قالب وردپرس درنا توس

۲


هنوز تو آسمان خاكستری‏ِ صبح‏گاهی تك‏ و توك ستاره‏هايی برق می‏زد. باد از زير ابرهای سياه ‏می‏وزيد. مه ‏در امتداد شيب‏ گچی چراغ‏ پا از روی ‏دن می‏گذشت بر دامنه‏ی ‏كوه‏های‏ گچی رو هم ‏انباشته‏ می‏شد و مثل‏ افعی‏ِ سربی ‏رنگ بی‌سری بر شيب ‏كناره‏ می‏خزيد. ساحل چپ رودخانه و ماسه‏ها و تالاب‏ها و نيزارهای‏ باتلاقی‏ِ غير قابل‏عبور وجنگل‏های‏خيس‏ از شبنم و همه‏چيز و همه‏چيز تو روشنايی‏ِ سرد فلق غوطه ‏می‏خورد. خورشيد در نمی‏آمد: پشت ‏افق تو تلاش ‏و تقلا بود.

تو خانه‏ی مه‏له‏خوف‏ها پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ اولين كسی‏ بود كه ‏بيدار شد. پا شد و در حال دكمه‏كردن يخه‏ی پيرهن‏اش ‏كه صليب‏های كوچولو كوچولويی روش شماره ‏دوزی شده ‏بود رفت رو مهتابی. علف كف حياط از شبنمی نقره‏يی پوشيده‏ بود. مال‏ها را به ‏كوچه راند. داريا تو پيرهن خواب دويد كه گاوها را بدوشد. شبنم پرطراوت مثل شير به ‏نرمه‏ی ساق‏های ‏سفيدش پشنگ‏ می‏زد و عبورش ‏از حياط رد دودواری جا می‏گذاشت.

پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ مدتی راست‏ شدن علف‏هايی‏ را كه داريا لگد كرده ‏بود تماشا كرد و به ‏اتاق برگشت.

پنجره چارتاق وا بود و شكوفه‏های گيلاس گل‏ريخته‏ی باغچه رو كف پنجره سرخی‏ِ بی‏جانی ‏داشت. گريگوری دمر خوابيده يك ‏دست‏اش‏ آويزان‏ مانده‏ بود.
– ماهی‏گيری‏ می‏آيی گريش‏كا؟(۱)
گريگوری پاها را از كنار تخت ‏آويزان‏ كرد و زير لب ‏پرسيد:- چيه ‏بابا؟
– گفتم دم ‏آفتابی برويم لب ‏آب.
گريگوری خميازه‏كشان شلوارش را از چوب‏رختی برداشت كشيد به‏ پاش پاچه‏هايش را چپاند تو جوراب ‏پشمی‏ِ سفيدش و بالاكشيدن پشت‏ خوابيده‏ی چيريك(۲)ها و بستن بندشان را مدت ‏درازی طول ‏داد و همان ‏جوركه پشت ‏سر پدرش وارد دهليز می‏شد با صدای‏ خش‏داری پرسيد:
– مادرجان طعمه‏ها را پخته؟
– آره. تا تو بروی تو قايق من‏ هم رسيده‏ام.

پيرمرد ارزن‏های‏ آب‏پز خوش‏بو را ريخت توكوزه، دانه‏های ولو شده را هم دلسوزانه دست‏برچين ‏كرد و همان‏ جوركه ‏پای ‏چپ‏اش ‏را می‏كشيد به‏ طرف‏ رودخانه رفت.
گريگوری نشسته ‏بود تو قايق كز كرده ‏بود:
– كجا می‌رويم؟
– سياه‏كنار، بغل همان كنده‏ درخته. جای‏ دفعه‏ی ‏پيش.
ته قايق خطی رو زمين‏ كشيد به ‏آب ‏افتاد و از ساحل‏ كنده ‏شد. جريان ‏تند آب‏ برش‏ داشت‏ و ضمن ‏اين ‏كه به‏ تلاطم‏اش‏ انداخته ‏بود خواست‏ به ‏پهلو بچرخاندش. گريگوری سعی‏ كرد بی‏كمك‏ پارو راست‏اش‏ كند.
– پاروبزن د!
– خودش الان ‏می‏افتد وسط آب.

قايق از تنداب گذشت و به ساحل چپ كشيد. خروس‏ها كه ‏آب تيزی‏ِ بانگ‏شان را می‏گرفت از خوتور صدا به ‏صدا انداخته‏ بودند. پهلوی قايق به‏ كناره‏ی سياه نرم و بلند خطی كشيد و در خليجك پناه آن به ساحل چسبيد. سرشاخه‏‌های درهم‏پيچيده‏ی زبان‏گنجشك جنگلی‏ِ غرق ‏شده‏يی درپنج ساژنی‏ِ ساحل ‏از آب‏ بيرون‏ بود و كف تيره‏ رنگ زيادی دور و برش می‏جوشيد و می‏چرخيد. پدر گفت: «تو قلاب ‏را حاضر كن من‏ دان‏ می‏پاشم.»- و دست‏اش را به‏ كوزه‏ی دانه‏های‏ پخته ‏فروبرد.
آب ‏از برخورد دانه‏ها صدای‏ خفيفی ‏درآورد، انگار يكی زير لب ‏گفت:- شيپ!
گريگوری دانه‏های پف‏كرده ‏را به ‏قلاب‏زد و با خنده ‏گفت:- بيائيد، بيائيد ماهی‏ها، هم ريزهاتان‏ بيائيد هم درشت‏هاتان!
نخ قلاب به ‏شكل ‏حلقه‏يی روی ‏آب ‏افتاد. اول ‏كشيده‏ شد اما همين‏ كه ‏وزنه‏ی ‏سربی ‏به ‏ته ‏آب رسيد دوباره ‏وا رفت. گريگوری پايش‏ را رو ته ‏چوب ‏قلاب ‏گذاشته‏ بود و سعی‏ می‏كرد بی ‏اين‏ كه ‏بجمبد كيسه ‏توتون‏اش را بيرون‏ بكشد.
– چيزی ‏دست‏مان را نمی‏گيرد پدر: ماه رو به ‏محاق می‏رود.
– كبريت ‏با خودت ‏برداشته‏ای؟
– آره.
– بزن ببينم.
پيرمرد پك‏زنان به ‏آفتاب‏ كه ‏انگار پشت ‏نارون‏ گير كرده‏ بود نگاه‏ كرد.
– كپور است ‏ديگر: هر وقتی ‏يك‏ حالی ‏دارد. يك ‏وقت‏ ديدی ‏اين‏ وقت‏های ‏ماه‏ هم ‏گير افتاد.
گريگوری نفس ‏عميقی‏ كشيد و گفت:- پنداری ريزه‏ها دارند نوك ‏می‌زنند.
آب به‏ پهلوی ‏قايق شلپی ‏كرد و پس ‏نشست و كپوری‏ به ‏درازی‏ِ ‏دو آرشين(۳) كه ‏انگار از مس سرخ ريخته ‏شده بود ناله‏واره‏يی ‏كرد و بالاجست‏ و با دم‏ خميده‏اش ‏قطره‏های ‏آب ‏را دانه‏دانه ‏به ‏بدنه‏ی قايق پاشيد. پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ كه‏ ريش‏ خيس‏اش را با سر آستين‏اش‏ خشك ‏می‏كرد گفت:- حالا ديگر منتظرش‏ باش.
از ميان ‏شاخه‏های ‏لخت زبان‏گنجشك غرق ‏شده دو كپور با هم بالا جستند. يكی ‏ديگر هم كمی كوچك‏تر از آن ‏دو تا نزديك ‏ساحل بيرون ‏پريد و خودش ‏را چندبار با سماجت ‏به ‏آب‏ كوبيد.

گريگوری با بی‏صبری ته ‏خيس ‏سيگارش را می‏جويد. آفتاب ‏بی‏رمق كمی ‏بالا آمده‏ بود.
پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ باقی‏ِ ‏طعمه‏ها را كه ‏پاشيد لب‏هايش را با دل‏خوری جمع‏ كرد و نگاه‏اش را به‏ نوك‏ بی‏حركت چوب ‏قلاب ‏دوخت.

گريگوری ته ‏سيگارش‏ را تف‏ كرد و با خلق‏ تنگ به پرواز شتابان‏اش چشم ‏دوخت. ته ‏دل ‏به پدرش كه ‏صبح به ‏اين ‏زودی بيدارش‏ كرده داغ خواب شيرين سحری را به ‏دل‏اش‏ گذاشته‏ بود بد و بيراه ‏می‏گفت. سيگار ناشتا تو دهن‏اش‏ بوی ‏كز باقی‏ گذاشته ‏بود. درست ‏موقعی‏ كه‏ خم‏ شد از رودخانه يك ‏مشت ‏آب‏ بردارد نوك ‏چوب ‏قلاب كه ‏نيم ‏آرشين از آب بيرون‏ بود تكانی‏ خورد و آهسته پائين كشيده ‏شد.
پيرمرد آهسته ‏اما با هيجان گفت:- بكش‏اش!
گريگوری‏ از جا جست چوب‏ ماهيگيری را بالا كشيد اما سر چوب خم‏ شد و خم‏ شد تا به‏ شكل كمان درآمد و نوك‏اش به ‏آب ‏رسيد. نيروی زيادی چوب ‏سخت سرخه‏بيد را مثل فنر پائين می‏كشيد. پيرمرد كه ‏قايق را از كنار ساحل ‏به ‏داخل‏ رودخانه ‏هل ‏می‏داد ناله‏اش‏ درآمد كه:- نگه‏اش ‏دار!
گريگوری همه‏ی زورش ‏را جمع‏ كرد كه ‏چوب ‏را بالا بكشد و نتوانست. نخ‏ كلفت ‏قلاب با صدای خشكی ‏پاره‏ شد. گريگوری تعادل‏اش‏ را از دست ‏داد و چيزی ‏نمانده‏ بود پس ‏بيفتد. پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ كه ‏موفق ‏نمی‏شد طعمه‏ را نوك‏ قلاب ‏تازه‏ سواركند زير لب ‏لنديد: – بی ‏پير انگار ورزا بود!
گريگوری كه ‏از هيجان زياد به‏خنده ‏افتاده‏ بود نخ‏ و قلاب ‏ديگری به ‏چوب‏ بست‏ و انداخت. هنوز وزنه‏ی‏ سربی ‏به‏ كف ‏آب ‏نرسيده‏ بود كه ‏چوب ‏دوباره ‏خم‏ شد. گريگوری كه ‏به ‏زحمت ‏زياد می‏كوشيد ماهی را كه‏ برای‏ رسيدن ‏به ‏تندی‏ِ ‏جريان ‏آب‏ تقلا می‏كرد بالا بكشد گفت: – آی ‏ابليس! پيداش‏ شد.
نخ با صفير تيزی آب‏ را می‏بريد و آن‏ را پشت‏ سرخودش مثل ‏پرده‏ی سبز رنگ ‏اريبی از سطح رود بلند می‏كرد. پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ دسته‏ی ‏تور كاسه‏يی را با انگشت‏های كت‏ و كلفت‏اش چسبيده‏ بود:

– بيارش رو آب، اگر نه باز پاره‏اش ‏می‏كند…
– هواش‏ را دارم.
كپور بزرگ زرد و سرخی آمد رو، آب را كف‏آلود كرد، كله‏ی پخ پت و پهن‏اش را برگرداند و باز رفت ‏زير.
– چه‏تقلايی ‏می‏كند بی‏پير! دست‏ام‏ دارد از حس‏ می‏افتد… نخير، حالا می‏بينی.
– نگه‏اش‏ دار گريش‏كا!
– نگه‏اش… داشته…ام.
– بپا… نگذار برود زير قايق، بپا!
گريگوری نفسی ‏چاق‏ كرد و كپور راكه يك‏بر شده‏ بود به‏ سمت قايق ‏كشيد اما تا پيره‏مرد آمد دست‏ بجمباند و با توركاسه‏يی ‏بگيردش زور آخرش ‏را زد و دوباره ‏رفت ‏زير آب.
– سرش‏ را بگير بالا! اگر وادارش‏ كنی باد بخورد از تقلا می‏افتد.
گريگوری دوباره كپورخسته را بالا كشيد و دوباره ‏آوردش كنار قايق. پوزه‏ی كپوركه دهن‏اش ‏خميازه‏وار باز مانده ‏بود به پايين ‏ديواره‏ی ‏قايق ‏گرفت ‏و دست ‏آخر، تنه‏اش‏ كه‏ پيچ و تاب می‏خورد و پولك‏های طلايی‏ و نارنجی‏اش برق‏می‏زد راست‏ بی‏حركت ‏ماند. پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ توركاسه‏‌يی را زيرش‏ داد و غار زد:- بالاخره وا داد.

نيم ‏ساعت ديگر هم نشستند. جنگ كپور آرام‏ گرفته ‏بود.
– جمع‏كن برويم، گريش‏كا. انگار اينی ‏كه گرفتيم آخری‏اش بود. ديگر به‏ معطلی‌ا‏ش نمی‏ارزد.
راه ‏افتادند. گريگوری قايق را از ساحل دور كرد.

نصفه‏نيمه‏های راه گريگوری تو قيافه‏ی پدرش خواند كه ‏می‏خواهد چيزی بگويد اما پير‏مرد زبان‏ به‏ كام‏ كشيده ‏بود و كورن‏های خوتور را كه رو دامنه‏ی كوه پراكنده ‏بود سياحت می‏كرد تا بالاخره گره كيسه‏يی را كه زير پاش افتاده بود گرفت كشيد پيش و دودل درآمد كه:- ببين، گريگوری… از قراری كه بو برده‏ام… انگار تو با اين آكسينيا آستاخوف‏Aksiniya Astaxof …
گريگوری تا بناگوش سرخ شد و صورت‏اش را برگرداند. رو گردن آفتاب‌سوخته‏اش‏ از فشار يخه‏ی پيرهن خط سفيدی ‏افتاد.
پيرمرد با خشونت ‏و تغير ادامه‏ داد:- مواظب ‏رفتارت ‏باش ‏پسر. دفعه‏ی ‏ديگر اين ‏جوری بات حرف ‏نمی‏زنم!… استپان همسايه‏ی ‏ما است، اصلا به‏ات ‏اجازه ‏نمی‏دهم ‏دور و ور عيال‏اش بپلكی. اين‏جوركارها به ‏معصيت‏ می‏كشد. پيش‏پيش ‏خبرت‏ كرده ‏باشم: اگر ببينم زير شلاق سياه ‏و كبودت ‏می‏كنم! می‏كشم‏ات!
مشت پرگره‏اش ‏را به ‏هم ‏فشرد و با چشم‏های ‏ريز نيم‏بسته ‏به ‏پسرش كه‏ خون ‏به ‏صورت ‏آورده بود نگاه ‏كرد.
گريگوری نگاه‏اش را راست‏ به ‏فاصله‏ی‏ كبود وسط چشم‏های‏ پدرش ‏دوخت و با صدای خفه‌يی كه ‏انگار از ته ‏رودخانه‏ بالا می‏آمد گفت:- بهتان‏ است.
– ببر صدات‏ را!
– مردم خيلی ‏چيزها می‏گويند.
– خفه، ننه‏قحبه!

گريگوری رو پاروها خم ‏شد. قايق خيزبه‏خيز جلو می‏رفت و پشت سرش ‏آب كف كرده رقص‏كنان پيچ و تاب می‏خورد و می‏جوشيد. ديگر هيچ‏كدام‏شان تا رسيدن به كرپی چيزی نگفتند. به ‏آن‏جا كه ‏رسيدند پدره ‏دوباره‏ گفت:- نگاه‏ كن. يادت نرود! اگر نه ‏از همين امروز همه‏ی تفريح‏هات موقوف ‏می‏شود. ديگر نمی‏گذارم قدم ‏از خانه‏ بگذاری ‏بيرون. همين.
گريگوری همان جور ساكت ماند. وقتی داشت قايق را به كرپی می‏بست پرسيد: – ماهی را بدهم دست‏ زن‏ها؟
پيرمرد نرم‏تر شد. جواب داد:- ببر بفروش‏اش واسه‏ خودت توتون بخر.
گريگوری لب‏ گزه‏كنان پشت ‏سر پدره می‏آمد با نگاه‏اش پس گردن شق و رق او را سوراخ‏ می‏كرد و تو دل‏اش می‏گفت:- كور خوانده‏ای! بخو هم كه ‏به‏ پاهام بزنی شب می‏روم پی عيش‏ام.
تو خانه ماهی را كه مشتی ماسه به پولك هايش خشكيده بود به دقت شست و تركه‌يی از گوش‏هاش گذراند. دم ‏در به ‏دوست ‏قديمی‏ِ هم‏سال‏اش ميت‏كا كارشونوف (۴)KarsunofMitka برخورد كه ‏ول ‏می‏گشت ‏و با قلاب‏ كمربندش كه‏ برجسته‏كاری‏ِ ‏فلزی ‏داشت ور می‏رفت. چشم‏های گرد زردش با دريد‏گی از شكاف ‏تنگ پلك‏هايش برق ‏می‏زد. انگورك‏های گربه‌يیِ چشم‏هاش‏ كه‏ عمودی ‏بود به نگاه‏اش حالت ‏فرار و زودگذری می‏داد.
– با آن‏ ماهی كجا، گری‏شا؟
– صيد امروز است. می‏برم به ‏پول نزديك‏اش‏ كنم.
– خانه‏ی موخوف‏Moxof ؟
– اوهوم.
ميت‏كا ماهی ‏را با نگاه سبك ‏سنگين ‏كرد:
– يازده فونتی(۵)می‏شود.
– نصفی ‏هم بالاتر: با ترازو فنری كشيده‏م‏اش.
– مرا هم با خودت ‏ببر. چك‏ و چانه‏زدن‏اش با من.
– بزن برويم.
– حق و حساب چی؟
– كنار می‏آييم، جر و بحث ‏الكی نداريم‏ كه.

خيابان پر از جماعتی ‏بود كه ‏از كليسا بر می‏گشتند. برادران‏ معروف ‏به شاميل(۶)‏Samil شانه‏ به ‏شانه خيابان ‏گز می‏كردند. آلكسه‏ی‏Aleksey بی‏دست – كه‏داداش ‏بزرگ‏تره‏ بود – وسط راه ‏می‏رفت. يخه‏ی شق ‏و رق فرنچ‏اش گردن رگ‏ و پی‏ دارش ‏را سيخ‏ نگه ‏داشته ‏بود. ريش‏ نوك ‏تيز كم پشت ‏وزوزی‌ا‏ش‏ خودسرانه ‏يك‏وری رفته ‏بود و چشم ‏چپ‏اش به‏ حال‏ عصبی ‏مژك ‏می‏پراند. سال‏ها پيش ‏تو ميدان ‏تير تفنگ ‏تو دست‏اش‏ تركيده ‏بود و يك‏ تكه ‏از فولاد گلنگدن صورت‏اش ‏را از ريخت ‏انداخته بود. از آن ‏به‏ بعد پلك ‏چپ‏اش وقت ‏و بی وقت می‏پريد. رد كبود زخم پس ‏از شيار كردن سرتاسر لپ‏اش زيركنف ‏موهاش غيب ‏می‏شد. دست‏ چپ‏اش ‏از آرنج قطع‏ شده‏ بود اما آلكسه‏ی با تنها دست ديگرش چنان‏ ماهرانه ‏سيگار می‏پيچيد كه‏ بيا و سياحت ‏كن: كيسه ‏توتون‏ را می‏چسباند به ‏برجسته‏گی‏ِ سينه‏ی‏ پهن‏اش كاغذ را با دندان‏ به ‏اندازه ‏می‏بريد(۷) ناوه‏اش‏ می‏كرد توش‏ توتون ‏می‏ريخت‏ و جلدی ميان ‏انگشت‏ها غلت‏اش‏ می‏داد. روت‏ را بر می‏گرداندی سيگاره حاضر آماده ميان ‏لب‏هاش ‏بود و چلاقه ‏مژك‏زنان ‏ازت ‏آتش‏ می‏خواست.
با وجود نقص ‏دست‏اش بهترين ‏مشت‏زن ‏خوتور بود. نه ‏اين‏كه مشت‏ گت‏وگنده‌يی ‏داشته باشد ها: از قضا مشت‏اش از يك ‏هندوانه‏ی ‏ابوجهل(۸) هم ‏فسقلی‏تر بود. از قرار معلوم يك‏بار سر شخم كه‏ بدقلقی‏ِ ورزا از كوره ‏درش‏ برده‏ بوده آلكسه‏ی‏ كه ‏شلاق ‏دم‏ دست‏اش ‏نبوده‏ چنان‏ مشتی‏ حواله‏ی ‏حيوان كرده‏ كه ‏همان‏ جا رو شخم ‏ولو شده خون ‏ازگوش‏هاش ‏فواره ‏زده و بعد هم با چه ‏زور و زحمتی توانسته‏اند حيوان بينوا را از جا بلند كنند.
دوتا برادر ديگرش مارتين و پراخورPraxor هم – جزءبه‏جزء به ‏آلكسه‏ی رفته ‏بودند. همان‏ جور پست‏قد و به‏ كلفتی‏ِ تنه‏ی درخت ‏بلوط، با اين ‏تفاوت ‏كه ‏آن‏ دو تا هركدام‏شان عوض ‏يكی ‏و نصفی، دوتا دست ‏داشتند.
گريگوری با شاميل‏ها خوش‏ وبش‏ كرد اما ميت‏كا همان‏جور كه‏ راه‏اش‏ را می‏رفت چنان رويش را از آن‏ها برگرداند كه ‏مهره‏های‏ گردن‏اش صدا كرد: آلی‏يوشا(۹) تو مسابقات ‏مشت‏زنی‏ِ يكی ‏از جشن‏ها عوض ‏اين‏ كه به‏جوانی‏ِ ميت‏كا رحم‏ كند دست‏اش را برده‏ بود عقب چنان‏ حواله‏ی پوزه‏ی اين ‏مادر مرده‏ كرده‏ بود كه‏ درجا دو تا دندان ‏كرسی‏اش را رو يخ كبودی‏ كه زير نعل‏های ‏آهنی‏ِ كفش‏ها خراش‏تراش‏ شده ‏بود تف‏ كرد.
وقتی ‏سينه‏به‏سينه‏ شدند آلكسه‏ی با پنج ‏شش‏تا مژك پشت‏ سر هم‏ گفت:- بفروش‏اش.
– خريداری؟
– به‏چند؟
– يك‏ جفت ‏ورزا و زن‏ات‏ هم سر!
آلكسه‏ی چشم‏ها راتنگ ‏كرد و بنا كرد بازوی ‏بريده‏اش ‏را جمباندن:- هه‏هه‏هه، عجب ‏لوده‌ی است‏ بابا!…هاه‏هاه‏هاه‏هاه، خيلی ‏لوده‏ای!… كه‏ زن‏ام هم سر… جل‏الخالق!… كره‏هايی را كه برايم ‏پس‏انداخته چی؟ آن‏ها را هم ورمی‏داری؟
گريگوری پوزخندزنان گفت:- خودت ‏واسه ‏تخم‏كشی نگه‏شان‏ دار، وگرنه‏ نسل شاميل‏ها از دار دنيا ور می‏افتد.
مردم تو ميدان نزديك ‏ديوار كليسا جمع ‏شده‏ بودند. مباشر اموال‏ كليسا غازی را برده بود بالا سرش فرياد می‏زد:- پنجاه كوپك(۱۰)، مال‏ حلال! بيش‏تر نبود؟
غازه ‏آن ‏بالا گردن ‏تاب‏ می‏داد و چشم‏های ‏فيروزه‏يی‏اش‏ را با نفرت تنگ می‏كرد.
آن ‏نزديك‏ها پيرمردكی‏ با موهای ‏فلفل ‏نمكی و سينه‏ی ‏پر از صليب(۱۱) و نشان با حرارت‏ سر و دست ‏تكان‏ می‏داد. ميت‏كا با نگاه‏اش او را نشان داد گفت:- بابا گری‏شاكاGrisakaمان است ‏ها، دارد خاطرات ‏جنگ‏ عثمانی‌ا‏ش را چاخان ‏می‏كند. نرويم گوش ‏بدهيم؟
– تا معركه‏اش ‏تمام ‏بشود كپوره باد كرده گندش‏ عالم‏ را برداشته.
– چه ‏بهتر! وقتی ‏باد كند سنگين‏تر می‏شود. به ‏نفع‏مان ‏است‏ كه.

سر ميدان، پشت ‏انبار اطفائيه كه ‏بشكه‏های ‏آب‏ و مال ‏بندهای‏ شكسته ‏وسط‌اش رو هم ‏ريخته بود شيروانی‏ِ خانه‏ی موخوف سبز می‏زد. گريگوری موقع عبور از جلو انبار تف‏ غليظی ‏انداخت و دماغ‏اش را چسبيد. پير‏مردی كه ‏قلاب ‏كمربندش ‏را لای ‏دندان‏هاش ‏گرفته‏ بود و داشت ‏دكمه‏های شلوارش ‏را می‏انداخت از پشت‏ بشكه‏ها آمد بيرون.
ميت‏كا پراند كه:- بدجور بيخ‏ گلوت ‏را چسبيده‏ بود؟
پير‏مرد دكمه ‏آخريه‏ را بست قلاب ‏كمر را از دهن‏اش ‏گرفت ‏و گفت:- فضول ‏را بردند جهنم!
– بايد دماغ‏ات ‏را گرفت تپاند آن ‏تو… با ريش‏ات… آره‏آره، مخصوصا ريش‏ات ‏را … جوری ‏كه ‏زن‏ات با يك ‏هفته ‏بشور و بمال‏ هم نتواند پاك‏اش ‏كند.
پيرمرد از كوره ‏در رفت گفت:- اول‏ من سر تا پای ‏تو را می‏تپانم ‏آن ‏تو، بچه‏ قرتی!
ميت‏كا ايستاد و چشم‏های ‏گربه‌يی‏اش‏ را انگار كه ‏از آفتاب ‏ناراحت ‏است‏ تنگ‏ كرد:
– عالم را به ‏گه‏ كشيده، تازه به‏ تريج ‏قباش ‏هم ‏برخورده طلب‏كار هم ‏شده!
– د بزن ‏به ‏چاك گورت ‏را گم‏ كن ديگر مادر قحبه! چه ‏مرض‏ داری چسبيده‏ای در كون‏ من ول‏ام نمی‏كنی؟ نكند هوس چشيدن‏ مزه‏ی ‏اين‏كمربند به ‏سرت زده؟

گريگوری لبخندزنان به ‏جلوخان خانه‏ی موخوف رسيد. تارمی‏اش زير برگ‏های به‏ هم پيچيده‏ی تاك ‏وحشی پنهان ‏بود. كف ‏جلوخان ‏را سايه‏ی تنبل لكه‏لكه‏يی پوشانده ‏بود.
– هی، ميت‏ری‏Mitri ، خانه ‏زندگی را باش!
– حتا دستگيره‏ی‏ درشان ‏هم‏ مطلا است!(درمهتابی‏ی‏ جلوخان‏ را وا كرد و پوفی‏ زد به‏ خنده ‏كه:) حق‏اش‏ بود آن ‏باباهه ‏را می‏فرستاديم سرش ‏را اين‏جا سبك ‏كند…
يكی ‏از روی ‏مهتابی ‏داد زد:- كيه؟
اول گريگوری كه ‏معلوم ‏بود دست‏وپايش‏ را هم ‏گم ‏كرده رفت ‏تو. دم كپوره كشيده ‏می‏شد به ‏تخته‏های رنگ ‏شده‏ی كف‏ايوان.
– با كی كارداريد؟
دختری نلبكی‏ی توت‏فرنگی ‏به ‏دست نشسته ‏بود رو صندلی ‏گهواره‏يیِ حصيری. گريگوری درسكوت‏ تو بحر قلب ‏سرخی رفت‏ كه ‏توت‏فرنگی دورلب‏های ‏گوشتالود دخترساخته ‏بود. دخترك هم سرش‏ را كج ‏كرد رفت ‏تو نخ‏ تازه‏واردها. ميت‏كا به ‏داد گريگوری رسيد، سينه‌يی ‏صاف ‏كرد گفت:
– خواستيم ببينيم ماهی می‏خريد؟
– ماهی؟ صبر كنيد بپرسم.
پاشد، تابی ‏به ‏صندلی‏ گهواره‌يی ‏داد، پاهای ‏لخت‏اش تق‏تق ‏دم‏پايی‏های‏ گل‏دوزی‏ شده‏اش ‏را درآورد، آفتاب‏ از پيرهن ‏سفيدش ‏گذشت ‏و حدود نامشخص‏ ران‏های ‏پر و توری ‏پهن ‏و مواج‏ زير پيرهنی‏ش قلب ميت‏كا را لرزاند و سفيدی‏ اطلس‏وار نرمه‏ی ‏ساق‏های عريان ‏دختره ‏هاج وواج‏اش‏ كرد. فقط پوست دور پاشنه‏هاش‏ بود كه ‏شيری ‏می‏زد. ميت‏كا آرنجی ‏حواله‏ی گريگوری كرد و گفت:- نگاه، گريش‏كا، دامن‏اش‏ را! عين شيشه‏است. لامذهب همه‏ی ‏جان‏اش‏را از آن ‏پشت می‏شود ديد.

دختربرگشت‏از ميان دو لنگه‏ی درراهرو آمد بيرون و آرام رو صندلی‏ش نشست.
– ببريدش تو مطبخ.
گريگوری نوك‏ پنجه ‏وارد خانه ‏شد. ميت‏كا با پاهای دوراز هم، باچشم‏های ‏نيم‏بسته زل زد به‏ خط سفيدی كه ‏موهای ‏سر دختر را به ‏دو نيم‏دايره‏ی ‏طلايی قسمت‏ می‏كرد.
دختر هم باچشم‏های‏ شيطنت‏بار تو نخ ‏او بود. پرسيد:- مال همين ورهاايد؟
– بله، مال همين‏جام.
– فاميلی‏تان؟
– كارشونوف.
– خب، اسم‏تان چی؟
– ميت‏ری.
دختر پولك ‏گل ‏رنگ ناخن‏هاش‏ را به ‏دقت‏ وارسيد و پاهاش ‏را با حركت ‏تندی جمع ‏كرد.
– ماهيگيره كدام‏ يكی‏تان‏ايد؟
– رفيق‏ام گريگوری.
– شما هم ماهی ‏می‏گيريد؟
– بله، اگر هوس ‏كنم.
– با قلاب؟
– با قلاب ‏هم ‏می‏گيريم. خودمان به‏اش‏ می‏گوئيم پری‏توگاPrituga.
دختر بعد از سكوت ‏كوتاهی ‏گفت:- من‏ هم خيلی ‏دل‏ام‏ می‏خواهد بروم‏ ماهيگيری.
– خب، اين ‏كه‏ چيزی ‏نيست: حالا كه ‏دل‏تان ‏می‏خواهد، می‏رويم.
– راستی؟ جدی؟ می‏شود ترتيب‏اش‏ را داد؟
– فقط بايد صبح‏ زود بلند شد.
– بلند می‏شوم، گيرم بايد يكی بيدارم ‏كند.
– كاری‏ ندارد كه: می‏شود بيدارتان‏ كرد… اما راستی: پدرتان؟
– پدرم چی؟
ميت‏كا لب‏خندزنان گفت:- يك ‏وقت ممكن‏ است خيال ‏كند آمده‏ام‏ دزدی، سگ‏ها را بيندازد به‏ جان‏ام.
– چرت ‏است بابا!… من تنهايی تو اتاق ‏زاويه می‏خوابم. آن ‏هم پنجره‏اش‏ است.
( با انگشت نشان‏اش‏ داد.) اگر پی‏ام ‏آمديد بزنيد به ‏شيشه بيدار می‏شوم.
ازآشپزخانه يك‏درميان ‏صداهايی‏ می‏آمد: صدا خجالتيه ‏مال گريگوری بود صدا كلفته ‏دو رگه‏هه مال ‏زنكه‏ی‏ آشپز.
ميت‏كا كه ‏به ‏نقره‏كاری مات كمربندش ورمی‏رفت ساكت ‏ماند.
دخترك لب‏خندش ‏را قورت ‏داد پرسيد:- زن‏ هم داريد؟
– چه‏طور مگر؟
– هيچی، همين‏جوری… خواستم‏ بدانم.
– نخير، عزب‏ام.
تا بناگوش قرمزشد اما دختر كه ‏لب‏خندزنان با شاخه‏ی توت‏فرنگی‏ی گل‏خانه‏يی بازی بازی ‏می‏كرد پرسيد:- ببينم می‏تی‏ياMitiya، دخترها شمارا دوست ‏هم دارند؟
– بعضی‏شان‏ آره بعضی‏شان‏ نه.
– راستی… ببينم… علت‏اش‏ چيه كه‏چشم‏هاتان مثل مال‏ گربه ‏است؟
ميت‏كا كه ‏يك‏ضرب دست‏وپا را گم‏ كرد پرسيد:- گر… گربه؟
– آره. درست عين چشم‏ گربه‏ است.
– من بی‏تقصيرم والله، گمان‏ام خير نديده كار ننه‏هه‏ است…
– می‏تی‏يا، چرا زن‏تان نمی‏دهند؟
ميت‏كا از آن ‏حالت ‏دست‏وپا گم‏كردگی‏ ‏موقت ‏درآمد. حس‏ كرد دختره‏ دست‏اش‏ انداخته و، چشم‏های زردش برقی‏ زد. گفت:- زن‏ من حالاحالاها تو قنداق‏ است.
دختر ابروها را به ‏حال ‏تعجب‏ برد بالا، قرمز شد و پاشد ايستاد. صدای‏ قدم‏هايی ‏كه ‏از كوچه ‏می آمد پيچيد تو جلوخان. لب‏خند تمسخر كوتاه ‏و فروخورده‏ی دختر ميت‏كا را مثل ‏گزنه می‏چزاند. هيكل گت‏وگنده‏ی شخص‏ شخيص‏ارباب سرگه‏يی پلاتونويچ موخوف‏Sergey Platonovic كه پوتين‏های ‏برقی‏ ‏گل‏وگشادش ‏را لخ ‏می‏كشيد با اهن و تلپ‏ از جلو ميت‏كا كه ‏خودش ‏را پس ‏كشيده ‏بود گذشت و بی ‏اين‏كه‏ سرش را برگرداند پرسيد:- با من كار داشتيد؟
– نه پاپا، ماهی ‏آورده‏اند.
گريگوری دست‏خالی برگشت رو مهتابی.
پانوشت
۱. تخفيف‏يافته‏ی گريگوری است.
۲. Cirik پای‏افزار ويژه‏ی ‏قزاقان، چيزی ‏از نوع چارق.
۳. Arsin واحد طولی معادل ‏۷۲ سانتيمتر.
۴. شايد تذكارش بيهوده‏ نباشد كه ‏معنی واژه‏ی «كارشون» لاشخوراست.
۵. Font واحد وزنی معادل ‏۵/۴۸۹ گرم.
۶. ضمنا شاميل نام ‏قهرمان‏ استقلال قزاقستان (۱۷۹۵ تا ۱۸۷۱) نيز هست.
۷. قزاق‏ها نيز مثل بسياری‏ ديگراز مردم‏ آن ‏حوالی برای‏ پيچيدن سيگاراز كاغذ روزنامه ‏استفاده می‏كنند. ۸. Jusquiame يا حنظل. گياهی ‏است‏ از تيره‏ی ‏خياريان با ميوه‏يی ‏كاملا به ‏شكل ‏و رنگ هندوانه اما به ‏حجم ‏نارنج و طعمی ‏سخت ‏تلخ. نام ‏عاميانه‏ی ‏ايرانی‏اش هندوانه‏ی ‏ابوجهل است.
۹. Aliyusa مخفف آلكسه‏ی است.
۱۰.Kopek واحد پول روسيه معادل يك‏صدم روبل.
۱۱. منظورنشان صليب ‏آهن است، مدال ‏شجاعت ‏در جنگ.

 

 

 

 

دن آرام روی جلد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *