قالب وردپرس درنا توس
خانه / سایت: خبرها و گزارش‌ها (صفحه 7)

سایت: خبرها و گزارش‌ها

مرگ نازلی

«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگِ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار…»

 

نازلی سخن نگفت
سرافراز
دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت…

 

 

«ــ نازلی! سخن بگو!
مرغِ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را
در آشیان به بی…

توضیحات بیشتر »

نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ…

نمی‌گردانمت در بُرجِ ابریشم
نمی‌رقصانمت بر صحنه‌هایِ عاج: ــ

 

شبِ پاییز می‌لرزد به رویِ بسترِ خاکسترِ سیرابِ ابرِ سرد
سحر، با لحظه‌هایِ دیرمانش، می‌کشاند انتظارِ صبح را در خویش…

 

دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه آیا خوابِ آتش می‌کُنَدْشان گرم؟
سه کودک بر کدامین سنگفرشِ سرد؟
صد کودک ب…

توضیحات بیشتر »

ساعتِ اعدام

در قفلِ در کلیدی چرخید

 

لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید

 

در قفلِ در کلیدی چرخید

 

 

بیرون
رنگِ خوشِ سپیده‌دمان
ماننده‌یِ یکی نتِ گم‌گشته
می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی
سوراخ‌های نی
دنبالِ خانه‌اش…

 

 

در قفلِ در کلیدی چرخید
رقصید بر …

توضیحات بیشتر »

شعری که زندگی‌ست

موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشین
از زندگی نبود.
در آسمانِ خشکِ خیالش، او
جز با شراب و یار نمی‌کرد گفت‌وگو.

او در خیال بود شب و روز
در دامِ گیسِ مضحکِ معشوقه پای‌بند،
حال‌آن‌که دیگران
دستی به جامِ باده و دستی به زلفِ یار
مستانه در زمینِ خدا نعره می‌زدند!

 

 

موضوعِ شعرِ شاعر
چون غیر از این نبود
تأثیرِ شعرِ او …

توضیحات بیشتر »

طرح

بر سکوتی که با تنِ مرداب
بوسه خیسانده گشته دست‌آغوش
وز عمیقِ عبوس می‌گوید
راز با او، به نغمه‌یی خاموش،

 

رقصِ مهتابِ مهرگان زیباست
با دمش نیم‌سرد و سرسنگین.
هم‌چو بر گردنِ ستبرِ «کاپه»
بوسه‌یِ سُرخِ تیغه‌یِ گیوتین!

 

۱۳۲۹

توضیحات بیشتر »

در رزمِ زنده‌گی

در زير ِ تاق ِ عرش، بر سفره‌ي ِ زمين
در نور و در ظلام
در هاي‌وهوي و شيون ِ ديوانه‌وار ِ باد
در چوبه‌هاي ِ دار
در کوه و دشت و سبزه
در لُجِّه‌هاي ِ ژرف، تالاب‌هاي ِ تار
در تيک و تاک ِ ساعت
در دام ِ دشمنان
در پرده‌ها و رنگ‌ها، ويرانه‌هاي ِ شهر
در زوزه‌ي ِ سگان
در خ…

توضیحات بیشتر »

مردِ مجسمه

در چشمِ بی‌نگاهش افسرده رازهاست
اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش
با گنج‌هایِ رازِ درونش نیازهاست.

 

 

می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ
ابهامِ پرسشی که نمی‌داند.

 

زین‌روی، در سیاهیِ پنهانِ راهِ چشم
بر بادپانگه [که ندارد به چشمِ خویش] بنشسته
سال‌هاست که می‌رانَد.…

توضیحات بیشتر »

لعنت

در تمامِ شب چراغی نیست.
در تمامِ شهر
نیست یک فریاد.

 

ای خداوندانِ خوف‌انگیزِ شب‌پیمانِ ظلمت‌دوست!
تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم
در رواقِ هر شکنجه‌گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم‌آیین،
تا نه این شب‌هایِ بی‌پایانِ جاویدانِ افسون‌پایه‌تان را من
به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی‌تر کنم نفرین، ــ
ظلمت…

توضیحات بیشتر »

کبود

زیرِ خروش و جنبشِ ظاهر
زیرِ شتابِ روز و شبِ موج
در خلوتِ زننده‌یِ عمقِ خلیجِ دور
آن‌جا که نور و ظلمت، آرام خفته‌اند
درهم، ولی گریخته از هم،

آن‌جا که راه بسته به فانوس‌دارِ روز،
آن‌جا که سایه می‌خورد از ظلمتش به روی
رؤیایِ رنگ دخترِ دریایِ دور را ــ

 

آن‌جا کبود خفته
نه غمگین نه شادمان…

 

 …

توضیحات بیشتر »

مرغ باران

در تلاشِ شب که ابرِ تیره می‌بارد
رویِ دریایِ هراس‌انگیز

 

وز فرازِ بُرجِ باراندازِ خلوت مرغِ باران می‌کشد فریادِ خشم‌آمیز

 

و سرودِ سرد و پُرتوفانِ دریایِ حماسه‌خوان گرفته اوج
می‌زند بالای هر بام و سرایی موج

 

و عبوسِ ظلمتِ خیسِ شبِ مغموم
ثقلِ ناهنجارِ خود را بر سکوتِ بندرِ خاموش می‌ریزد …

توضیحات بیشتر »