قالب وردپرس درنا توس
خانه / سایت: خبرها و گزارش‌ها / سایت: خبرهای ما (صفحه 5)

سایت: خبرهای ما

شبانه

با هزاران سوزنِ الماس
نقره‌دوزی می‌کند مهتاب
رویِ ترمه‌ی مُرداب…

 

من نگاهم می‌دود ــ جوشیده از عمقِ عبوسِ فکر
سویِ پنجره،
اما

 

پنجره!
بیگانه با شوقِ نگاهِ من
به من چیزی نمی‌گوید…

 

 

ــ پنجره
چون تلخیِ لبخنده‌ی حُزنی
باز شو
تا شاخه‌ی نوری بروید
در شکافِ خاکِ خشکِ رن…

توضیحات بیشتر »

شبانه

وه! چه شب‌هایِ سحرْسوخته
من
خسته
در بسترِ بی‌خوابیِ خویش

درِ بی‌پاسخِ ویرانه‌ی هر خاطره را کز تو در آن
یادگاری به نشان داشته‌ام کوفته‌ام.

 

کس نپرسید ز کوبنده ولیک
با صدایِ تو که می‌پیچد در خاطرِ من:
«ــ کیست کوبنده‌ی در؟»

 

هیچ در باز نشد
تا خطوطِ گُم و رؤیاییِ رُخسارِ تو را
بازیابم من یک بارِ دگرR…

توضیحات بیشتر »

شبانه

       ۱

 

یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه

باغِ انگوری
باغِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پُشتِ بیشه‌ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره
تو آبِ چشمه
شونه می‌کنه
مویِ پریشون…

 

 

۲

 

یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می‌بره
تَهِ اون دره
اون جا که شبا
یکه و …

توضیحات بیشتر »

راز

با من رازی بود
که به کو گفتم
با من رازی بود
که به چا گفتم

تو راهِ دراز
به اسبِ سیا گفتم
بی‌کس و تنها
به سنگای را گفتم

 

 

با رازِ کهنه
از را رسیدم
حرفی نروندم
حرفی نروندی
اشکی فشوندم
اشکی فشوندی
لبامو بستم
از چشام خوندی

 

۱۳۳۴/۴/۷

توضیحات بیشتر »

بارون

بارون میاد جرجر
گم شده راهِ بندر

 

ساحلِ شب چه دوره
آبش سیا و شوره

 

ای خدا کشتی بفرست
آتیشِ بهشتی بفرست

 

جاده‌یِ کهکشون کو
زُهره‌ی آسمون کو

 

چراغِ زُهره سرده
تو سیاهیا می‌گرده

 

ای خدا روشنش کن
فانوسِ راهِ منش کن

 

گم شده راهِ بندر
بارون میاد جرجر

 

 

بارون میاد جر…

توضیحات بیشتر »

پریا

به فاطیِ ابطحیِ کوچک
و رقصِ معصومانه‌یِ عروسک‌هایِ شعرش

 

یکی بود یکی نبود
زیرِ گنبذِ کبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسّه بود

زار و زار گریه می‌کردن پریا
مثِ ابرایِ باهار گریه می‌کردن پریا.

گیسِشون قدِ کمون رنگِ شبق
از کمون بُلَن تَرَک
از شبق مشکی تَرَک.
روبروشون تو افق شهرِ غلامایِ اسیر
پُشتِشون …

توضیحات بیشتر »

سرگذشت

برایِ سرور و ناصر مقبل

 سایه‌ی ابری شدم بر دشت‌ها دامن کشاندم:
خارکَن با پُشته‌ی خارش به راه افتاد
عابری خاموش، در راهِ غبارآلوده با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصیت که آدم سایه‌ی یک ابر باشد!»

 

کفترِ چاهی شدم از بُرجِ ویران پَرکشیدم:
برزگر پیراهنی بر چوب، رویِ خرمنش آویخت
دشت‌بان، بیرونِ کلبه، سایبانِ چشم…

توضیحات بیشتر »

افق روشن

برای کامیار شاپور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.

 

 

روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
افسانه‌یی‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.

 

روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن ا…

توضیحات بیشتر »

نگاه کن

     ۱

 

سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشک
سالِ شک.

سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کم
سالی که غرور گدایی کرد.
سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا
سالِ اشکِ پوری
سالِ خونِ مرتضا
سالِ کبیسه…

 

 

۲

 

زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یارانِ گمشده آزادند
آزاد و پاک…

 

 

۳

 …

توضیحات بیشتر »

عشق عمومی

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

 

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.

 

 

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…

 

من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.

 

 

درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با …

توضیحات بیشتر »