قالب وردپرس درنا توس
خانه / سایت: خبرها و گزارش‌ها (صفحه 10)

سایت: خبرها و گزارش‌ها

شعرِِ ناتمام

خُرد و خراب و خسته جوانیِ خود را پُشتِ سر نهاده‌ام
با عصای پیران و
وحشت از فردا و
نفرت از شما

 

 

اکنون من در نیم‌شبانِ عمرِ خویشم
آن‌جا که ستاره‌یی نگاهِ مشتاقِ مرا انتظار می‌کشد…

 

در نیم‌شبانِ عمرِ خویش‌ام، سخنی بگو با من
ــ زودآشنایِ دیر یافته! ــ
تا آن ستاره اگر تویی،
سپیده‌دمان ر…

توضیحات بیشتر »

پیوند

ای سرودِ دریاها! در ساحلِ خشمناکِ سکوتِ من موجی بزن
ستاره‌ی ترانه‌یی برافروز
در بُهتِ مغمومِ خونِ من ای سرودِ دریاها!

 

 

سه نوید، سه برادری،
بر فرازِ مون‌واله‌ری‌ین واژگون گردید
و آن هر سه
من بودم.

 

سیزده قربانی، سیزده هرکول
بر درگاهِ معبدِ یونان خاکستر شد
و آن هر سیزده
من بودم.

 

سیصد…

توضیحات بیشتر »

برای شما که عشق ِتان زنده‌گي‌ست

شما که عشقِتان زندگی‌ست
شما که خشمِتان مرگ است،

 

شما که تابانده‌اید در یأسِ آسمان‌ها
امیدِ ستارگان را

 

شما که به وجود آورده‌اید سالیان را
قرون را

 

و مردانی زاده‌اید که نوشته‌اند بر چوبه‌ی دارها
یادگارها
و تاریخِ بزرگِ آینده را با امید
در بطنِ کوچکِ خود پرورده‌اید

 

و شما که پرورد…

توضیحات بیشتر »

سمفونی تاريک

غنچه‌های یاسِ من امشب شکفته است. و ظلمتی که باغِ مرا بلعیده، از بویِ یاس‌ها معطر و خواب‌آور و خیال‌انگیز شده است.

 

با عطرِ یاس‌ها که از سینه‌ی شب برمی‌خیزد، بوسه‌هایی که در سایه ربوده شده و خوشبختی‌هایی که تنها خواب‌آلودگی شب ناظرِ آن بوده است بیدار می‌شوند و با سمفونی دلپذیرِ یاس و تاریکی جان می‌گ…

توضیحات بیشتر »

آوازِ شبانه برای کوچه‌ها

خداوندانِ دردِ من، آه! خداوندانِ دردِ من!
خونِ شما بر دیوارِ کهنه‌ی تبریز شتک زد
درختانِ تناورِ دره‌ی سبز
بر خاک افتاد

سردارانِ بزرگ
بر دارها رقصیدند
و آینه‌ی کوچکِ آفتاب
در دریاچه‌ی شور
شکست.

 

فریادِ من با قلبم بیگانه بود
من آهنگِ بیگانه‌ی تپشِ قلبِ خود بودم زیرا که هنوز نفخه‌ی سرگردانی بیش نبودم زی…

توضیحات بیشتر »

با سماجتِ يک الماس …

و عشقِ سُرخِ یک زهر
در بلورِ قلبِ یک جام

 

و کش‌وقوسِ یک انتظار
در خمیازه‌ی یک اقدام

 

و نازِ گلوگاهِ رقصِ تو
بر دلدادگیِ خنجرِ من…

 

و تو خاموشی کرده‌ای پیشه
من سماجت،
تو یک‌چند
من همیشه.

 

و لاکِ خونِ یک امضا
که به نامه‌ی هر نیازِ من
زنگار می‌بندد،
و قطره‌قطره‌های خونِ من
که در گلوی …

توضیحات بیشتر »

رُکسانا

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت.

 

بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که تخته‌های کفِ این کلبه‌ی چوبینِ ساحلی رفت و آمدِ کفش‌های سنگینم را بر خود احساس کرد و سایه‌ی دراز و سردم بر ماسه‌های مرطوبِ این ساحلِ متروک کشیده شد، تا روزی که دیگر آفتاب به چشم‌هایم نتابد، با شتابی امیدوار کفنِ …

توضیحات بیشتر »

غزلِ آخرین انزوا

       ۱

 

من فروتن بوده‌ام
و به فروتنی، از عمقِ خواب‌های پریشانِ خاکساریِ خویش تمامیِ عظمتِ عاشقانه‌ی انسانی را سروده‌ام تا نسیمی برآید. نسیمی برآید و ابرهای قطرانی را پاره‌پاره کند. و من به‌سانِ دریایی از صافیِ آسمان پُرشوم ــ از آسمان و مرتع و مردم پُر شوم.

تا از طراوتِ برفیِ آفتابِ عشقی که بر افقم می‌ن…

توضیحات بیشتر »

غزلِ بزرگ

همه بت‌هایم را می‌شکنم
تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری
برای شنیدنِ ساز و سرودِ من.

 

همه بت‌هایم را می‌شکنم ـ ای میهمانِ یک شبِ اثیریِ زودگذر! ـ تا راهِ بی‌پایانِ غزلم، از سنگ‌فرشِ بت‌هایی که در معبدِ ستایشِ‌شان چو عودی در آتش سوخته‌ام، تو را به نهانگاهِ دردِ من آویزد.

 

 

گرچه انسانی را در خود …

توضیحات بیشتر »

حرفِ آخر

به آن‌ها که برای تصدی قبرستان‌های کهنه تلاش می‌کنند

نه فریدون‌ام من،
نه ولادیمیرم که
گلوله‌یی نهاد نقطه‌وار
به پایانِ جمله‌یی که مقطعِ تاریخش بود ــ

نه بازمی‌گردم من
نه می‌میرم.

 

زیرا من [که ا.صبح‌ام
و دیری نیست تا اجنبیِ خویشتنم را به خاک افکنده‌ام به سانِ
بلوطِ تن‌آوری که از چهارراهیِ یک کویر،
و دی…

توضیحات بیشتر »