‌ها / سایت: خبرهای ما (صفحه 4)

سایت: خبرهای ما

در رزمِ زنده‌گی

در زير ِ تاق ِ عرش، بر سفره‌ي ِ زمين
در نور و در ظلام
در هاي‌وهوي و شيون ِ ديوانه‌وار ِ باد
در چوبه‌هاي ِ دار
در کوه و دشت و سبزه
در لُجِّه‌هاي ِ ژرف، تالاب‌هاي ِ تار
در تيک و تاک ِ ساعت
در دام ِ دشمنان
در پرده‌ها و رنگ‌ها، ويرانه‌هاي ِ شهر
در زوزه‌ي ِ سگان
در خ…

توضیحات بیشتر »

مردِ مجسمه

در چشمِ بی‌نگاهش افسرده رازهاست
اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش
با گنج‌هایِ رازِ درونش نیازهاست.

 

 

می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ
ابهامِ پرسشی که نمی‌داند.

 

زین‌روی، در سیاهیِ پنهانِ راهِ چشم
بر بادپانگه [که ندارد به چشمِ خویش] بنشسته
سال‌هاست که می‌رانَد.…

توضیحات بیشتر »

لعنت

در تمامِ شب چراغی نیست.
در تمامِ شهر
نیست یک فریاد.

 

ای خداوندانِ خوف‌انگیزِ شب‌پیمانِ ظلمت‌دوست!
تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم
در رواقِ هر شکنجه‌گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم‌آیین،
تا نه این شب‌هایِ بی‌پایانِ جاویدانِ افسون‌پایه‌تان را من
به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی‌تر کنم نفرین، ــ
ظلمت…

توضیحات بیشتر »

کبود

زیرِ خروش و جنبشِ ظاهر
زیرِ شتابِ روز و شبِ موج
در خلوتِ زننده‌یِ عمقِ خلیجِ دور
آن‌جا که نور و ظلمت، آرام خفته‌اند
درهم، ولی گریخته از هم،

آن‌جا که راه بسته به فانوس‌دارِ روز،
آن‌جا که سایه می‌خورد از ظلمتش به روی
رؤیایِ رنگ دخترِ دریایِ دور را ــ

 

آن‌جا کبود خفته
نه غمگین نه شادمان…

 

 …

توضیحات بیشتر »

مرغ باران

در تلاشِ شب که ابرِ تیره می‌بارد
رویِ دریایِ هراس‌انگیز

 

وز فرازِ بُرجِ باراندازِ خلوت مرغِ باران می‌کشد فریادِ خشم‌آمیز

 

و سرودِ سرد و پُرتوفانِ دریایِ حماسه‌خوان گرفته اوج
می‌زند بالای هر بام و سرایی موج

 

و عبوسِ ظلمتِ خیسِ شبِ مغموم
ثقلِ ناهنجارِ خود را بر سکوتِ بندرِ خاموش می‌ریزد …

توضیحات بیشتر »

بودن

گر بدین‌سان زیست باید پست
من چه بی‌شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه‌ی بن‌بست.

 

گر بدین‌سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی‌بقایِ خاک.

 

۱۳۳۲

توضیحات بیشتر »

شبانه

شبانه شعری چگونه توان نوشت
تا هم از قلبِ من سخن بگوید، هم از بازویم؟

 

شبانه
شعری چنین
چگونه توان نوشت؟

 

 

من آن خاکسترِ سردم که در من
شعله‌ی همه عصیان‌هاست،

 

من آن دریای آرامم که در من
فریادِ همه توفان‌هاست،

 

من آن سردابِ تاریکم که در من
آتشِ همه ایمان‌هاست.

 

۱۳۳۱

توضیحات بیشتر »

شبانه

یارانِ من بیایید
با دردهایِتان
و بارِ دردِتان را
در زخمِ قلبِ من بتکانید.

 

من زنده‌ام به رنج…
می‌سوزدم چراغِ تن از درد…

 

یارانِ من بیایید
با دردهایِتان
و زهرِ دردِتان را
در زخمِ قلبِ من بچکانید.

 

۱۳۳۲

توضیحات بیشتر »

شبانه

من سرگذشتِ یأسم و امید
با سرگذشتِ خویش:

 

می‌مُردم از عطش،
آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم.

 

می‌خواستم به نیمه‌شب آتش،
خورشیدِ شعله‌زن به‌درآمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم.

 

با سرگذشتِ خویش
من سرگذشتِ یأس و امیدم…

 

زندان قصر ۱۳۳۳

توضیحات بیشتر »

شبانه

به خانمِ آنگلا باران‌ْی

 

شب که جوی نقره‌ی مهتاب
بیکرانِ دشت را دریاچه می‌سازد،
من شراعِ زورقِ اندیشه‌ام را می‌گشایم در مسیرِ باد

 

شب که آوایی نمی‌آید
از درونِ خامُشِ نیزارهایِ آبگیرِ ژرف،
من امیدِ روشنم را همچو تیغِ آفتابی می‌سرایم شاد.

 

 

شب که می‌خواند کسی نومید
من ز راهِ دور دا…

توضیحات بیشتر »