قالب وردپرس درنا توس
خانه / سایت: خبرها و گزارش‌ها / به رسمِ به‌یادآوری

به رسمِ به‌یادآوری


lorca1

 

شانزده سال از غیابِ بامداد می‌گذرد، و هفده‌سال از آن تیرماه تلخ، از قدم‌روی چکمه‌های سربازان بر جسمِ زنده‌ی جنبش دانشجویی ایران، از همان تیرخلاصی که بر امیدِ بامداد شلیک شد، آری، و شانزده‌سال هم از بغضِ آن مرداد می‌گذرد. میثاقِ ما، میلادهای بامداد بود و هست، چرا که هنوز او را به خاطر می‌آوریم وقتی‌که می‌گفت: «من آن‌جا نیستم.» آن‌جا، زیرِ آن سنگ‌نشان که نامی برآن حک شده است و تاریخ تولد و وفاتی. ولی، او امروز آن‌جا هم هست، چراکه این مردمِ بی‌لبخند او را با خود به آن‌جا می‌برند. این چندسطر را به پاسِ همان جمعیتِ هرسال می‌‌نویسیم، نه به رسم یادبود، که به آیینِ «به یادآوری».
آنتونیو ماچادو می‌گفت: «نیمی از حقیقت را می‌گویی؟ پس، دروغ می‌گویی!» در این عبارتِ ماچادو، کتمانِ پاره‌ای از حقیقت، معادلِ انکارِ کلیت حقیقت است. همین‌جاست که باید به این سال‌های گذشته بازگشت و به خاطر آورد. در همان سالِ نخست پس از غیاب بامداد بود که در بزرگداشتِ تولدش در دانشگاه صنعتی شریف، یکی از یارانِ گذشته‌‌اش اعترافی کرد و در سخنرانی گفت: «پس از او، ما قطب‌نمای خود را از دست داده‌ایم.» و چنین شد که برای بعضی افراد، جهت‌های جغرافیایی گاه به چپ و گاه به راست تغییر کرد و می‌کند.
استعاره‌ی قطب‌نما، استعاره‌ی جهت‌های جغرافیایی، به نوعی از صراحت و ایمان در منش اشاره می‌کند. نمی‌شود به قطب‌نما گفت: حالا شمال را این‌طرف نشان بده و جنوب را آن‌طرف. قدمتِ زمین و تاریخِ آن را نمی‌شود به سلیقه‌ی این و آن گروه سیاسی دستکاری کرد، جهتِ طلوع و غروب بامداد را هم. قدمتِ خاک، قدمتِ رنج‌هایی‌ست که بر آن گذشته است، جنگ‌ها، کشتارها، سپیده‌‌دمانِ اعدام و حبس. قدمتَ خاک، قدمتِ شادی‌هایی‌ست که بر آن رقصیده است: عشق‌ها، امیدواری‌ها، شبانه‌های خنده و مستی.
این قطب‌نما اگرچه برای گروهی در همین دوم مردادِ شانزده سالِ پیش از دست شد، برای بسیاری دیگر، زنده و تپنده در دلِ «زبان» به زندگیِ خود ادامه می‌دهد. چه در زبانِ نوشتار و گفتار باشد، چه در زبانِ فعل و عمل سیاسی و اجتماعی و چه در زبانِ زندگیِ روزمره.
آن‌چه آن یارِ قدیمیِ شاملو در آن سخنرانی بدان اعتراف کرد، علاوه بر فرافکنیِ رفتار آینده‌ی خویش به یک فقدان، از مسئله‌ای دیگر هم پرده برمی‌داشت: از کیش شخصیت. وقتی در این سطور، این استعاره را به کار می‌بریم، یا به پدیده‌ی «حقیقت» اشاره می‌کنیم، منظورمان «احمد شاملو» نیست، اشاره‌مان به همان آرمانی‌ست که خود، قطب‌نمایِ آن عزیزِ رفته بود و در دلِ همین آرمان است که شاملو به لورکا می‌پیوندد، به لنگستن هیوز، به «پابرهنگان»، به اندوهِ «گیل‌گمش» و به بسیاری دیگر. این تصویرِ شاملو، آن‌گونه که در خلق و بارآوری آرمانش مشارکت می‌کند، با تصویری از شاملو که امضایی‌ست پایِ یک تی‌شرت یا عکسی‌ست روی دیوارِ کافه‌ای فرق می‌کند. همان امضا یا تصویر، وقتی از مخاطره‌‌‌ی آرمانش تهی می‌شود، یک ابژه‌ی فروش است، درست مثل ابژه‌های دیگر: تصویر چه‌گوارا، یا عکسِ هدایت با جمله‌ی قصارِ «در زندگی زخم‌هایی‌ هست.» ابژه‌ی فروشی که «احمد شاملو» باشد همانقدر به او شباهت دارد ‌که تی‌شرت چه‌گوارا به چه‌گوارا.
با این مقدمه، ادامه‌ی سخن را با بندهایی از نامه‌ها و نوشته‌هایش در سال‌های الغای برنامه‌ی طلوع خورشید، به پیش می‌بریم:

۱. می‌نویسد: « روزگار ما ديگر روزگار خاموشى ‏نيست، هر چند كه‏ بازار دهان‌‏بندسازى‏ همچنان ‏پر رونق‏ باشد. روزگار تفنن ‏و اين‌‏جور حرف‏‌ها هـم نيست، چرا كه‏ امروزه‌‏روز آثار هنرى بر سر بازارها به ‏نمايش‏ عام ‏در مى‌‏آيد و دور نيست‏ كه ‏بيننده، مدعى‌‏‌ى بى‌‏گذشتى‏ از آب‏ درآيد و براى ‏گرفتن ‏حق ‏خود چنگ‏ در گريبان ‏هنرمند افكند.
هنرمند روزگار مـا بر هيچ سكوئى ايمن نيست، در هيچ ميدانى ناظـر مصـون از تعرض قضايـا نيست.» در این پاراگراف، بیننده‌ای که به تماشای آثار هنری می‌آید، فقط بیینده‌ی طبقه‌ی بالای اجتماع نیست، پابرهنگان، روستائیان، زخم‌خوردگانِ کشتار و فاجعه نیز بیننده‌ی همین اثر هنری‌اند و آن‌ها هستند که جرات دارند چنگ در گریبان هنرمند افکنند و حق خود را طلب کنند. حقِ آنان سکوت نیست، فراموشی نیست! هنرمندی که راهِ امن اختیار می‌کند، می‌خواهد ناظر مصون از تعرضِ حق‌طلبیِ آن فراموش‌شدگان باشد.

۲. می‌نویسد: «اين‌‏جا جلاد زندان فرياد مى‌‏زند : كجاست‏ آن ‏شاعر تيره‌‏بخت كه در سياه‌‏چال هم به ‏ستايش آزادى شعر مى‏‌سرايد ؟ ـ و آن‏‌گاه ‏لبان شاعر را به ‏جوال‌‏دوز و نخ‏‌قند مى‏‌دوزد و چون از اين‌‏كار طرفى‏ بر نمى‌‏بندد در سلول مجرد زندان با تزريق سرنگ پر از هوا براى ‏هميشه خاموش‏‌اش‏ مى‏كند . نام‌‏ بردن از اين شاعر(: فرخى ) چه سودى در بر دارد حال ‏آن‌‏كه امثال او در خاطره‌‏ى ‏ما فراوان ‏است ؟ ـ پنجاه ‏سال ‏پيش‏ از اين ، نيما كه ‏استاد و پير ما بود، گفت: آن‏‌كه ‏در هنر دست به‏ كارى ‏تازه مى‏‌زند مى‏‌بايد مقامى چون‏ مقام شهادت را بپذيرد.» و می‌پرسیم جایگاهِ هنرمند در این بیان، چه در عبارت نیما و چه در فراز شاملو، چگونه جایگاهی‌ست؟ طبعن، این عبارت از مواجب‌بگیری به اسم هنرمند سخن نمی‌گوید که دغدغه‌اش فرصتِ فروش و عرضه‌ی کالایش است. کارِ تازه در هنر، همیشه از جنسِ «مخاطره» است.

۳. می‌نویسد: « نوشته‌‏ايد موقعيت ‏خاص من ارتباط يا مكاتبه ‏با مرا مستلزم رعايت ‏هزار نكته باريك‏ مى‏‌كند و سرانجام انسان را به ‏آن‏‌جا مى‏‌كشاند كه سكوت ‏را برگزيند. ـ نه ‏عزيزم، اين ‏كار به ‏معنى گردن‏ نهادن به ‏شكست‏ خود و تأييد اصالت‏ عمل سياسى كوتوله‌‏هاى ‏حاكم ‏است. ما در هر شرايطى كارمان را مى‏‌كنيم بى‌‏ترس‏ از هر عكس‏‌العملى. روزى‏ كه‏ آيدا و من قاطعانه ‏مصمم ‏شديم پا از ايران بيرون ‏نگذاريم زير گوش‏‌مان پر از زوزه مرگ‏ بود، ديوانه آدم‌‏خورى ‏به ‏اسم خلخالى خلع‏ سلاح نشده‏ بود و كسى ‏هم با ما قصد شوخى ‏نداشت.
گر ما ز سر بريده مى‌‏ترسيديم
در كوچه عاشقان نمى‏‌گرديديم.»
پرواضح است که شاملو در این فراز، سکوت را معادل «گردن‏ نهادن به ‏شكست‏ خود و تأييد اصالت‏ عمل سياسى كوتوله‌‏هاى ‏حاكم» می‌داند.

۴. می‌نویسد: «با سلام و احترام و سپاس‏ از حسن ‏ظن جناب‏‌عالى در باب ‏طرح پرسش‏‌هائى كه ‏من ‏آن را قدم نه ‏چندان سنجيده‌‏ئى در زمينه ‏نوعى بفرمائيد آشتى‏ كنيم به ‏حساب مى‌‏آورم، به‏ اطلاع حضرت‏‌تان مى‌‏رسانم ‏كه‏وصول نامه‏ آن مركز پيش از هرچيز باعث‏ تعجب‏ اين غرب‌‏زده ‏آلت‏ دست‏ بيگانگان و دشمنان كشور شد. تعجبى كه ‏بى‌‏گمان نمى‌‏توانسته از انتظار شخص شما نيز دور مانده ‏باشد. من نمى‌‏دانم چند تن از اين دويست نفرى كه ‏امروز بى‌‏مقدمه از سوى “سياستگزاران و كارگزاران” خوابنما شده به “صاحبنظر” و “پديدآورنده” تعبير شده‌‏است و ايشان را بناگهان در دعوتنامه حاضر “اهل نظر” خوانده از آنان “راى‏‌زنى” جسته‏‌ايد در شمار همان گروه ‏تحقير شده‌‏ئى ‏هستند كه ‏سيزده‌‏سال پيش‏ از اين بر بام كانون صنفى‏‌شان تيربار مستقر فرموده به ‏اتهام مخالفت با انقلاب يا الهام‌‏گيرى از سياست‏‌هاى دشمنان خارجى كشور در معرض‏ انواع و اقسام فشارها قرار گرفته دشنام‌‏ها شنيده‏‌اند يا چون خود من دوازده ‏سال ‏به ‏طور غيرقانونى ‏از انتشار كتاب‌‏ها و آثارشان ‏ممانعت ‏همه ‏جانبه به ‏عمل ‏آمده ‏است.
در هر حال ‏از آن‏‌جا كه‏ اولا تعطيل كانون صنفى‏اين‏ صاحبنظران(!) همچنان ادامه ‏دارد و اين ‏نكته ‏دعوت‏ از اعضاى آن‏ كانون براى مشاركت ‏در تعيين استراتژى فرهنگى نظام را پيش‏ از هرچيز به‏ نوعى ‏تحقير و ريشخند كسانى‏ كه ‏اكنون “صاحب‏نظر” و “پديدآورنده” خوانده ‏شده‏اند شبيه‏ مى‌‏كند، و از طرف ديگر به ‏طور مشخص منظور آقايان از كلمه “فرهنگ” مشخص‏ نيست و براساس تجربيات شخصى من برداشتى كه‏ در آن جبهه از اين ‏مفهوم مى‏‌شود در اكثر موارد به “معانده ‏با فرهنگ” شباهت بيشترى دارد، شخصا از پاسخ‏ گفتن به ‏پرسش‏‌هاى عنوان ‏شده معذور است. توفيق آقايان را در سياستگزارى فرهنگ‏ مورد نظر خواهانم.» در همین نامه، احمد شاملو، هم علیه «فراموشی» موضع می‌گیرد، هم از مشارکت —حتی در مقام مشاوره— سرباز می‌زند و «امتناع» می‌ورزد، هم بر مرزهای مشخصِ میانِ تعریف خود از واژه‌ی «فرهنگ» و تعریفِ اهالیِ قدرت، تاکید می‌کند.

۵. می‌نویسد: «به ‏اعتقاد من در اين كه جناح خاتمى مى‏‌خواهد روابط ايران و امريكا را ترميم كند و جناح مخالف‏‌اش نمى‌‏خواهد، بحثى نيست. من نمى‌‏دانم حق با كدام جناح است و تازه ، در صورت دانستن‏‌اش هم ، معتقدم اگر من ‏و تو يك‏ پارچه آتش‏ مى‏‌شديم ‏نيز حتا قادر نبوديم خودمان ‏را خاكستر كنيم . ـ پس ديگر تمام اين حرف‏‌ها زايد است و همين‏‌قدر كه نگذاريم حرام‏‌زاده‌‏ها موضوع را سياسى‏ كنند جل‏ را از لهيب ‏آتش‏ نجات ‏داده‌‏ايم … والسلام !» این فاصله‌گیری، یک فاصله‌گزینیِ فعال است. نه این‌جناح قدرت را به آن جناحِ قدرت ترجیح می‌دهد و نه حاضر به هیچ‌گونه بازیِ سیاسی با آن‌ها می‌شود. می‌کوشد، حوزه‌ی عمل را بیرون از دسترسِ آن‌ها تعریف کند.

۶. می‌نویسد: «شعر جهان نيازمند ارشاد كارمند تنگ‏ نظر شما نيست‏ كه ‏به‏ عقيده ‏سخيف‏ عوامانه‌‏اش هر شعر كه‏ هدف‏‌اش گذر از حيوانيت‏ به ‏انسانيت‏ باشد ادبيات فاحشه‌‏خانه ‏است.» به صراحت، خطاب به آقایان می‌گوید که شعر، فراتر از مصلحت و نظرِ این و آن عمله‌ی قدرت حرکت می‌کند. سانسور را تحتِ هرشرایطی محکوم می‌داند.

۷. تامل در همین سطور، و نگاهی به پیرامون، به خیلِ هنرمندانی که درکارِ سهم‌خواهی خود از قدرتمداران‌اند، شاید با ما بگوید که غیابِ این صراحت و ایمان، چه مایه تلخ می‌تواند باشد. شاملو، با ما هست و نیست. ضمیمه‌ی این نوشتار، تصویرِ کتابی‌ست از لورکا، همان آوازهای کولی که شاملو ترجمه‌اش کرد. این کتاب درست پس از جنگ جهانی دوم در تولوز فرانسه به چاپ رسید تا درآمد فروش‌اش صرفِ کمک به مقاومت علیه فرانکو شود. نام لورکا، هرناندز، سرنودا، فیلیپه، آلبرتی و بسیاری دیگر کابوسی‌بود برای دیکتاتور، نام شاملو هم می‌تواند چنین کابوسی باشد و بماند، مادام که در این خاک ظلمت حکم می‌راند. می‌نویسد: «جوانى‌‏ى ما سراسر با دغدغه‏‌ى آزادى‏ گذشت . امروز هم نسل جوان ما با همين دغدغه ‏مى‌‏زيد و آن را در هرجا كه مجال پيدا كند به‏ زبان مى‏‌آورد . اما اين ‏نسل پوياتر و پربارتر است . سال‏‌هاى جوانى‏‌ى ما در«رؤياى ‏مبارزه» به‏ سر آمد اما اين ‏نسل ، راست در«ميدان مبارزه» به ‏جهان ‏آمده . تفاوت در اين ‏است.» آن‌که مبارزه کرد و مبارزه را به رویا دید، نسلی را انتظار می‌کشد و می‌بیند که این مبارزه را پرتوان‌تر به پیش می‌برد. نسلی که از آرمانِ شاملو، همان کابوسی را برای دیکتاتور می‌سازد که آرمانِ هرناندز و لورکا بود و هست.

سایت رسمی احمد شاملو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *