وقتی گریگوری بعدازخروس‏خوان‏ اول ازجمع‏ شبانه‏ی ‏دوستان‏اش ‏برگشت دهلیز خانه‏ بوی رازك‏ پلاسیده و بوی‏ ادویه ‏مانند سرخس‏ خشكیده ‏می‏داد.
نوك‏پنجه ‏رفت ‏به ‏اتاق لباس‏اش‏ را كند شلوار نواردوز پلوخوری‏اش را با دقت‏ آویزان كرد صلیب ‏كشید و رفت ‏توی ‏جا. آلت‏های ‏متقاطع ‏پنجره ‏نور طلایی ‏و كرخت ‏ماه ‏را كف‏ اتاق لقمه‏لقمه می‏كرد. تو سه ‏كنجیِ صدر اتاق پرتو خفیف شمایل‏های‏ بدل‏ نقره‏یی از زیر روكش چشمه‏دوزی‏ به ‏چشم می‏خورد و از روی تاقچه‏ی ‏بالای ‏تخت‏خواب وزوز كش‏دار و سراسیمه‏ی ‏مگس‏های‏ بدخواب ‏شده به ‏گوش می‏رسید. تازه‏ چشم‏اش ‏گرم ‏شده ‏بود كه ‏ونگ‏ونگ ‏بچه‏ی‏برادرش از تو آشپزخانه ‏بلند شد. گهواره مثل ‏چرخ روغن ‏نخورده‏ی‏ گاری‏ به‏ صدا درآمد. داریا با صدای‏ خوابالود لندید: «هیس‏س! بخواب، بچه‏كافر! نه‏ خواب ‏سرش ‏می‏شود نه ‏استراحت.»- و آهسته ‏بنا كرد به‏خواندن:

– كولودا دودا (۱) duda -Koloda
تو بودی كجا؟

– برده ‏بودن‏ام
پایدن اسبا.

– چی‏چی بت ‏دادن
جون‏ات ‏بی‏بلا ؟

– یه‏ اسب ‏كهر
با زین طلا.

گریگوری كه‏ داشت با ژیغ‏ژیغ ‏گهواره چرت ‏می‏زد فكر كرد: «فردا پترو می‏رود اردو. داش‏كا (۲)Daska هم ‏كه، بچه ‏رو دست‏اش‏ است. ناچار باید كار درو را بی‏آن‏ها پیش‏ برد.»- سرش را تو متكا كه ‏داغ‏شده ‏بود فروبرد اما لالاییِ داریا باسماجت‏ تو گوش‏اش‏ می‏چپید:

– كهرت‏ كوش‏ پس؟
– پشت ‏دروازه‏س.

– دروازه‏ی چی؟
– سیل بردش، هیچی!

شیهه‏ی‏ ناكاری از جا پراندش. اسب ‏خدمتیِ پترو را از صداش ‏شناخت. با انگشت‏هایی كه ‏از زور خواب‏ حس‏ و حالی‏ نداشت دكمه‏های ‏پیرهن‏اش‏ را یكی‏یكی ‏بست و با موج‏ ترانه ‏كه ‏برایش ‏حكم لالایی را داشت بفهمی ‏نفهمی ‏به‏خواب ‏رفت:

– پس غازا كجان؟
– لای نیزاران.

– نیا چی ‏شدن؟
– دخترا چیدن.

– دخترا كجان؟
– خونه شووران.

– شوورا كوشن؟
– با شوشكه دارن
همو می‏كشن!

دست‏ آخر گریگوری پاشد خرد و خراب‏ از خواب به ‏استبل ‏رفت اسب‏اش‏ را به ‏كوچه ‏راند. نخ ‏مریمی(۳) كه‏ تو هوا آویزان ‏بود صورت‏اش ‏را غلغلك ‏داد خواب ‏را از سرش‏ پراند.

جاده‏ی ‏مواج‏ مهتاب‏ كه‏ هرگز مسافری‏ ازش‏ نمی‏گذرد یك‏بری ‏از دن می‏گذشت. روی رودخانه مه ‏بود و بالاتر از آن، ارزن ‏ستاره‏ها. اسب ‏با احتیاط پشت‏ سر گریگوری قدم ‏برمی‏داشت. زمین ‏رو به ‏آب شیب ‏بدی ‏داشت. اردك‏ها آن ‏دست‏ رودخانه ‏را به ‏سرشان ‏برداشته ‏بودند. اسبله‏ماهی‏یی ‏كه نزدیك ‏ساحل به ‏جان ریزه‏ماهی‏ها افتاده ‏بود با صدای‏ خفه‏یی‏ تو لای‏ و لجن دور خودش ‏چرخك‏ می‏زد و به آب دم ‏می‏كوبید.

گریگوری مدت‏ درازی‏ لب‏ آب‏ ایستاد. نفس ‏ساحل بوی ‏گند كپك‏زد‏گی ‏می‏داد. قطره‏های آب‏ از لوچه‏ی ‏اسب سرازیر بود. گریگوری ته ‏دل خلاء شیرینی ‏احساس‏ كرد. برگشتنا خوش ‏و بی‏خیال مشرق و كبودیِ هوای گرگ‏و میش ‏را كه ‏كم‏كم رنگ ‏می‏باخت تماشا كرد…

دم استبل توسینه‏ی مادرش درآمد:
– تویی گریش‏كا؟
– می‏خواستی ‏كی ‏باشد؟
– اسب‏ات‏ را بردی‏ به ‏آب؟
به‏ اكراه گفت :- بله.
مادر كه بالاتنه‏اش‏ را عقب ‏داده پیش‏بندش ‏را پر از تپاله كرده تا اجاق را روشن ‏كند پاهای برهنه ‏و شل‏ و ول پیره‏زالی‏اش‏ را به ‏زمین ‏می‏كشد. می‏رود و می‏گوید:- بی‏زحمت كاش یك توك‏پا می‏رفتی آستاخوف‏ها را صدا می‏زدی: قراراست استپان آن‏ها هم ‏با پترو ما حركت ‏كند.

سردیِ‏ هوا انگار فنر كشیده‏ی ‏مرتعشی در جان گریگوری كار می‏گذارد. موهای تن‏اش سیخ می‏شود. به‏ دو از سه ‏تا پله‏ی ‏پر سر و صدای كورن آستاخوف‏ها می‏رود بالا. در چفت ‏نیست. استپان و آكسینیاكف‏آشپزخانه‏رو تخته ‏پوستی ‏مست‏ خواب‏اند. صورت ‏زن‏ زیر بازوی‏ شوهر. گریگوری پیرهن پس‏ رفته‏ تا بالای ‏زانو و پاهای ‏سفید مثل‏ پوست ‏درخت ‏غان‏ آكسینیا را كه ‏بی ‏سد و بند عفاف ‏و شرم ‏از هم گشوده ‏مانده ‏تو نیمه ‏تاریكی ‏می‏بیند. چشم‏می‏چراند و خشك ‏شدن ‏دهان و باد كردن ‏سرش‏ را همراه ‏طنین چدنیِ زنگی‏ كه ‏در آن ‏می‏پیچد حس ‏می‏كند. مثل ‏دزدها زیرچشمی ‏نگاهی ‏می‏اندازد و با صدای چندرگه‏یی كه ‏به ‏گوش‏ خودش ‏هم ‏ناآشنا است داد می‏زند: – آهای! كسی‏خانه ‏نیست؟… برپا!
آكسینیا با ناله‏ی ‏خوابالوده‏یی ‏بیدار می‏شود: «ها؟ چه ‏خبر شده؟ كیه؟»- و پیش‏ از هر چیز به ‏شتاب خودش‏ را وامی‏رسد: بازوی ‏عریان‏اش رو ساق‏ها می‏لغزد و پیرهن‏ را به ‏یك ‏حركت‏ پایین ‏می كشد. تریِ كوچولوی‏آبی ‏كه ‏تو خواب‏ از دهن‏اش‏ راه ‏كشیده، رو بالش‏ جا مانده. سنگین ‏است‏ خواب دم ‏صبح زن‏ها.
گریگوری می‏گوید:- من‏ام. مادرم فرستاد بیدارتان ‏كنم.
– همین ‏الان. كورن‏ ما جای ‏جمبیدن ‏ندارد. از دست ‏كك‏ها رو زمین ‏می‏خوابیم… پاشو دیگر استپان، شنیدی؟
گریگوری می‏بیند زن‏ در زحمت‏ است، و به‏ رفتن عجله‏ نشان ‏می‏دهد.

قزاق‏هایی ‏كه‏ از خوتور روانه‏ی «اردوی ‏ماه ‏مه» بودند سی‏تایی ‏می‏شدند(۴). محل‏ تجمع‏شان بازار میدان بود. نزدیك ‏ساعت ‏هفت، جخ ‏ارابه‏های چادر برزنتی و قزاق‏های‏ سوار و پیاده‏یی ‏كه پیرهن ‏كتانیِ‏ بهاره تن‏شان‏ بود با ساز و برگ ‏و قبل ‏منقل به ‏طرف ‏میدان ‏می‏رفتند.

پترو رو پله‏های ‏جلوخان ‏سامانه تسمه‏ی‏ پاره‏ی‏ افساری‏ را با عجله ‏می‏دوخت. پانته‏له‏ی‏ پراكوفیه‏ویچ دور اسب ‏پسرش چرخك‏ می‏زد جو لاوك‏اش ‏را بیش‏تر می‏كرد و هرازگاهی داد می‏زد:
– دونی‏یاش‏كا! سركیسه‏ی دوباره ‏تنورها را دوختی؟ پیه‏خوك‏ها را نمك ‏زدی؟
دونی‏یاش‏كا كه‏ صورت‏اش‏ گل ‏انداخته ‏بود عین‏ چلچله ‏از این‏ور حیاط به ‏آن‏ور حیاط، میان مطبخ ‏و امباری‏ می‏رفت‏ و می‏آمد و لب‏خند زنان ‏دست ‏تكان ‏می‏داد و می‏گفت:- سرتان ‏به‏ كار خودتان ‏باشد شما، پدر. خودم ‏باروبندیل‏داداشم‏ را چنان ‏می‏بندم ‏كه‏ تا خود چركاسك‏Cerkask هم‏ نگوید آخ‏ سرم!

پترو كه ‏نخ‏ پرك ‏را باآب‏ دهن تر می‏كرد با سر به‏ اسب اشاره ‏كرد و پرسید:- تمام‏ نكرد علیق‏اش را؟
پدر كه ‏با دست‏های ‏زمخت‏اش‏ نمد زین ‏را وامی‏رسید استاد مابانه ‏درآمد كه:- مشغول ‏است.. می‏دانی؟ این ‏جوری ‏به ‏چشم ‏آدم‏ نمی‏آید اما كم‏ترین ‏چیزی ‏به ‏نمد زین ‏چسبیده ‏باشد، چه ‏یك‏ خلاشه‏ چه ‏یك خرده‏ریز چسكی، یك ‏منزل ‏آن‏ورتر می‏بینی پشت‏ حیوان را كرده ‏آش و لاش.
– سیر كه ‏شد آب‏اش ‏هم بدهید بابا جان.
– گریش‏كا می‏بردش لب‏ دن … هی، گریگوری، بیا اسب‏ را ببر!

اسب كشیده‏ ساق لاغر میان نژاد دن كه‏ خال ‏سفیدی ‏وسط پیشانی‏ش‏ داشت بازی‏گوشانه‏ راه افتاد. گریگوری از دروازه‏ بردش ‏بیرون با دست‏ چپ‏ گرده‏اش ‏را نوازش‏ كرد جست‏ به ‏پشت‏اش ‏با یرتمه‏ی ‏بلندی ‏از جا كندش. به ‏شیب‏كه‏رسید خواست ‏نگه‏اش ‏دارد اما حیوان ‏سرید، سرعت ‏گرفت ‏و مثل ‏باد از تپه ‏سرازیر شد. گریگوری كه ‏تنه‏اش ‏را عقب ‏داده تقریبا رو اسب ‏لخت تاق‏باز شده ‏بود به ‏دیدن زن‏ سطل ‏به ‏دوشی سر اسب‏ را تو سرازیری‏ از پاراهه ‏كج کرد، ابری‏ از گرد و خاك ‏راه ‏انداخت ‏و، از چاری زد به ‏آب.

زن، آكسینیا بود كه ‏با لنگر از سرازیری پایین ‏می‏رفت ‏و از همان ‏دور جیغ‏وویغ‏اش بلند شد كه:- وامانده‏ی ‏هار! خدا یی ‏شد كه ‏زیر دست‏وپای ‏صاحب ‏مرده‏ات ‏نرفتم… صبر كن: اگر به ‏بابات نگفتم چه ‏جور بی‏كله سواری ‏می‏كنی!
– خوبه ‏خوبه ‏همسایه، بد و بی‏راه ‏بارم ‏نكن. داری‏ شوهرت‏ را می‏فرستی ‏اردو، ممكن ‏است ‏در نبودش گراته‏یی تو كارت ‏بیفتد به‏ دردت‏ بخورم‏ها!
– واه‏ واه ‏واه، نصیب‏ گرگ‏ بیابان ‏نشود! به ‏چه ‏دردم ‏بخوری مثلا؟
گریگوری به‏ خنده ‏گفت:- درو كه ‏شروع‏ شد خودت ‏به‏ از و التماس ‏می‏افتی. كار عالم را چه دیده‏ای!
آكسینیا رفت ‏رو كرپی و سطلی ‏را كه ‏نوك ‏چانچو آویزان‏ بود با مهارت ‏تمام ازآب‏ پر كرد، دامن‏اش‏ را كه ‏باد داشت‏ بالا می‏زد لای‏ زانوها گرفت‏ و نگاهی‏ به گریگوری انداخت.
گریگوری به‏ خنده ‏گفت:- خب، پس‏ استپان‏ات دارد می‏رود…
– به‏ تو چه؟
– عجب‏ آدمی ‏است ‏ها! ازت چیز هم نمی‏شود پرسید؟
– بله: دارد می‏رود… منظور؟
– آن‏ وقت تو هم ‏می‏شوی ژال‏مركا. ها؟
– بشوم ‏خب… چیه ‏مگر؟

اسب‏ لب‏ از روی ‏آب‏ برداشت، آبی ‏را كه ‏از پوزه‏اش ‏شره ‏می‏كرد با دندان ‏قروچه‏ جوید و چشم ‏به ساحل‏ مقابل، سم‏اش ‏را كوبید به ‏آب. آكسینیا آن ‏یكی ‏سطل‏اش ‏را هم ‏پر كرد چانچو را به‏ شانه ‏گذاشت و با مختصر لنگری بنا كرد بالا رفتن. گریگوری هم ‏اسب‏ را هی‏ كرد دمبال‏اش . باد دامن آكسینیا را لت ‏می‏زد و حلقه‏های‏ كوچك‏ مو را رو گردن ‏آفتاب ‏سوزش پریشان ‏می‏كرد. لچك‏ ابریشم‏دوزی‏ش رو كلاف‏ بزرگ‏ موهاش ‏شعله ‏می‏كشید. پیرهن گل‌بهی‏ش كه ‏لبه‏اش ‏را زده‏ بود زیر دامن، بی ‏این ‏كه چین بردارد پشت ‏راست‏ و شانه‏های ‏پرش را قالب ‏می‏گرفت. تنه ‏را كه‏ برای ‏بالا رفتن ‏از شیب ‏به ‏جلو خم كرد گودیِ پشت‏اش از زیر پیرهن ‏نمایان‏ شد. گریگوری كه‏رنگ ‏برگشتگیِ ‏قهوه‏ییِ زیر بغل ‏را دید می‏زد تك‏تك ‏حركات‏اش‏ را هم زیر نظر داشت. دل‏اش ‏رفت ‏كه ‏باز هم ‏باش‏ حرف‏ بزند.
– لابد دل‏ات‏ برایش مورمورك ‏هم می‏شود دیگر… آخیش، آخیش!
– معلوم ‏است! تو هم زن ‏بگیر…(به ‏نفس‏نفس‏ افتاده ‏بود و بریده ‏بریده ‏حرف‏ می‏زد:) زن‏ بگیر… آن‏ وقت ‏می‏فهمی دل ‏آدم واسه‏ جان‏جان‏اش تنگ ‏می‏شود یا نه.
گریگوری هی ‏كرد تا با هم‏ پهلوبه‏پهلو شدند، وچشم‏ تو چشم‏اش‏ دوخت:- بعضی‏ زن‏ها هم وقتی شوهرشان ‏می‏رود سفر تو دل‏شان ‏قند آب‏ می‏شود.
– چنگی به‏دل نمی‏زند.
زیرچشمی بش‏ نگاهی ‏انداخت و بی‏این‏كه‏ لب‏ازلب ‏واكند نیمچه ‏تبسمی ‏كرد و گریگوری تازه به‏حرص سیری‏ناپذیر و بی‏شرم لب‏های ‏گوشتالود او پی‏برد. همان ‏جوركه‏ انگشت‏ها را لابه‏لای یال ‏اسب فرو می‏برد گفت:- تو خط زن‏گرفتن ‏نیستم. بالاخره ‏یكی ‏پیدا می‏شود كه ‏همین‏جوری‏ دوست‏ام بدارد.
– كسی را هم زیرسر كرده‏ای؟
– زیرسر كردن می‏خواهد چه ‏كار؟ خودت همین ‏الان داری استپان را راهی ‏می‏كنی و…
– ازاین سر كتاب‏ها كه خیال‏ نداری واسه ‏من واكنی؟
– جیزم می‏كنی؟
– همین‏قدر بس‏ است ‏كه پیش استپان لب ‏تر كنم…
– من‏ آن استپان‏ات‏ را…
– بپا اشك‏ات ‏را درنیاورد، پهلوان!
– بیا و ما یكی را نترسان!
– نمی‏ترسانم. بهتر است ‏بروی‏ دمبال ‏دخترها كه‏ برایت ‏دست‏مال ‏بدوزند. چشم‏ات ‏دمبال من نباشد. – چشم‏ من مخصوصا دمبال تو یكی‏ است.
– باشد.
بالب‏خند آشتی ‏جویانه‏یی‏ از پاراهه ‏بیرون ‏زد كه ‏ازاو فاصله ‏بگیرد اما گریگوری با اسب راه‏اش‏ را بست. – بگذار بروم گریش‏كا.
– نمی‏گذارم.
– باید بروم‏ شوهرم‏ را راه ‏بیندازم.
گریگوری لب‏خند زنان‏ اسب‏ را هی‏ می‏كرد و آكسینیارا به‏ دیواره‏ی ‏شیب ‏می‏چسباند.
– بگذار بروم نسناس. این‏جا پرآدم‏ است اگر ما را ببینند چی ‏فكر می‏كنند آخر!
نگاه ‏ترسانی به‏ دورواطراف ‏انداخت اخم‏ها را به ‏هم‏ كشید و بی‏ این‏كه ‏پشت ‏سرش‏ را نگاهی بكند راه‏اش‏ را گرفت ‏و رفت.

پترو رو جلوخان ‏با خانواده ‏مشغول‏ خداحافظی‏ بود. گریگوری ‏اسب‏ را زین ‏كرد. پترو شوشكه به ‏دست با عجله ‏از پله‏ها سرازیر شد و افسار را از گریگوری گرفت. اسب‏ كه ‏بوی راه ‏شنیده ‏بود بی تابانه ‏سم ‏می‏كوبید و كف ‏به ‏دهان دهنه ‏را می‏جوید. پترو یك ‏پا تو ركاب ‏و یك ‏دست ‏به ‏قاچ ‏زین به پدرش ‏گفت:- ورزاها را با كار از پا درنیاری ها. سر پاییزی‏ می‏فروشیم‏شان: باید واسه ‏گریگوری یك‏ اسب‏ خدمت‏ جور كنیم. یكی ‏هم، نكند علف‏های‏ استپ ‏را بفروشی:خودت ‏كه ‏می‏دانی ‏علفزار آن‏قدر علوفه‏ نمی‏دهد كه ‏كوره ‏بگوید شفا. پیرمرد صلیب‏كشان گفت:- خیرپیش! دست‏ خدا به‏ همراه‏ات!
پترو با حركت ‏معمول ‏همیشگی‏اش تنه‏ی ‏خپل‏اش ‏را انداخت ‏روی‏ زین و چین‏های ‏پشت ‏پیرهن‌اش ‏را زیر كمربند صاف ‏كرد. اسب‏ راه ‏افتاد طرف‏ دروازه و قبضه‏ شوشكه‏ كه‏ زیر آفتاب ‏مختصر برقی می‏زد به ‏آهنگ ‏قدم‏های ‏اسب ‏بنا كرد بالاپایین ‏جستن. داریا بچه ‏به ‏بغل چند قدمی‏ دنبال‏اش‏ رفت. مادر كه ‏وسط حیاط ایستاده ‏بود چشم‏هایش ‏را با سر آستین‏اش ‏پاك ‏كرد و دماغ‏اش ‏را كه ‏سرخ شده ‏بود با گوشه‏ی‏ پیش‏بندش.
دونی‏یاش‏كا تیز و بز دوید سمت ‏دروازه ‏كه:- داداشی، پیراشكی‏ها! پیراشكی‏های ‏سیب‌زمینی یادت ‏رفت!
گریگوری ‏از كوره ‏در رفت ‏داد زد:- چه‏ مرگ‏ات ‏است احمق این ‏جور صدات را می‏اندازی ‏به سرت؟
دونی‏یاش‏كا كه ‏به‏چارچوب‏ دروازه‏ تكیه ‏داده‏ بود مأیوسانه ‏می‏نالید كه: «آخرش ‏پیراشكی ها جا ماند…»- اشك ‏از گونه‏های ‏داغ و چرك‏اش سرازیر شد چكید رو بلوزش.
داریااز زیرسایبان ‏دست‏ها سفیدیِ‏ پیرهن ‏شوهره را كه ‏پشت‏ پرده‏ی ‏غبار دور می‏شد دمبال می‏كرد… پانته‏له‏ی پراكوفیه‏ویچ یكی ‏از پایه‏های‏ پوسیده‏ی دروازه‏ را تكان‏تكان ‏داد و رو كرد به گریگوری‏ كه:- این‏ را عوض‏ كن ‏یك ‏دستك ‏هم ‏بكوب ‏پای ‏آن ‏یكی. (و پس‏ از لحظه‏یی، جوری ‏كه ‏انگار دارد خبر تازه‏یی ‏را اعلام ‏می‏كند دمبال ‏حرف‏اش ‏گفت:) پترو رفت.

گریگوری از پشت‏ پرچین تو نخ استپان بود كه ‏او هم‏ آماده‏ی حركت می‏شد:
آكسینیا كه ‏دامن‏ پشمیِ‏ سبزی ‏پوشیده ‏بود اسب‏اش‏ را آورد. استپان لبخندزنان ‏بش‏ چیزی گفت. بی‏ هیچ ‏عجله‏یی ‏زن‏اش‏ را سرورمآبانه ‏بوسید و دست‏اش‏ را مدت ‏درازی‏ از شانه‏اش برنداشت: دست سوخته‏ از آفتاب و پرپینه‏از كاری‏ كه ‏رو سفیدیِ بلوزآكسینیا جلوه‏ی‏ زغال‏ را داشت. پشت استپان به ‏این ‏طرف‏ بود و گریگوری گردن ‏ستبر تازه‏ اصلاح‏ شده ‏و شانه‏های ‏پهن كمی ‏افتاده ‏و، وقتی ‏به طرف ‏زن‏اش ‏خم ‏می‏شد نوك ‏تابیده‏ی سبیل ‏بورش‏ را از درزهای پرچین می‏دید.
آكسینیا از چیزی می‏خندید و به ‏علامت ‏انكار سر تكان می‏داد. وقتی‏ سوار، پا در ركاب، خودش ‏را بالا می‏كشید به‏ سمت ‏او خم ‏شد و با قدم‏های‏ تند از دروازه‏ بیرون ‏زد. استپان انگار به ‏زین میخ‏پرچ شده ‏بود. آكسینیا كه ‏ركاب‏را چسبیده ‏بود كنار اسب‏ می‏دوید و مثل ‏سگی كه ‏به ‏صاحب‏اش نگاه ‏كند شیدا و پرتمنا چشم‏ازچشم استپان برنمی‏داشت. با همین وضع از كنار خانه‏ی همسایه گذشتند و در پیچ جاده ناپدید شدند.
گریگوری با نگاهی ‏طولانی بی‏ این‏ كه ‏مژه‏ به‏ هم‏ بزند آن‏ها را دمبال ‏كرد.
پانوشت

۱. كلمات‏ سطر اول ‏معنایی‏ ندارد و تنها به ‏قصد قافیه ‏پردازی‏ آمده. اما صورت‏ غیر منظوم لالایی‏ كه حالت گفت‏وگویی ‏را دارد تا انتها چنین ‏است:

– كجابودی، كولودا دودا؟
– به‏ پاییدن اسب‏ها برده ‏بودندم.
– بلا از جان‏ات دور! به‏ مزد چه‏ دادندت؟
– اسب ‏كهری با زین طلا.
– پس‏ كهرت‏چه ‏شد؟
– پشت ‏دروازه‏ است.
– كدام‏ دروازه؟
– هیچ، آن ‏را سیل ‏از جا كند و با خود برد!
– پس غازها كجا هستند؟
– میان نیزارها.
– نی‏ها چه ‏شد؟
– آن‏ها را دختران چیدند.
– دخترها چه‏ شدند؟
– در خانه‏ی شوهران‏شان‏اند.
– شوهرها كو؟
– شوشكه‏ به ‏دست مشغول كشتار یكدیگرند!

۲. كوتاه‏ شده‏ی‏ عطوفت‏آمیز «داریا» است.
۳. نخ‏ مریم رشته‏ی‏ بسیار سبك‏ تاری ‏را گویند كه‏ عنكبوت‏های‏ كوچك ‏در حال‏ تنیدن آن خود را به ‏آن‏ می‌آویزند و برای ‏فرود آمدن ‏از جای ‏بلند مورد استفاده ‏قرار می‏دهند. ا كتاب ‏كوچه: مجلدات ‏میم، ذیل مریم ا ۴. قزاق‏های «ذخیره‏ی ‏اول» قشون ‏تزاری – یعنی ‏افراد ۲۵ تا ۲۹ ساله ‏كه ‏دوره‏ی سربازی‏شان‏ را طی ‏كرده ‏بودند – موظف‏ بودند هرسال برای ‏گذراندن یك ‏دوره‏ی سه‏ هفتگیِ تمرینات خود را به اردوگاه‏های‏ ویژه‏‌یی‏معرفی ‏كنند. افراد سی‏ ساله‏ به ‏بالا ذخیره‏های‏ دوم‏ به‏ بعد را تشكیل‏ می‏دادند كه درشرایط جنگی و بسیج ‏عمومی ‏احضار می‏شدند.

 

 

 

 

دن آرام روی جلد

این مطلب را به اشتراک بگذاریم
یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

The Official Website of Ahmad Shamlou © 2017 تمام حقوق محفوظ است.