قالب وردپرس درنا توس
خانه / سایت: خبرها و گزارش‌ها / درختی فراسوی سکوت| شعری از کلارا خانس، برای احمد شاملو

درختی فراسوی سکوت| شعری از کلارا خانس، برای احمد شاملو


درختی فراسوی سکوت: به خاطره‌ی احمد شاملو

کلارا خانس، شاعر اسپانیایی

 

در ساوندکلاد بشنویم:


پرکشيدن بر چشم‌انداز سوزان و
بر قله‌های پربرف
تا سرسبزی‌ها:
این‌جا برمن است و حالا صداها در سرم گرد می‌آیند و
در آن صدا يگانه می‌شوند:
از آن شب
که در اتاقی تاريک از دیدار خبر دادند.
آری، به “برمن” باز می‌گردم
و دیگر بار این دوری‌است
که بر دقايقِ دلواپسی افزوده می‌شود.

نامه‌ای که در هوا چرخید و
من که نمی‌دانم چگونه بايد نوشت، آن‌جا که پاسخی نيست
و حضور بی وقفه‌ی شعر، دیگربار
تنيده به وقایع موطن جوانی
با نامه‌ای و عکسی در روزنامه
و تصویرش در اعتراضِ دانشجويان.

 

“برمن” اما رسيدن است و
بی‌درنگ سلام‌کردن به سعید، شاعری که به آلمانی می‌نويسد.
با او از شاملو سخن‌گفتن است و
نظاره‌ی چشمانش که غرق اشک‌ می‌شوند.
می‌شنوم:
“بزرگ بود، یک‌تنه، چندین مرد بود
هيچ‌کس قهرمانان را نسرود
آن‌گونه که او…”
نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت…

پس تقلای واژه پنهان شد
اما انعکاس لرزش نخستین‌اش در هوا باقی‌ماند
چنين است که خیالم را رها نمی‌کند
جوانی که با من از موطنِ سلاخان و پرندگان می‌گويد

“برايتن برايتنباخ” اما اين‌جاست. خوش‌پوش و مودب،
می‌گويد : “زندان را که رهاکردم” و ناگاه رضا به خیالم در می‌آید
و مخاطره‌ی فيلم‌هايش.
و دیگران
در جستجوی ويرانه‌هایی و اسبی سفيد.

هميشه اسبی است در آخرين شعرهايم
هميشه شقايق و سوگِ سياوش
هميشه آتشی در درون
و رقصِ شعله‌ها در پيچک‌های پارک برمن
که “برمن” پارکی است و رودی آرام با مرغابی‌ها
و وقارِ سربزيرِ درختانی که در آب‌ها برگ می‌شويند!
رد کردن پلی و گم‌شدن در کوچه‌ی “بوچر استراسه”
و ناگهان نام “پائولو مادرسون بکر” را می‌یابم
حالا “ريلکه” در فضا شناور است
تازه می‌فهمم
درست مثلِ مردِ کوری که چيزی را درمی‌يابد
و مرگت را درمی‌يابم بی‌آن‌که برايش نامی داشته‌باشم.
ریلکه برايش نوشته‌بود.
و من نیز چنین احساس می‌کنم، درست مثل زن کوری که …

نه در خيابان‌ها
و نه در ميدان‌چه‌ی بازار
هيچ‌کس نيست
که به “نوازندگان برمن” اندیشه کند
به نمای “سان پدرو”
و موزه‌ای که در شعر کوتاه شاعری گشايش يافت.
پيچک‌هایی که امروز کناره‌های راه را می‌پوشانند،
به انبوهی پیچک‌های”چتووی يانوک” هستند
وقتی او به ديدار “سيدونيا نادهرن” می‌رفت،
اين‌جا اما، بالاتر از همه در “برمن”
“کلارا وستهوف” ، “یار شیرین”‌اش
و هشيواری به هر آن‌چه ديری نمی‌پايد.

بیقرار ‌زيستی
که میدانستی اين، همه نيست
زندگی، فقط یک بخش دارد و کدام بخش؟
زندگی فقط صدايی است و از کجا میآيد؟
زندگی، فقط معنایی دارد
پیوسته به دوایر بسیار فضا
که به‌سوی دوری رشد می‌کنند …

آن دايره، آری، بزرگ ‌می‌شود
در شعر بزرگ‌ می‌شود
به سوی زندگی‌هايی که دیگر نمی‌توانند باشند
و به سوی مرگِ عاشقان.
و کسی در اعماق درمی‌يابد:
که هر فرشته‌ای موحش‌ است
و شعر موحش است و زيباست
چرا که شعر، هفت‌آسمان را از هم می‌درد
ما را نيز
و ما خود را در آن از هم می‌دریم
تا حتی در عدم خانه‌کنيم
در عدم، آری
اما شايد در آن عدم که به برقِ شعرِ تازه‌ی او مصلوب می‌شود:
اين بندبازی‌ها
درمغاک شبی سمج
که ساعات را زخم می‌زند…

هر فرشته‌ای موحش است و اين جوان
با آن جوانک آلمانی، نيکلای، در تقابل است
که غزل می‌سراید و “هنرِ فوگ” می‌خواند.

شعر، حضوری بی‌بازگشت است
و فراموشی را بدان راه نيست،
شاید تنها امکانِ فراموشی همان شعر باشد.
بی نسيان. و با اين حال
من همه‌چيز را از ياد می‌برم
وقتی چيزی می‌خوانم و نام بوبروسکی را می‌برم.

تک و پو آغاز می‌شود
شهرت بوبروسکی صحنه‌ایست
که “میخاییل آگوستين” به من می‌بخشد.
“سوياتا هات” کتاب‌هايش را بر دست‌هايم می‌گذارد
و با من از “ناچيکتا” می‌گويد
که مرگ، سه آرزويش را برآورده‌کرد
چه مشتاق بود که معنای زندگی را دريابد.
در امتدادِ خيابان‌های برمن که به رودخانه سرازير می‌شوند
و در جاده‌ای پردرخت
پرسشِ “ناچيکتا” را تکرار می‌کنم.
چراکه آن جوان برایم ‌نوشت: ” آرزوها در بندمان می‌کنند”،

سیل حزن دلم را برمی‌آشوبد
و مهِ صبح‌گاهی را می‌جويم…

سخن نگفتن!
من خود، سکوتم.
لب‌فروبسته چرا که پاسخی نيست!
سخنی نگفتن، هرگز!
اما زبان تسخيرم می‌کند.
بوبروسکی گفت درخت
بزرگ‌تر از شب
با نفس‌های درياچه‌های دره و
با زمزمه‌ی فراز سکوت
درخت زندگی،
زندگی
زندگی فراز سکوت
فرو یا فرای سکوت
از اين روست که فقط می‌توان پاسخ‌داد:” زنده‌ام!”
شايد زندگیمان اینجا
در چشم‌اندازی به سرسبزی مازندران
و آنجا که بوبروسکی شعرهايش را می‌نوشت
در مسيرِ کار. -“بريگيته اولس‌چينسکی”
گفت که او با “پل سلان” دوست بوده‌است.

“بريگيته” عصاره‌ی شعرها را می‌گيرد
شعرهایش تندیس روبان‌های مرتب‌اند،
“يواخيم سارتوريوس” اما
شعرها را رها می‌کند که بخرامند!

“قصدِ آواز نداری؟” مارتين می‌پرسد
و پيشِ نگاه‌مان روتردام قدمی‌کشد
پارکی و بساط کتاب‌فروشان
محمود درويش و آدونيس
داغلارجا که پادشاهان را می‌ماند.
فيلمی که رخصت نيافت از شاملو بگويد
دلاوريش را
کوهِ رنج و پای بريده‌اش را.

و آن عصرِ زلال که مرا پرمی‌کند
و ازشرمِ حضور تا انفجار شادی‌ها می‌بردم
چهره‌ی آيدا و دوستان
و او، ايستاده چون زبان
چنان درختی فراسوی سکوت.
به مارتين می‌گويم: “رفتم که او را ببينم…”
و مردی جوان در ایران است، شاعری شگفت…
ناگهان از اسب بر زمين می‌افتم
هنوز نمی‌دانم که چگونه به او بنويسم

همه چيزی عبث می‌نمايد
جايی که زندگی پرندگان هر روز برابر سلاخان می‌گذرد.
نگاهی می‌اندازم به مرد کره‌ای
که صدايی مضحک دارد
اما نمی‌توانم انگليسی‌ها را تحسين نکنم
و بازیهای آوايیشان را،
و آن شاعره‌ی ايرلندی را
که پيش از هر شعر می‌گويد
که هر کسی در آن دليل نوشتنش را پيدا می‌کند.
می‌توانستم چون آن‌ها باشم
ناگفته‌ايست اما، که بايد گفته‌شود
فقط یکی
و در تئاتر احساسم را بر “بوبروسکی” فاش می‌کنم
نواری از ملودی ساکسيفون بدست می‌کنم
تا گيسوی صدايم را بافه کنم و با او به سخن درآيم
و در اين مکالمه از ياد می‌برم…

امسال سالِ خطاهای مکرر است
در رفت، قطار را گم می‌کنم
در برگشت، ايست‌گاه را
تلق‌تلق قطار و اندیشه‌ها
شکل‌های استیصالی واحدند…
برمن اين است: سری که به ناگاه نقشِ تهی می‌زند.
چون نامه‌ای که در شکنندگی خويش سفيد نوشته می‌شود.
زندگی تنها یک بخش است…
و آنجا، چنان دور که کناره‌ايش نيست،
ایمان به عشق به سرعت باد می‌گذرد.
زندگی فقط همين لحظات است ، آن لحظات يگانه
که جاودانگی است:
ديدار از احمد شاملو
يا کلمات “مارتين” : “آیا در خطر است؟”

کمين، که به تهديد چشم می‌دراند و
باد که گِرد بر گِردش سيم‌های خاردار می‌تند،
زندان‌هايی که از پرندگان پرمی‌شوند.
و آن‌جوان
آن عکس روزنامه که بی‌شک اوست با دوستش
و قطعيتی که آدمی را ميخ‌کوب می‌کند!
و پوستری که بالاسرشان اعتراض می‌کند به “حرکتِ غيرقانونیِ گروه‌هایِ فشار”
اما عشق را چه توانيست در برابرِ اربابانِ جهان
هشيواری که من می‌گويم
و”نه، ممکن نيست” که سعید با من می‌گويد
و هشيواری پشتِ در می‌ماند تا باز هم تاخيرکند…

و سعید به شاملو باز می‌گردد
به کلماتش در آمريکا
و شهامتش در بازگشت
“تا روز مرگش
هرچه را که بايد، گفت
و وقتی مرد، آيدا به باغچه رفت، گلی چيد و برپای او نهاد”
گل را می‌بينم
به سرخی شعله‌ها
و دستان آيدا را
در آئينی چنان کهن که پرانام هندوها
روشنی را در درختان می‌بينم و در بوته‌های رسیده
و نخستين کلماتی را میشنوم که او با من گفت:
“آيا به شعرهای من می‌ماند آيدا؟”
بانوی باران است آيا؟

آنگاه بانوی پرغرورِ عشقِ خود را ديدم
در آستانه‌ی پرنيلوفر
که به آسمانِ بارانی می‌انديشيد…

بی شک اوست و شعر به دوايری می‌پيوندد
که در فواصل گسترده می‌شوند
و ما بايد چنين می‌کرديم
می‌پيوستيم و در فاصله‌ها می‌باليديم
اما چگونه می‌بايست…
حالا به “جيری اورتن” فکرمی‌کنم.
روزی که می‌مرد بيست و دو ساله می‌شد
و چون يهودی بود
هيچ بيمارستانی او را نپذيرفت.

به تو می‌نويسم کارينا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ای …
شکننده، آری. شکننده و سخت
چونان سخت که از پراگِ اشغالی بيرون نيايی
و روز به روز محاصره‌ای که تنگ‌تر می‌شود را بنويسی

به تو می‌نويسم کارينا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ام!

او می‌دانست چه بنويسد
رنجش با مخاطره‌ی زيستن همراه‌شده‌بود
من اما…
اگر بگويم “لک‌لک‌ها”
با جوانی که لک‌لک‌هايش در درياچه مرده‌اند
در درياچه‌ی محصورِ بيدهای مجنون!
“شعر” بگويم اگر، شاهد از او میآورد
که بايد شيپور باشد نه لالايی
سازها ترانه‌ی خون میکنند
اگر از آهنگ حرفی در ميان آرم
غياب را اگر يادآور شوم
يارش در بوسه شکلِ غياب می‌گيرد
که دوست‌داشتن جنگ است
در موطنِ سلاخان و پرندگان!
و او چگونه از دستانش حفاظی پولادين می‌کَند
تا پرندگان را به صدفِ دستانش نگاه‌بانی کند!
چگونه بايد ايمان داشت؟

وقتی که دل می‌گيرد در پارک “برمن”
کنار پيچک‌ها و سنبله‌های آبی،
بايد بايستی و ببينی
که رود را سريدنِ مرغابی آشفته‌کرده‌است
و چهره‌ات که به دايره‌ها پيوسته‌است
کلماتِ شاملو را تکرارمی‌کند تا تو آن‌ها را نقش جان خود کنی:
«ــآه ای يقينِ يافته، بازت نمی‌نهم!»

 

ترجمه‌ی محسن عمادی

پی‌نوشت‌های شعر:

  • برایتن برایتنا‌باخ، نویسنده، شاعر و نقاشی از آفریقای جنوبی با ملیت فرانسوی، متولد ۱۹۳۹، از رهبران جنبش ضد آپارتاید که پس از سفری غیرقانونی به آفریقای جنوبی نه سال از عمرش را در زندان گذراند.
  • بوچراستراسه، پیاده‌روی معروفی در برمن.
  • پائولو مادرسون بکر، نام موزه‌‌ای در بوچراسراسه، برگرفته از نام نقاشی آلمانی، ۱۸۷۶-۱۹۰۷، راینر ماریا ریلکه شعر معروف مرثیه‌ای برای یک دوست را به یاد او نوشت.
  • اشاره به قصه‌ی نوازندگان برمن، حکایتی فولکلوریک به روایت برادران گریم.
  • سان‌پدرو، اشاره به کلیسای سان‌پدرو در برمن، با دوبرج ۹۸ متری. در باور کهن برمن، وقتی مردی تا سی‌سالگی مجرد مانده است باید آنقدر پله‌های کلیسا را جاروکند تا دختری جوان به او بوسه‌ای دهد و او را از این تکلیف برهاند.
  • چتوی یانوک، نام برج، روستا و موزه‌ای معروف در بوهومیا. که سیدونیا نادهرن دوست ریلکه، آن‌جا می‌زیست. ریلکه پاره‌ای از شعرهایش را در آن‌جا سرود و پس از سال ۱۹۱۰ چهار بار در آن‌جا به دیدار سیدونیا رفت. سیدونیا در سال ۱۹۵۰ از دنیا رفت.
  • کلارا وستهوف، همسر ریلکه، در مرثیه‌ای که ریلکه به یادش نوشت او را یار شیرین خود خطاب می‌کند: «دیوانه‌وار به سویت آمدم، یار شیرین‌ام»
  • هنر فوگ، اشاره به اثری از یوهان سباستیان باخ، از مهمترین آثار کنترپوان.
  • یوهانس بوبروفسکی، شاعر بزرگ آلمانی‌زبان، ۱۹۱۷-۱۹۶۵، متولد روسیه که مدتی از عمرش را در زندان اتحاد شوری گذراند. یکی از مهمترین جوایز شعر جهان امروزه به نام او نام‌گذاری شده است.
  • میخاییل آگوستین، شاعر و نویسنده‌ی آلمانی، متولد ۱۹۵۳، در دوبلین مطالعات فولکلور و ادبیات خواند و در برمن زندگی می‌کند. او جوایز بسیاری را به‌خاطر شعرش دریافت کرده‌است.
  • سویاتا هات، شاعره‌ی هندی، متولد ۱۹۵۶ در احمدآباد، اشعار بسیاری را از گجراتی به انگلیسی ترجمه‌کرده است و جوایز فراوانی در شعر دریافت کرده‌است.
  • ناچیکتا، اشاره به قصه‌ای هندی، در این‌قصه، خدای مرگ از ناچیکتا می خواهد که سه آرزویش را بگوید: پدرم همیشه شاد باشد و خشمگین نشود، خدای مرگ ‌دانش آتش را به ناچیکتا بیاموزد و راز آسمان‌ها را آشکار کند، راه بی‌مرگی و قرب الهی را نشان‌اش دهد.
  • بریگیته اولس‌چینسکی، محقق تاریخ و شاعر آلمانی متولد ۱۹۵۵، برنده‌ی جایزه‌ی شعر هوخل.
  • پل سلان، شاعر رومانی‌الاصل آلمانی زبان، یکی از قله‌های شعر مدرن جهان، ۱۹۲۰-۱۹۷۰.
  • یواخیم سارتوریوس، شاعر، متولد سال ۱۹۴۶ در تونس، عضو آکادمی ادبیات آلمانی و رییس سابق انستیتو گوته
  • محمود درویش، شاعر فلسطینی، متولد ۱۹۴۱، از مهمترین شاعران شعر مقاومت فلسطین
  • آدونیس، علی احمد سعید اسبر، شاعر سوری، متولد ۱۹۳۰، از شاعران سرشناس شعر عرب
  • فضیل حسنو داغلارجا، شاعر بزرگ ترک، متولد ۱۹۱۴، از مشهورترین شاعران ترک پس از ناظم حکمت
  • پرانام، در متون ودایی یعنی هشیواری، هوای زندگی
  • ایرژی اورتن، شاعر چک که در بیست و سه سالگی  در تصادف با یک آمبولانس آلمانی از دنیا رفت. از او شعرهای درخشانی برجا مانده‌است. شاعران دهه‌ی هفتاد چک، شعر او را نماد حرکت خود قرار دادند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *