طرف‏های‏ عصر رعدوبرق‏ درگرفت. ابر تيره‏يی بالای خوتور ايستاده‏ بود. دن جوشی ‏شده از باد، كناره‏هايش‏ را به‏ لطمه‏ی‏ بی‏وقفه‏ی‏ امواج نك‏تيز بست. آن‏ور باغستان‏ها آسمان به ‏آتش آذرخش‏های خشكی‏ می‏سوخت و زمين با ضربه‏های ‏غلتان ‏رعد به ‏خود می‏تپيد. لاشخوری با بال‏های گشوده‏ی‏ بی‏تكان زير ابر سياه ‏چرخ‏ می‏زد و كلاغ‏ها قارقاركنان سر به ‏دنبال‏اش ‏گذاشته ‏بودند. ابر سياه ‏دم‏سرد از سمت‏ مغرب ‏تو كشاله‏ی‏ دن پيش‏ می‏رفت. آن‏ور لش‏زار(۱) آسمان ‏عبوس‏ و رعب‏انگيز شد. استپ خف ‏كرد و خاموش گوش ‏به ‏زنگ ‏ماند. تق‏وتوق خشك تخته ‏كردن رو دریِ پنجره‏ها خوتور را برداشت. پيره‏زن‏ها كه ‏به ‏شتاب ‏از نماز عشا برمی‏گشتند صليب ‏می‏كشيدند. ستونی ‏از غبار خاكی ‏رنگ‏ از بازار ميدان ‏تنوره ‏كشيد و زمين كلافه ‏از گرمای‏ بهاری اولين‏ دانه‏های ‏بذر باران را دشت ‏كرد.

دونی‏ياش‏كا كه ‏بافه‏های ‏مويش‏ اين‏ور و آن‏ور می‏جست مثل‏ برق‏ از حياط مالخانه ‏گذشت، در مرغ‏دانی را به ‏هم ‏كوبيد و بست و با بينیِ پره ‏گشوده، مثل ‏اسب‏ به ‏مانع ‏برخورده وسط حياط مالخانه ‏ايستاد. بچه‏ها تو گذر قيامت‏ به ‏پا كرده ‏بودند. ميش‏كاMiska پسر هشت‏ ساله‏ی ‏همسايه كه ‏كاسكت ‏گشاد پدره تا روی ‏چشم‏هاش ‏پايین ‏آمده دور سرش‏ چرخ ‏می‏خورد يك ‏لنگی چمبك زده‏ بود چرخ‏چرخ‏عباسی می‏كرد و جيك‏جيك ‏كنان می‏خواند:(۲)

بارون بارون بباره
به‏ كوه‏ و دشت‏ می‏باره
بارون شور و بارون شر
بارون شرشر و قرقر،
بارون امون نميده
سرپنامون نميده
دعا كنيم عيسا رو
امبيا اوليا رو…

دونی‏ياش‏كا، حسرت‏ به ‏دل، از پاهای ترك‏ترك ‏خورده‏ی ميش‏كا كه ‏لجوجانه به ‏زمين كوبيده ‏می‏شد چشم‏ برنمی‏داشت. او هم ‏دل‏اش ‏پر می‏كشيد كه ‏زير باران‏ برقصد و برای ‏پرپشت ‏و فرفری شدن ‏موهاش سرش ‏را زير باران ‏نگه ‏دارد. دل‏اش‏ غنج‏ می‏زد كه ‏مثل ‏آن ‏يكی ‏همبازیِ ‏ميش‏كا، با وجود خطر افتادن رو بته‏های ‏خار، سرش ‏را تو خاك‏ و خل كنار جاده بگذارد زمين پاها را هوا كند اما مادرش داشت ‏از پنجره ‏نگاه ‏می‏كرد و لب‏هاش‏ از غيظ می‏جمبيد. آهی ‏كشيد و خودش را به ‏تاخت انداخت ‏تو خانه. باران تنگ‌‏درزتروتنگ‏درزتر شد. آذرخش‏ درست ‏بالای ‏بام ‏خانه ‏تركيد و غرش غلتان‏اش ‏تا آن‏ دست ‏دن رفت. گريش‏كا كه ‏عرق‏چكان تو دهليز خانه ‏تور در هم ‏پيچيده‏ی ‏ماهيگيری را به ‏كمك ‏پدره ‏از پستو بيرون ‏می‏كشيد دونی‏ياش‏كا را كه ‏ديد سرش‏ داد زد:- نخ‏ قند و جوال‏دوز… بجمب ‏دختر!
چراغ ‏مطبخ را روشن ‏كردند. داريا هم ‏نشست ‏به ‏تعمير تور. مادر پير كه گهواره‏ی ‏بچه ‏را می‏جمباند غرغركنان گفت:- پيری! تو هم ‏هر دفعه يك ‏چيز نو به ‏نو از خودت ‏درمياری ها. الان وقت ‏خواب ‏است. نفت ‏روز به ‏روز گران‏تر می‏شود و تو انگار عين ‏خيال‏ات نيست. آخر اين وقت شب‏ هم ‏موقع‏ ماهيگيری‏ است كه ‏بی‏خودی نفت ‏چراغ ‏را حرام ‏می‏كنی؟ اين ‏ديگر چه ‏بلايی ‏است ‏كه ‏به ‏جان‌تان ‏افتاده؟ می‏خواهيد دستی‏دستی خودتان ‏را به ‏غرق ‏بدهيد؟ غضب‏ خدا را تو حياط ببينيد!… وای! چه‏ برقی ‏زد، خدا! يا عيسامسيح ! يا ملكه‏ی ‏آسمان‏ها!

مطبخ يك ‏لحظه ‏به ‏رنگ ‏آبیِ‏ كور كننده‏يی ‏درآمد و، سكوت!…
ديگر جز باران كه ‏به ‏پنجره‏ها خنج ‏می‏كشيد نفس ‏از احدی‏ درنيامد. بعد رعدی‏ با غرش ‏كر كننده ‏از راه ‏رسيد: دونی‏ياش‏كا با جيغ ‏كوتاهی ‏چپيد زير تور، داريا دست ‏و پا گم ‏كرده رو به ‏در ها و پنجره‏ها صليب ‏كشيد، و پير‏زن ‏يكه ‏خورده به ‏ماده ‏گربه ‏كه ‏ناگهان ‏عشق‏اش‏ كشيده ‏بود خودش ‏را به ‏پای ‏او بمالد نگاه ‏كرد و دادش‏ درآمد كه:- وای دون‏كا (۳)Donka! بيرون‏اش ‏كن ‏اين ‏ لعنتی ‏را!… يا ملكه‏ی‏ آسمان‏ها، گناه‏های ‏من ‏روسياه ‏را بيامرز!… دون‏كا، گفتم ‏اين ‏گربه ‏را بينداز تو حياط… پيشته، نكبت! الاهی ‏كه…

گريگوری چنان ‏تو دل‏اش‏ از خنده ‏ريسه ‏رفت ‏كه ‏لب ‏تور از دست‏اش ول ‏شد.
پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ نعره‏اش‏ بلند شد كه:- چه‏ خبره‏ شلوغ‏اش‏ كرده‏ايد؟ خفه‏ شويد! ياالله زن‏ها، ببافيد! چند روز است به‏تان ‏گفته‏ام يك‏ نگاهی به ‏اين ‏صاحب ‏مرده ‏بكنيد و شما هی‏ انداخته‏ايدش‏ پشت‏ گوش؟
پيره‏زن زيرلبی ‏لنديد :- حالا چه‏ وقت ‏ماهيگيری‏ است ‏آخر؟
– تو كه‏ عقل‏ات ‏را دراز هم‏ بكنی به‏ اين‏ چيزها قد نمی‏دهد همان‏ بهتر نيست ‏كه خم ‏بشوی در سوراخ بی‏مصرف‏ات‏ رابگذاری؟… داريم‏ می‏رويم ‏دم‏ زبانه‏ی‏ خشكی‏ اشپل‏ ماهی(۴)بگيريم. آن‏ها از كولاك ‏می‏ترسند آخر. همين‏ حالاش ‏هم ‏اگر آب ‏گل ‏شده‏ باشد حتما جمع‏ شده‏اند دم‏ زبانه. دورت‏ بگردم دختر، يك ‏تاخت ‏بزن ‏بيرون ببين‏ سيلاب‏ راه ‏افتاده‏ سمت‏ رودخانه ‏يا نه…
دونی‏ياش‏كا خواه‏ ناخواه يك‏وری راه‏ افتاد طرف ‏در.
پيرزن ‏طاقت ‏نياورد زبان‏ به ‏دهن ‏بگيرد و دوباره ‏درآمد كه:- خب، حالا كی‏ بايد بزند به آب؟ داريا كه‏ هيچ، چون ‏با بچه ‏شيری‏ش گاس‏ سينه‏اش‏ چايمان ‏كند كار دست‏مان‏ بدهد.
– خودم و گريش‏كا. واسه ‏آن‏ يكی ‏تور هم‏ می‏فرستيم ‏پی آكسينيا و يكی ‏ديگر از زن‏ها.
دونی‏ياش‏كا نفس‏زنان ‏برگشت ‏و با خودش ‏بوی خاك‏ باران‏ خورده ‏آورد. حتا از مژه‏هاش هم‏ آب ‏می‏چكيد.
– سيلابی راه‏ افتاده‏ كه ‏بيا و تماشاكن!
– تو هم‏ می‏آ يی‏ با هم‏ بزنيم‏ به ‏آب؟
– ديگر كی ‏می‏آيد؟
– زن‏ها را خبر می‏كنيم.
– پس‏ می‏آيم.
– ببين‏ پس: يك‏ ياپونچی بينداز سرت بپر پيش‏ آكسينيا. اگر گفت ‏می‏آيد، بش ‏بگو مالاش‏كا فرالوف‏Malaska Fralof را هم با خودش بياورد.
گريگوری با خنده ‏گفت:- عوض‏اش‏ اين ‏يكی يخ‏ نمی‏كند، قد يك‏ خوك‏ پروار پيه ‏دارد.
مادر به ‏توصيه ‏گفت:- گری‏شون‏كا(۵) خودت‏ يونجه‏ی‏ خشك‏ برداشته‏ای‏ بگذاری ‏رو سينه‏ات دل و اندرون‏ات چايمان ‏نكند؟
– حق با ضعيفه‏ است گريش‏كا، بدو يونجه‏ی ‏خشك بيار.

دونی‏ياش‏كا زن‏ها را آورد. آكسينيا بلوز كهنه‏يی ‏انداخته‏ بود تن‏اش ريسمانی ‏بسته‏ بود كمرش ‏و دامن‏ كبودی ‏پوشيده ‏بود كه كوتاه‏تر و تركه‏‌يی‏تر جلوه‏اش ‏می‏داد. همان‏جور كه ‏با داريا به هم ‏لب‏خند می‏زدند سربندش‏ را برداشت توپیِ ‏موهاش ‏را محكم‏تر كرد و همان‏جور كه‏ دوباره ‏آن ‏را می‌بست سرش ‏را با حركت ‏تندی ‏عقب‏ برد و گريگوری را با نگاه‏ سردی ورانداز كرد.

مالاش‏كا خيكی كه ‏داشت ‏تو درگاهی ‏بند جوراب‏هايش‏ را می‏بست ‏با صدای‏ دو رگه‏اش ‏گفت:
– كيسه‏ها را برداشته‏ايد؟… خدا جان، چه ماهی‏يی‏ بگيريم!

آمدند تو حياط. باران زمين ‏وارفته ‏را بی‏امان به‏ شلاق ‏بسته‏ بود تو چاله‏ها كف ‏می‏كرد و جو به ‏جو به‏ طرف ‏دن می‏دويد.
گريگوری جلوجلو می‏رفت. جان‏اش‏ از چنان شادیِ بی‏علتی سرشار بود كه‏ مگو.
– بابا بابا، چاله ‏را بپا!
– عجب ‏ظلماتی!
مالاش‏كا گفت:«آكسيوشا(۶)، بچسب‏ به ‏من كه‏ با هم ‏تو گل‏ها گير كنيم.»- و با خنده‏ی دو رگه‏اش غش ‏و ريسه‏ رفت.
– نگاه ‏كن گريگوری، اين‏ همان ‏كرپیِ مای‏دان‏نی‏كوف‏Maydannikofها نيست؟
– خود خودش‏ است.
پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ كه ‏سعی ‏می‏كرد صدايش‏ از زوزه‏ی‏ باد كه شق‏كش ‏می‏وزيد بلندتر باشد هوار كشيد:- بيايید اين ور…از همين‏ جا… شروع‏ می‏كنيم…
مالاش‏كا خرخر كنان گفت:- عموجان، نمی‏شنويم.
– تور را بينداز به ‏اميد خدا…من‏ هم ‏از جای ‏گودتر…گفتم:از جای‏ گودتر… مالاش‏كا! نسناس كر! كجا داری ‏می‏كشی؟ داری می‏اندازی‏اش‏ تو گودی… گريش‏كا! به‏ آكسينيا بگو از كناره بكشد.

دن نگو يك ‏پارچه ‏نالش وغرش بگو! باد پرده‏ی‏ اريب باران ‏را جر و واجر می‏كند.
گريگوری كه‏ كف‏ رودخانه‏ را با پا می‏سكد تا كمر به ‏آب ‏زده. سرمای ‏چسبناكی تا سينه‏اش بالا می‏خزد و كمندوار دور قلب‏اش خفت‏ می‏افتد. موج صورت‏اش‏ را و چشم‏هايش ‏را كه‏ اين‏جور سخت بسته، گرفته ‏به ‏باد شلاق.تور كه ‏مثل‏ بادكنك‏ شكم‏ داده ‏بود پايین ‏كشيده‏ شد. پاهای‏ گريگوری با جوراب ‏پشمی رو ماسه‏های‏ كف‏ رودخانه ‏می‏سرد و لب‏ تور از دست‏اش ‏درمی‏رود… گودتر و باز هم گودتر… يك ‏گودال و، لغزيدن… آب به ‏قوت‏ می‏كشدش. فرو می‏رود. همه‏ی زورش را جمع می‏كند تو بازوی‏ راست‏اش و شنا می‏كند طرف‏ ساحل. امروز از آن عمق‏ سياه‏ پر جنب‏وجوش وحشت بی‏سابقه‏يی به ‏هم ‏رسانده. پايش‏ را با خوش‏حالی رو كف‏ ناپايدار رودخانه‏ حس ‏می‏كند. ماهی‏يی خودش‏ را به‏ زانويش ‏می‏زند. صدای ‏پدرش از جايی ‏تو تاريكیِ چسبناك بلند می‏شود كه:- برو پايین‏تر…
تور يك‏بر می‏شود و باز فرو می‏رود. دوباره ‏آب زير پای گريگوری را خالی ‏می‏كند و به تركه ‏تقلايش ‏می‏اندازد: شنا می‏كند و تف‏ می‏كند و سرش‏ را بالا نگه ‏می‏دارد.

– زنده‏ای تو، آكسينيا؟
– تا حالاش كه‏ آره.
– انگار باران دارد بند می‏آيد.
– باران‏ريزه‏ كه‏ بند بيايد جخ باران ‏درشته‏ سر می‏كند.
– يواش! باباهه ‏صدامان‏ را بشنود بد و بی‏راه بارمان‏ می‏كند.
– خوب ازش حساب‏ می‏بری!

مدت ‏كمی‏ در سكوت تور را می‏كشند. آب به‏ چسبند‏گیِ‏ خمير، جلو هر حركتی را می‏گيرد.
– گری‏شا، گمانم اين ‏نزديكی يك‏ كنده ‏هست. بايد دورش‏ بزنيم.

لطمه‏ی ‏ناكاری گريگوری را از جا می‏كند. آب ‏با چنان ‏هرايی‏ پشنگ ‏می‏زند كه‏ انگار يكهو تكه‏يی‏ از پشته‏ به ‏داخل ‏رودخانه‏ بريزد. آكسينيا از جايی نزديك ‏ساحل بنا می‏كند جيغ‏های ‏گوش خراش‏ كشيدن:- آ…هاااا…یِ‏ی!
گريگوری كه ‏سرش ‏را از زير آب ‏درآورده وحشت‏زده شنا می‏كند به‏ سمت‏ صدا.
– آك … -سی … -نی … -ياااا!
باد است و غريو پر زير و بم ‏آب.
گريگوری يخ‏زده ‏از وحشت ‏دوباره ‏فرياد می‏كشد:- آك … -سی… -نی… -ياااا!
– گري … -گو … ری … هااااای!(صدای ‏پدرش‏ است، ضعيف‏ و دور.)
گريگوری تا آن جا كه‏ دست‏هاش‏ از هم‏ باز می‏شود تقلا می‏كند. چيزی‏ به ‏پايش ‏می‏پيچد. دست‌اش ‏می‏زند: تور است. صدای‏ گريان ‏آكسينيا می‏آيد:- كجايی گري … -شا؟
گريگوری كه‏ خودش‏ را چار دست ‏و پا به‏ ساحل‏ كشيده نعره‏اش ‏از خشم‏ درمی‏آيد كه:- آخر چرا جواب ‏نمی‏دادی خانه ‏خراب؟
دوتايی چمبك ‏زده‏اند، می‏لرزند و می‏كوشند تور را كه‏ مثل‏ كلاف ‏نخی ‏به‏ هم‏ پيچيده‏ واكنند. ماه‏ از جرخورد‏گیِ ‏ابر سياه رو نشان ‏می‏دهد. آن‏ طرف‏ لشزارها تندر همچنان ‏خوددارانه چيزی ‏می گويد. زمين از نم‏ فروكش ‏نكرده برق‏ می‏زند. آسمان باران‏ شسته پرهيبت ‏و روشن ‏است.
گريگوری در حال ‏واكردن ‏پيچ‏های ‏تور تو نخ‏ آكسينيا است: رنگ‏ و روی‏ آكسينيا مثل ‏گچ‏ سفيد است‏ اما جخ خنده‏ به ‏لب‏های ‏سرخ بفهمی‏ نفهمی قلوه‏يی‏اش‏ برگشته. نفسی چاق‏ می‏كند می‏گويد:- وقتی ‏پرت ‏شدم پاك‏ خودم‏ را باختم. داشتم‏ از وحشت ‏می‏مردم. يقين ‏كردم تو غرق ‏شده‏ای پسر.
دست‏هاشان‏ می‏رسد به ‏هم. آكسينيا سعی ‏می‏كند انگشت‏هايش ‏را فرو كند تو آستين ‏گريگوری. با لحن ‏حسرت‏آلودی‏ می‏گويد:- تو آستين‏ات‏ چه ‏گرم ‏است! من‏ حسابی يخ‏ زده‏ام. تمام‏ تن‏ام‏ مورمور می‏شود. گريگوری كه‏ پار‏گیِ يك‏ آرشين‏ و نيمیِ تور را گير آورده از هم‏ باز نگه‏اش ‏می‏دارد:- ايناش… اسبله‏ی لعنتی! از اين ‏جا در رفته. يكی‏ دارد به ‏دو از سمت‏ دماغه ‏نزديك ‏می‏شود. گريگوری دونی‏ياش‏كا را تشخيص ‏می‏دهد و از همان ‏دور می‏پرسد:- نخ همپات ‏هست؟
– آره. (و نفس ‏زنان ‏می‏رسد:) چه ‏طور اين‏ جا نشسته‏ايد؟ پدر فرستاده‏ به‏تان‏ بگويم فوری بيايید طرف ‏دماغه. ما آن‏جا يك‏ كيسه‏ی ‏پر اشپل‏ماهی گرفته‏ايم. دربند قايم‏ كردن غروری‏ كه ‏تو لحن‏اش ‏است نيست.
آكسينيا كه ‏دندان‏هاش ‏از سرما به ‏هم ‏می‏خورد سوراخ ‏تور را به ‏هم ‏می‏آورد. دوتايی‏ واسه‏ گرم شدن به سمت ‏دماغه پا به‏ دو می‏گذارند. پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ با انگشت‏هايی ‏كه ‏تو آب‏ ترنجيده و مثل ‏انگشت‏های ‏آدم‏هايی‏ كه غرق ‏شده‏اند باد كرده سيگاری ‏می‏پيچد پاشنه‏اش ‏را به ‏زمين ‏می‏كوبد و چين‏ به ‏غبغب ‏می‏اندازد كه:- هوم! تو كش اول هشت‏تا گرفتم، تو كش دوم…
نفس تازه ‏می‏كند سيگار را آتش می‏زند و با پا كيسه را نشان ‏می‏دهد.
آكسينيا از روی‏ كنجكاوی نگاهی ‏به‏ كيسه ‏می‏اندازد. از آن‏ تو صداهايی ‏می‏آيد: اشپل‏ماهی‌هايی كه ‏هنوز نيمه ‏جانی ‏دارند به‏ هم دم‏ می‏زنند.
– شماها كجا غيب‏تان زد؟
– اسبله‏هه تور را پاره ‏كرد.
– پارگی‏ش را گرفتيد؟
– چشمه‏هاش ‏را تا آن ‏جا كه ‏می‏شد هم ‏آورديم.
– خب، يك‏دفعه‏ی ‏ديگر تا زانو می‏زنيم‏ به ‏آب ‏و، بعدش‏ هم خانه. ياالله گريش‏كا، چرا دست‏دست ‏می‏كنی؟ بزن ‏به ‏آب! گريگوری با زانوهای كرخت چند قدمی برمی‏دارد. آكسينيا چنان چهار ستون تن‏اش می‏لرزد كه گريگوری لرزش‏اش‏ را از آن‏سر تور حس ‏می‏كند.
– اين‏جور نلرز!
– من ‏كه‏ از خدا می‏خواهم، منتهاش دست ‏خودم ‏كه‏ نيست.
– اصلا می‏دانی؟ می‏رويم‏ بيرون. گور بابای‏ ماهی ‏هم‏ كرده!

كپور درشتی می‏زند به ‏تور. گريگوری قدم‏ تند می‏كند تور را می‏پيچاند و بندش ‏را می‏كشد. آكسينيا دولا دولا به‏ ساحل ‏می‏دود. موج‏ كه ‏از ماسه‏ها پس ‏می‏نشيند صدا درمی‏آورد. ماهی ‏تقلا می‏‌کند.
– از تو لشزار می‏رويم؟
– از جنگل‏ نزديك‏تر است…آهای! از كار شماها خيلی ‏مانده؟
– شما برويد ما می‏رسيم. داريم تور را از آب ‏می‏كشيم.

آكسينيا با گرهی ‏به‏ ابروها دامن‏اش ‏را چلاند كيسه‏ی ‏ماهی ‏را انداخت ‏رو شانه‏اش و تقريبا به ‏دو در امتداد دماغه ‏راه‏ افتاد. گريگوری هم‏ تور را برداشت. سد ساژنی‏ كه ‏رفتند نق آكسينيا درآمد كه:- ديگر جان ‏ندارم. پاهام ‏دارد می‏افتد.
– اين‏جا يك ‏كپه‏ علف ‏پارساله ‏هست. می‏خواهی يك‏ خرده ‏خودت ‏را آن‏ تو گرم ‏كنی؟
– آره‏آره وگرنه‏ نعش‏ام به‏ خانه‏ می‏رسد.
گريگوری كلاهك‏ كپه‏ را زد كنار توش را چال ‏كرد. بوی‏ داغ يونجه‏ی ‏مانده زد بيرون.
– بچپ ‏اين ‏وسط. عين ‏بالای‏ آتش‏دان ‏است.
آكسينيا كيسه ‏را انداخت ‏و تا گردن ‏فرورفت ‏تو علف ‏خشك:- آخيش، چه ‏خوب ‏است!
گريگوری هم‏ كه‏ از سرما به‏ سگ‏لرز افتاده ‏بود كنارش ‏دراز شد. موهای‏ خيس ‏آكسينيا عطر لطيف ‏هيجان‏انگيزی می‏پراكند. دراز كشيده ‏بود سرش‏ عقب‏ افتاده‏ بود و با دهن باز نفس‏نفس می‏زد. گريگوری سرش‏ را آورد جلو در گوش‏اش‏ گفت:- موهات ‏بوی‏ شوكران ‏می‏دهد. می‏دانی؟… آن‏ گل‏های ‏سفيد… آكسينيا جواب ‏نداد. نگاه‏ دور مه‏ گرفته‏اش به قرص ‏ناتمام‏ ماه راه‏ كشيده‏ب ود.
گريگوری دست‏اش‏ را از جيبش ‏درآورد و ناگهان سراو را به‏ طرف ‏خودش ‏كشيد. آكسينيا به‏ يك‏ خيزخودش ‏را ازدست ‏او كند و بلند شد: – ول‏ام‏ كن!
– آرام‏ باش!
– ول‏ام‏ كن وگرنه ‏هوار می‏كشم.
– ببين… آكسينيا…
– عمو پانته‏له‏ی!
صدای پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ همان‏ نزديك‏ها از پشت ‏بته‏های‏ خفجه ‏بلند شد كه:- چيه؟ گم‏ شده‏ايد؟
گريگوری با دندان‏های ‏به‏ هم‏ فشرده از رو كپه ‏پايین ‏جست. پيرمرد كه‏ نزديك‏تر می‏شد دوباره ‏پرسيد:- چته‏ داد و بيداد راه‏ انداختی؟ مگر گم ‏شده‏ای؟
آكسينيا پای ‏خرمن ‏ايستاد روسری‏ش ‏را كه ‏پس ‏رفته‏ بود مرتب ‏كرد. رو سرش بخار موج می‏زد. – گم كه‏ نه… فقط هيچی ‏نمانده از سرما يخ‏ بزنم.
– خب، ضعيفه، اين كپه‏ی‏ علف ‏است ‏ها. بچپ ‏توش خودت ‏را گرم‏ كن!
آكسينيا كه ‏خم‏ می‏شد كيسه ‏را بردارد لب‏خندی زد.

پانوشت
۱. در متن واژه‏يی ‏محلی ‏به‏ كار رفته ‏كه ‏معنايش علفزار باتلاقیِ‏ حاشيه‏ی‏ رود است و مترادف‏اش را در روستاهای رودبار قصران و گيلان «لش» می‏گويند.
۲. بر وزن مفتعلن‏فعولن: «باران، باران، درحال‏باريدن‏است. * به ‏كوه ‏و دشت می‏بارد. * باران شور و شر است. * باران شرشر و قرقر است. * باران ‏امان ‏نمی‏دهد. * سر پناهمان نمی‌دهد. * به ‏عيسا دعا كنيم * و به ‏انبيا و اوليا.»
۳. كوتاه‏ شده‏ی دونی‏ياش‏كا است.
۴. نام ‏ديگر ماهیِ اسبله ‏است.
۵. مخفف ملاطفت‏آميز گريگوری است.
۶. آكسينيا است به ‏تصغير و تحبيب.

 

 

 

 

دن آرام روی جلد

این مطلب را به اشتراک بگذاریم
یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

The Official Website of Ahmad Shamlou © 2017 تمام حقوق محفوظ است.