قالب وردپرس درنا توس
خانه / همیشه همان بود…

همیشه همان بود…


 با پدرم ‌که ‌تا پانزده‌ساله‌گی ‌به‌ ندرت ‌می‌ديدم نزديکی ‌بيش‌تری‌ حس‌ می‌کردم اما به‌ طور کلی‌ همه آن ‌سال‌های ‌عمر من در حالتی ‌شبيه‌ به ‌خواب ‌گذشت. از مثبت ‌و منفی، جز همان ‌چيزها که ‌روزی‌ نوشته‌ام خاطره ‌مشخصی ندارم. چنان ‌که ‌گفتم ‌مرا پدربزرگ ‌مادری‌ام ‌با کتاب ‌آشناکرد. مشترک ‌مجله افسانه بود که‌ محمد رمضانی، صاحب‌ کلاله ‌خاور، منتشر می‌کرد. اين‌ مجله ‌که ‌نه ‌در از صبا تا نيما نامش آمده‌ بود نه‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ چاپی‌ خان‌بابا مشار ذکری ‌چنان ‌که ‌بايد ازش ‌رفته ‌در ۱۶ صفحه‌ به ‌قطع‌ کف‌دست چاپ ‌می‌شد که ‌نمی‌دانم چرا من ‌گمان ‌می‌کردم ‌به ‌طور روزانه‌ منتشر می‌شود. در هر حال پس ‌از اميرارسلان‌نام‌دار و حسين‌کرد و اسکندرنامه نخستين‌ چيزهائی‌ که ‌خواندم و شوق‌ مطالعه ‌را در من بيدار کرد همين‌ شماره‌های‌ افسانه ‌بود.
 

کلمه‌ هميشه ‌برای ‌من‌ مقدس ‌بوده. نه ‌هرگز به‌ چشم ‌بازيچه‌ نگاه‌اش ‌کرده‌ام ‌نه ‌در دست‌هايم به‌ شکل کبوتروشعر درآمده‌است. من شعر را از همان نوروز سال ۲۵ که‌در ناقوس نيما شناختم به هياءت ‌عقاب ‌ديده‌ام ‌که ‌هرگز با واقعيت ‌سر شوخی‌ نداشته ‌هميشه‌ در عين‌ مهربانی ‌رسمی‌ و جدی ‌بوده‌است از نه‌ و ده‌ساله‌گی می‌نوشتم، بله. به ياد نمی‌آورم چه ‌چيز، امابه ياد دارم که ‌مزدش درابتدای‌ کار مطلقا لذتی ‌از آن‌ دست ‌نبود که ‌کفتربازان ‌محله ‌می‌بردند: خشونت ‌کتکی ‌بود که‌ ناظم بيمار دبستان ‌می‌زد و تلخی ‌سرکوفتی ‌بود که‌ مادرم به‌ تلافی ‌شوربختی‌اش ‌می‌چشاند. صفت‌ آن‌ شعرها نه آن‌وقت "زيبائی" بود نه ‌بعدها… بارها داستان‌اش را تکرار کرده‌ام ويقين‌ دارم ‌ديگر همه ‌آن را شنيده‌اند. شده‌است ‌مثل‌ نماز آقای اقيانوس‌العلوم که‌ از مکتب‌خانه ‌تا بستر مرگ‌اش‌ در نود ساله‌گی هميشه‌ همان ‌بود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *