سامانه‏ی مه‏له‏خوف ‏Melexof ها درست ته ‏خوتوراست(۱). در كوچك‏مال ‌خانه‏اش به شمال نگاه ‏می‏كند يعنی به دن. يك شيب تند هشت ساژنی(۲) از وسط صخره‏های ‏گچی‏ی خزه بسته‏ و… اين ‏هم ‏ساحل رود: فرش ‏ضخيمی‏ از گوش‏ماهی‏های ‏صدفی و مغزی‏ِ خاكستری‏ رنگ ‏بريده بريده‏ی سنگريزه‏های‏آبشور و… بعد هم جريان پركلاغی و چين‏چين دن كه ‏از باد می‏جوشد.
سمت ‏مشرق، پشت ‏پرچين تركه‏بيدیِ ‏خرمن‏جاها جاده‏ی‏ آتامان(۳)ها است و گله‏به‏گله بته‏های درمنه و علف‏های‏آجری رنگ ‏بی‏عار و سم‏كوب ‏شده‏ی ‏لب‏ جاده ‏و، نيايش‏گاه‏ كوچكی ‏بر سر دو راهی و پشت‏اش ‏استپ، پوشيده در مهی رقيق و گذرا.
طرف ‏جنوب زنجيره‏ی كوه‏های ‏گچی‏است و درغرب‏اش خيابانی ‏كه ‏ميدان را می‏برد و تا علفزارهای باتلاقی‏ِ كنار رود پيش‏ می‏رود.

پراكوفی مه‏له‏خوف‏Prakofi قزاق از اردوكشی‏ِ ماقبل ‏آخریِ روسيه به ‏عثمانی‏ كه برگشت برای خودش زن ترك كوچك‏ اندام شال‌پيچ ‏شده‌يی ‏آورد كه‏ صورت‏اش را قايم ‏می‏كرد و فقط چشم‏های وحشیِ غمزده‏اش را نشان می‏داد آن ‏هم به‏ندرت. نقش‏های رنگين‏كمانی‏ِ شال ابريشمی‏اش و عطر ناشناخته‏ و غريبی‏ كه‏ داشت، چشم حسود خاله ‏زنك‏ها را می‏تركاند.
زن‏ اسير ترك با كس ‏و كار پراكوفی نمی‏جوشيد. به ‏همين‏جهت چيزی نگذشت كه بابا مه‏له‏خوف خرج پسره ‏را از خانواده جدا كرد و چون تا دم ‏مرگ ‏هم ‏اين‏ ننگ را از ياد نبرد هرگز پا به كورن(۴) او نگذاشت.
پراكوفی به ‏سرعت ‏سر و سامان ‏گرفت: نجارها كورن‏اش‏ را علم‏ كردند خودش ‏هم‏ دور حياط مال‌خانه‏ را پرچين‏ كشيد و نزديكی‏های ‏پائيز زن‏ غريب‏اش‏ را كه‏ مختصر قوزكی‏ داشت ‏برداشت آورد سرخانه ‏زند‏گیا‏ش. وقتی ‏همراه ‏او دمبال ‏ارابه‏يی كه ‏داروندارش را بار آن كرده‏ بود از وسط خوتور می‏گذشت جماعت از كوچك ‏و بزرگ ريختند بيرون. مردها خوددارانه زيرسبيلی می‏خنديدند و خاله‏زنك‏ها با قيل و قال اختلاط می‏كردند و يك‏ بر بچه‏ی مفينه پشت سرش هو می‏كشيد اما او تو چكمن(۵) قزاقی‏ِ دكمه نكرده مچ زن را با پنجه‏های سياه‏اش چسبيده سرش ‏را با آن ‏كاكل بی‏رنگ مغرورانه ‏بالا گرفته‏ بود و آرام، مثل‏ كسی كه ‏از ميان شخم می‏گذرد قدم ‏بر می‏داشت‏ و فقط گاهی ‏قلمبگی‏ِ ‏گونه‌هاش ‏ورمی‏جست. ميان‏ابروهای ‏بی‏حركت‏تر از سنگ‏اش عرق‏ نشسته‏ بود.

از آن‏ به‏ بعد ديگر به‏ندرت‏ تو خوتور آفتابی ‏می‏شد. حتا به‏ بازار ميدان‏ هم ‏نمی‏آمد و تنها و بيغوش‏وار تو كورن خودش كنار دن زندگی ‏می‏كرد. تو خوتور هم چه ‏چيزهای شاخ‏داری‏ كه پشت سرش زبان‏به‏زبان نمی‏گشت. از قرار معلوم پسربچه‏هائی كه ‏گوساله‏ها را به‏علف‌چر می‏بردند پراكوفی را ديده‏ بودند كه ‏تنگ‏ كلاغ‏پر، وقت ‏پريدن ‏آفتاب ‏زردی، زن‏اش ‏را بغل‏ می‏كرده می‏برده بالای گورتپه ‏تاتاری، آن‏جا او را پشت ‏به‏ سنگی كه ‏گذشت قرن‏ها مثل اسفنج سوراخ‏سوراخ‏اش كرده كنار خودش ‏می‏نشانده و دوتائی مدت‏ها به ‏استپ ‏خيره ‏می‏شدند و آن‏قدر نگاه‏ می‏كردند تا شفق كاملا بپرد و هوا تاريك‏ بشود. آن‏وقت ياپونچی(۶)اش رامی‏پيچيده‏ دور زن‏اش بغل‏اش ‏می‏زده برش ‏می‏گردانده به‏كورن.
تمام ‏خوتور افتاد به ‏هزار جور حدس‏ و گمان، تا برای ‏اين ‏كار عجيب‏ و غريب‏ توضيحی ‏پيدا كند. پرچانگیِ زن‏ها بر سر اين ‏موضوع فرصت شپش‏جوری هم برای‏شان باقی‏ نگذاشت.

در مورد خود زن‏ هم همه‏جور حرفی می‏زدند. بعضی‏ها سفت ‏و سخت عقيده‏ داشتند كه ‏ديگر مادر گيتی دختری با اين بر و رو نزائيده و بعضی ‏هم خلاف ‏اين ‏را می‏گفتند. و قال ‏قضيه ‏فقط وقتی كنده‏ شد كه ماورا Mavra ی ژال ‏مركا(۷)- پاچه‏ورماليده‏ترين زن خوتور به ‏بهانه‏ی گرفتن خميرترش سراغ پراكوفی رفت ‏و تو فاصله‏ئی‏ كه پراكوفی واسه ‏آوردن خميرترش به‏زيرزمين رفته‏ بود فرصت‏ كرد كاشف‏ عمل ‏بياورد كه ‏زنك ترك مالی ‏نيست و دردی از دنيا و آخرت كسی دوا نمی‏كند.
كمی ‏بعد ماورا با رنگ ‏و روی برافروخته و چارقد يك‏بری تو كوچه برای بُری از زن‏ها رفته‏ بود منبر كه:- من ‏فقط دل‏ام ‏می‏خواهد بدانم چی‏چی‏ِ ‏اين ‏تحفه چشم ‏كور پراكوفی را گرفته… باز اگر دست‏كم يك‏ چيزیا‏ش به ‏زن‏ها می‏رفت يك‏ حرفی… نه ‏شكمی نه ‏كون وكپلی. فقط مايه‏ی اسم‏بدنامی ‏است! آخر دور و بر خودمان كه ‏كلی دختر ترگل ورگل ‏می‏پلكد. زنكه ‏يك ‏كمر دارد عين زمبور: می‏شود گرفت چقی ‏از وسط نصف‏اش‏ كرد. چشم‏های سياه‏ گنده‏اش ‏را كه‏ نگو! وقتی پلك می‏زند انگار ابليس‏ لعين قبای ‏لعنت ‏قيچی ‏می‏كند… خدايا توبه: غلط نكرده ‏باشم پنداری پا به ‏ماه ‏هم هست ‏به ‏خدا!
زن‏ها حيرت‏زده گفتند:- پا به ‏ماه؟ بگو «تو بميری!»
– من‏كه بچه‏ نيستم، خودم سه ‏تا بچه به ‏عرصه ‏رسانده‏ام.
– ريخت‏ و قيافه‏اش ‏چه‏طور است؟
– هيچی: يك ‏قيافه‏ی زردمبو با چشم‏های غصه‏دار. آخر، خدائی‏اش‏ را بخواهيم‏ هم، تو ولايت‏ غربت به ‏آدم خوش ‏نمی‏گذرد كه… تازه يك‏ چيز ديگر: می‏دانيد چی‏چی پاش می‏كند؟ شلوارهای پراكوفی را.
زن‏ها وحشت‌زده ‏و يك ‏صدا آهشان ‏درآمد كه:- نه ‏بابا…
– خودم ديدم. شلوارپاش بود گيرم بی‏نوار(۸). غلط نكنم شلوار كار شوهره را نيزه ‏می‏زند. يك‏ پيرهن‏ بلند رو شلوار انداخته ‏بود تن‏اش و دم‏پاچه‏های‏ شلواره‏ را آن‏زير تپانده بود تو جوراب‏هاش… خواهر! اين ‏را كه ‏ديدم خشك‏ام‏ زد…

پچپچه ‏افتاد تو خوتوركه زن پراكوفی جادو جمبل می‏كند. آستاخوف ‏Astaxof ها – كه نزديك كورن پراكوفی می‏نشستند – عروس‏شان خدا را گواه ‏گرفت كه ‏روز عيد تثليث پيش‏ از روشن ‏شدن ‏هوا زن پراكوفی را ديده كه ‏با سر لخت‏ و پای ‏برهنه آمده‏بوده تو مال‌خانه‏شان داشته‏ گاوشان را می‏دوشيده: از همان‏وقت‏ گاوه ‏شيرش‏ خشكيد پستان‏اش ‏شد قد مشت ‏يك ‏بچه و چند روز بعد هم سقط شد.
آن سال مال‏مرگی‏ِ بی‏سابقه‏يی پيش ‏آمد. هر روز دماغه‏ی ‏شنی‏ی آبشخورهای ساحل رود از لاشه‏ی گاو و گوساله خال‏خال‏ می‏شد. بعد هم مرگ‏ و مير به‏ جان اسب‏ها زد و گله‏های علفچر استانيتسا(۹)بنا كرد تحليل‏ رفتن. و آن وقت بود كه زمزمه‏ی شومی توكوچه‏ و خيابان از دری به‏ دری خزيد…
يك روز قزاق‏ها بعد از جلسه‏ی مشورتی‏ِ خوتور يك‏راست راه‏ افتادند رفتند سراغ پراكوفی. صاحب‏خانه با تعظيم و تكريم آمد رو جلوخان كه:- چی شده آقايان بزرگترها سرافراز فرموده‏اند؟
جمعيت، پنداری لال‏ مادرزاد، تو سكوت به‏ جلوخان نزديك‏تر شد تا بالاخره اولين كسی ‏كه صداش ‏درآمد، پيرمردی ‏كه ‏دمی‏ هم به‏ خمره ‏زده ‏بود، داد كشيد:- آن عفريته‏ی جادوگرت را بينداز بيرون می‏خواهيم محاكمه‏اش‏ كنيم.
پراكوفی خودش را انداخت تو خانه اما وسط دهليز خودشان را به‏اش رساندند. توپ‏چی نره‏غولی‏ كه «داربست» لقب‏اش داده‏ بودند سر او را كوبيد به ‏ديوار و به ‏لحن نصيحت درآمد كه:- جيك‏ات ‏در نياد! جيك‏ات‏ درنياد كه ‏بی‏فايده ‏است. كسی ‏با تو كاری ندارد اما زنكه بايد برود زير خاك. بهتر است تا همه‏ی ‏اهل ‏خوتور از بی‏مالی به ‏خاك ‏سياه ننشسته‏اند كلك‏اش را بكنيم… بپا جيك‏ات ‏در نياد و گرنه ‏ديوار را با كله‏ات‏ میرمبانم!
از سمت جلوخان فرياد می‏زدند:- ماچه ‏سگ را بكش‏اش ‏بيرون!
يكی ‏از همقطارهای هنگ پراكوفی كه‏ موهای زن ترك را دور يك دست‏اش پيچانده بود و با دست ديگر دهان دريده ‏به‏ فريادش را چسبيده بود دوان‏دوان از دهليز گذشت كشان‏كشان با خودش‏ برد سرپله‏ها پرت‏اش‏ كرد زير پای جمعيت. جيغ تيزی غلغله‏ی يك‏دست را از هم‏ دريد. پراكوفی شش‏تائی از قزاق‏ها را به‏ يك ‏خيز خواباند خودش را رساند به ‏اتاق و شوشكه‏اش را از ديوار قاپيد. قزاق‏ها كه يكهو هوا را پس ‏ديدند با له ‏و لورده ‏كردن هم‏ديگر خودشان را از دهليز انداختند بيرون. پراكوفی ‏كه شوشكه دور سرش می‏چرخيد و برق می‏زد و تو هوا صفير می‏كشيد مثل اجل از پله‏ها سرازير شد. جمعيت پس‏ زد و تو حياط ولو شد. پراكوفی داربست ‏توپ‏چی را كه‏ تنه‏ی‏سنگين‏اش جلو دويدن‏اش را می‏گرفت دم امباری‏ گير آورد و از پشت به يك ضرب شوشكه كجكی از شانه‏ی چپ تا كمرگاه دوشقه‏اش كرد. قزاق‏ها كه داشتند دستك‏های چپر را می‏كندند ول ‏كردند از خرمن‏ جا زدند به ‏استپ.
نيم ‏ساعت بعد جمعيت كه دوباره جگر پيدا كرده‏ بود به ‏حياط نزديك شد. دو تا از قزاق‏ها واسه سر و گوش آب دادن با احتياط به دهليز كله كشيدند: زن پراكوفی با سر يك بری و زبانی‏ كه لای دندان‏های كليد شده ‏از دردش مانده ‏بود غرق خون دراز به‏ دراز وسط درگاهی‏ی مطبخ‏ افتاده ‏بود و پراكوفی نوزاد پيش‏ از وقت ‏آمده را كه لای بالاپوش ‏آستر پوستی اونغااونغا می‏كرد با سر لرزان و نگاه‏ راه‏ كشيده گرفته ‏بود تو بغل‏اش.

زن پراكوفی همان‏شب مرد.
مادر پراكوفی رحم‏اش‏آمد و پرستاری‏ِ بچه‏ی پيش ‏از وقت‏ را قبول‏ كرد. لای سبوسی‏ كه با بخار گرم ‏می‏كردند خواباندند بش‏ شير ماديان‏ خوراندند و يك ‏ماه ‏بعد كه‏ خاطرجمع ‏شدند ترك زاده‏ی سياسوخته از خطر جسته بردندش‏ كليسا تعميدش‏ دادند و اسم بابابزرگ‏اش پانته‏له‏ی Panteley را گذاشتند روش.

پراكوفی دوازده‏سال‏ بعد دوره‏ی محكوميت ‏به ‏اعمال‏ شاقه‏اش را تمام‏ كرد و برگشت. با آن ريش قرمز اصلاح شده‏ی رگه‏رگه ‏سفيد و تو آن ‏لباس روسی پاك ‏غريبه به ‏نظر می‏آمد. ديگر اصلا به‏ قزاق‏ جماعت ‏نمی‏برد.- پسرش ‏را برداشت‏ رفت ‏سر خانه ‏زند‏گی‏ِ ‏خودش و چسبيد به‏ كار.

پانته‏له‏ی بزرگ ‏شد. پوست‏اش‏ از تير‏گی سياه ‏می‏زد. يك پارچه ‏آتش از آب ‏درآمد. ريخت‏ و هيكل‏اش به مادره‏ رفته‏ بود. پراكوفی دختر قزاقی ‏را كه همسايه‏شان‏ بود برايش‏ گرفت. خون‏ ترك قاتی‏ِ خون ‏قزاق‏ شد و از اين‏جا بود كه ‏قزاق‏های‏ طايفه‏ی مه‏له‏خوف تو خوتور به ‏هم‏ رسيدند كه بابينیِ عقابی و زيبايیِ لولی‏وش‏شان لقب «ترك» گرفتند.

پانته‏له‏ی باباش ‏را كه ‏به ‏خاك‏ سپرد افتاد به ‏جان ‏سامانه: بام‏اش را عوض‏ كرد و رو حدود نيم‏ دسياتين(۱۰) زمين ‏مواتی ‏كه‏ سر ملك‏اش ‏انداخت چند تا امبار و يك كاهدانیِ تازه ساخت كه ‏بام همه‏شان شيروانی ‏بود. شيروانی ‏ساز به ‏دستور او از حلبی‏های‏ دم‏قيچی دو تا خروس‏ هم بريد و رو بام‏ كاهدان ‏نصب‏شان‏ كرد. حالت ‏ولنگارانه‏ و بی‏خيال خروس‏ها به‏سامانه‏ی مه‏له‏خوف‏ها قيافه‏ی ‏شادتری‏ داد و به ‏خانه ظاهر پر و پيمان‏تری بخشيد.
زير بار سال‏هايی ‏كه می‏خزيد و می‏گذشت پانته‏له‏ی پراكوفيه‏ويچ از ريخت ‏افتاد: پهنا واكرد و بفهمی‏نفهمی قوزش بيرون زد اما با همه‏ی‏ اين‏ها پيرمرد خوش‏بنيه‏يی به‏ نظر می‏آمد. استخوان‏هاش خشك ‏بود و می‏لنگيد هم. آخر تو سال‏های جوانی در يكی ‏از بازديدهای امپراتور پای چپ‏اش تو مسابقه‏ی پرش ‏با اسب شكسته‏ بود. گوشواره‏ی ‏نقره‏ی هلالی‏ شكلی به ‏گوش ‏چپ‏اش داشت. سر و ريشش تا پيری هم پركلاغی باقی ‏ماند. هر وقت روی‏ سگ‏اش ‏از چيزی بالا می‏آمد پاك عقل‏اش را از دست می‏داد، لابد زن پر تحمل‏اش‏ كه‏ روزگاری‏ بر و روئی ‏داشت به‏ همين علت پيش ‏از وقت به ‏شكل عجوزه‏يی درآمد كه‏ حالا ديگر صورت‏اش را چين و چروك تار عنكبوت‏واری پوشانده‏ بود.
پسربزرگه‏اش پتروPetro كه ‏زن‏ هم داشت به ‏مادرش رفته ‏بود: ريزه و ميشی‏چشم و دماغ‏كوفته‏ئی، با موهای فرفریِ پرپشتی به‏ رنگ گندم رسيده. اما پسركوچكه‏اش گريگوریGrigori به ‏خود باباهه ‏رفته‏ بود: با اين ‏كه ‏از پترو شش ‏سال‏ كم‏تر داشت نصف سر و گردن ‏از او بلندتر بود. مثل پدره دماغ عقابی داشت. انگورك چشم‏های فروزان‏اش از شكاف نسبتا اريب پلك‏ها كبود می‏زد. پوست‏ كشيده‏ی لپ‏های ‏برجسته‏اش سبزه‏ی‏ تند بود. مثل ‏پدره قوز می كرد و حتا تو لبخندشان‏ هم چيز مشتركی‏ داشتند: – چموشی!
بعد هم دونی‏ياش‏كاDuniyaska بود، نازنازی‏ عزيز دردانه‏ی ‏بابا: دختركی‏ با دست‏های دراز و چشم‏های ‏درشت. و آخر از همه‏ هم دارياDaria زن پترو بود با بچه‏ی‏كوچولوش.- كوچك‏ و بزرگ خانواده‏ی مه‏له‏خوف.

پانوشت

۱. Xutor: ده يا روستا خواندن محل زند‏گیِ‏ قزاق مستلزم ‏دهاتی ‏دانستن ‏او است و اين ‏از نظر قزاق ناسزايی ‏است‏ كه ‏جواب‏اش ‏را با شوشكه ‏می‏دهد. خوتور، واحد كشاورزی‏ نظامیِ ويژه‏ئی است‏ كه ‏روابط اجتماعی‏ِ خاص‏ خود را دارد و مثل كالخوز يا كيبوتص قابل‏ ترجمه‏ نيست… و اما سامانه.- كلمه‏ئی كه ‏در اين‏ نخستين‏ جمله‏ی ‏كتاب ‏به‏ كار رفته‏dvor است كه ‏در روسی فقط حياط معنی ‏می‏دهد و در فارسی‏ هم «صحن خانه» است ‏و هيچ تداعی‏ِ ديگری ‏ندارد. به‏ نظر می‏آيد كه احتمالا اين‏ كلمه در اصطلاح قزاقی‏ِ ‏خود همان ‏معنای ‏Farm و Ferme را داشته ‏باشد كه ‏مترجمان انگليسی و فرانسوی‏ِ ‏اثر آورده‏اند وكاملا رسا است. آرش اين‏ دو كلمه محل محصوری ‏است ‏شامل امبار وكاهدان و تويله و گاودانی و مرغ‏دانی و حياط پشت، كه‏محوطه‏ی نسبتا وسيعی آن ‏را از ساختمان محل‏ زند‏گی‏ِ ‏كشاورز و خانواده‏اش شامل ‏چند اتاق‏ و آشپزخانه ‏و دستدان ‏و غيره ‏جدا می‏كند. ما برای اين ‏مجموعه كه ‏در ترجمه‏ی ‏فارسی «خانه‏ی‏روستايی» آورده‏اند و به‏كلی‏ نادرست ‏است‏ و در زبان خودمان به ‏دلايل ‏مختلف لغت مشخصی‏ ندارد يكی ‏از دو معادل «سامانه» يا «بنه‏گاه» را پيشنهاد می‏كنيم. ۲. Sazen: واحد طولی معادل ۲/۱۳ متر.
۳. Ataman يا Hetman: كلمه‏ی ‏اسلاو: رئيس ‏منتخب ‏قزاق‏نشين‏ها در دوره‏ی ‏استقلال‏شان.
۴. Kuren: خانه‏ی ‏قزاقی. مقايسه‏ شود با اوبه‏ی تركمنی‏ كه ‏قابل‏ ترجمه ‏به «خانه» نيست.
۵. Cekman: نوعی ‏بالاپوش ويژه‏ی قزاقان.
۶. Zipun: پشمينه‏يی زفت و فراخ كه‏ روی جامه‏های‏ ديگر می‏پوشند و دامن‏اش تا ميان ساق‏ها می‏رسد. ۷. هر زن قزاق خودبه‏خود «عيال يك سرباز» است و از اين بابت هيچ فرقی با ديگر زنان هم‏سنخ‏ خود ندارد. اما Zalmerka زنی‏ است‏كه ‏با به‏ خدمت ‏رفتن‏ شوهرش ‏موقتا بی‏ آقا بالا سر و افسار سرخود فرصت ‏هرز‏گی ‏را غنيمت ‏می‏شمرد.
۸. شلوار قزاقی‏ كه ‏شبيه‏ شلوار سواری ‏است و از دو كنار دارای‏ دو نوار سرخ‏رنگ ‏است.
۹. Stanitsa مركز اداری‏ِ هر ناحيه يا بخش قزاق ‏نشين.
۱۰. Desiatin واحد سطح معادل چيزی بيش ‏از يك‏ هكتار.

 

 

 

 

دن آرام روی جلد

این مطلب را به اشتراک بگذاریم
9 total comments on this postنظر شما چیست؟
  1. با درود
    خسته نباشید
    این سایت ، سایت ارزشمندی است اما در متن بالا به نظر من اشتباه‌های تایپی وچود دارد
    که شایسته این سایت نیست
    گچی‌ی ، مغزی ِ، اردوکشی ِ
    تمام این موارد باید مثل آخریِ نوشته شوند و تفاوتی بین گچیِ ، مغزیِ ، اردوکشیِ و آخریِ
    وجود ندارد
    ممنون

    • ————————-
      سایت رسمی احمد شاملو:
      با تشکر از تذکر شما. بله اشتباهات تایپی روی سایت وجود دارند. به مرور اصلاح می‌شوند. ممنون از گوشزد کردن. درصورتیکه باز به چنین موردی برخوردید حتمن پیغام بگذارید تا زودتر درست شود.

  2. با سلام و سپاسگزارىِ فراوان.
    من هم وبلاگم را چند روزِ پيش ساختم، براىِ نشرِ نظرها و تفسيرهايم در چهار زميهء ياشده در آن. بسيار ممنون خواهم شد اگر اجازهء نشرِ دنِ آرام در آن را به من بدهيد.
    كاوانِ احتشام.

  3. درود به روانِ بزرگِ احمدِ شاملو، و سپاس از گزارنده‌گانِ اين وب‌سايتِ ارجمند.
    لطفاً بخش‌هاىِ ديگرِ دُنِ آرام را نيز بگذاريد.
    با سپاسِ فراوان.

  4. سلام بر شما.
    از شما بسيار بسيار سپاسگزارم بابتِ بارگذارىِ دن آرام.

  5. با سلام.
    لطفاً هميشه وبسايتِ شادروان شاملو را زيبا و پربار نگه داريد. با سپاس.

  6. با سلام
    من دانشجوی آهنگسازی دانشگاه هنر تهران هستم و برای چند فستیوال موسیقی معاصر در آمریکا قطعاتی برای گروه کر نوشته، و از اشعار انگلیسی استاد شاملو استفاده کرده ام ، شرکت در این فستیوال ها برای من هیچ نفع مالی نخواهد داشت ، چگونه میتوانم از صاحب حق این اثار اجازه استفاده از انها را بگیرم (به صورت نامه مکتوب و رسمی) تا قطعات من در فستیوال های موسیقی آمریکا نشانگر صدای معاصر ملت ایران، یعنی شاملو باشد .
    از شما خواهش میکنم هر چه سریع تر با من تماس بگیرید .
    برای آشنایی بیشتر با بنده به ادرس زیر، آخرین جایزه اهنگسازی که برنده شدم مراجعه بفرمایید
    http://www.belvederefestival.org/2013StudentComp.html

  7. با سلام
    من دانشجوی آهنگسازی دانشگاه هنر تهران هستم و برای چند فستیوال موسیقی معاصر در آمریکا قطعاتی برای گروه کر نوشته، و از اشعار انگلیسی استاد شاملو استفاده کرده ام ، شرکت در این فستیوال ها برای من هیچ نفع مالی نخواهد داشت ، چگونه میتوانم از صاحب حق این اثار اجازه استفاده از انها را بگیرم (به صورت نامه مکتوب و رسمی) تا قطعات من در فستیوال های موسیقی آمریکا نشانگر صدای معاصر ملت ایران، یعنی شاملو باشد .
    از شما خواهش میکنم هر چه سریع تر با من تماس بگیرید .
    برای آشنایی بیشتر با بنده به ادرس زیر، آخرین جایزه اهنگسازی که برنده شدم مراجعه بفرمایید
    http://www.belvederefestival.org/2013StudentComp.html
    +محمد امین شریفی778 54 50 0935

  8. با درود فراوان به روح مرد روشن ضمیر تاریخ ایران احمد شاملو:
    و تشکر از شما دنبال دکلمه فارسی ترانه love Story و goodbye my love goodbye از شاملو میگردم اگر ممکن هست یاری فرمایید. با سپاس از شما

یادداشت خود را بفرست

لطفن اسم خود را وارد کنید

ورود اسمتان ضروری است.

لطفن یک ایمیل واقعی وارد کنید

یک آدرس ایمیل ضروری است

پیام خود را وارد کنید

The Official Website of Ahmad Shamlou © 2017 تمام حقوق محفوظ است.