قالب وردپرس درنا توس

مرگِ ناصری


با آوازی یکدست
یکدست
دنباله‌ی چوبینِ بار
در قفایش
خطی سنگین و مرتعش
بر خاک می‌کشید.

 

«- تاجِ خاری بر سرش بگذارید!»

 

و آوازِ درازِ دنباله‌ی بار
در هذیانِ دردش
یکدست
رشته‌یی آتشین
می‌رشت.

 

«- شتاب کن ناصری، شتاب کن!»

 

از رحمی که در جانِ خویش یافت
سبک شد
و چونان قویی مغرور
در زلالیِ خویشتن نگریست

 

«- تازیانه‌اش بزنید!»

 

رشته‌ی چرم‌باف
فرود آمد،
و ریسمانِ بی‌انتهای سُرخ
در طولِ خویش
از گرهی بزرگ
برگذشت.

 

«- شتاب کن ناصری، شتاب کن!»

 

 

از صفِ غوغای تماشاییان
العازر
گام‌زنان راهِ خود گرفت
دست‌ها
در پسِ پُشت
به هم درافکنده،
و جانَش را از آزارِ دگرانِ دِینی گزنده
آزاد یافت:

 

«- مگر خود نمی‌خواست، ورنه می‌توانست!»

 

 

آسمانِ کوتاه
به سنگینی
بر آوازِ رو در خاموشیِ رحم
فرو افتاد.
سوگواران
به خاک پُشته برشدند
و خورشید و ماه
به هم
بر آمد.

 

۷ بهمنِ ۱۳۴۴

ققنوس روی جلد

2 دیدگاه

  1. حمیدرضا اسلامی

    و جانَش را از آزارِ دگرانِ دِینی گزنده

    و جانش را از آزار گران دینی گزنده(نه دگران)

  2. آزار گران دینی گزنده صحیح است که به اشتباه نوشتاری “دگران” آورده شده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *