قالب وردپرس درنا توس

لوح چهارم


شَمَش، خدای سوزانِ آفتابِ نیمروز، با گیل‏گمش چنین گفت: «ــ با یارِ خود برخیز تا با خومبه‏به پیكار كنی. او را به نگهبانی جنگلِ سدر برگماشته‏اند كه شیبِ آن از دامنه‏ی كوه خدایان آغاز می‏شود… خومبه‏به در امانِ من گناهانِ بسیار كرده است. به راه افتید و او را به خون دركشید!»
گیل‏گمش با آوازِ دهان خداوند گوش داشت. آزادگان قوم را فراخواند. با انكیدو به تالار درآمد و گیل‏گمش با آزادگان قوم چنین گفت:
«ــ ما را شَمَش به پیكارِ خومبه‏به ندا درداده است. شما و همه‏ی خلق به خبر باشید!»
آنگاه از جمع آزادگان، سالدیده‏ترینِ ایشان برخاست و با او، با گیل‏گمش چنین گفت:
«ــ شَمَش همه‏گاه دوستارِ خویش را، گیل‏گمشِ محتشم را در پناه داشته است. دستانِ نگهبانش از تو دور نیست… خومبه‏به، نگهبانِ دُشخوی جنگلِ مقدس، آفرینه‏یی خوف‏آور است… شَمَش كه تو را به پیكارِ با او فراخوانده و یارِ تو را به تو بازگردانیده، باشد كه هماره تو را تندرست بدارد! او دوشادوشِ تو ایستاده از جانِ تو نگه‏داری می‏كند… ای پادشا! تو ای شبانِ ما! در برابر دشمن تویی كه پناهِ مایی!»
آنان، سالدیدگان قوم، تالار را ترك گفتند. و گیل‏گمش با او، با انكیدو چنین گفت:
«ــ اكنون به پرستشگاه ئلگه‏مخ به نزدیك راهبه‏ی مقدس پرستشگاه می‏رویم… بگذار به نزدِ ری‏شت رویم، به نزدِ خاتون و مادر. او روشن‏بین است و از آینده با خبر… بگذار تا به نزدیك او رویم كه قدم‏های ما متبرك كند و تقدیر ما به كفِ زورمندِ خدای آفتاب درسپرد.»
به پرستشگاه ئلگه‏مخ می‏روند. و راهبه‏ی مقدس، خاتونِ مادر را باز می‏یابند.
او ــ ری‏شت ــ آوازِ دهان فرزند را شنید و با او، با گیل‏گمش، چنین گفت:
«ــ باشد كه مهربانی‏های شَمَش با تو باد!»
پس به جامه‏خانه‏ی معبد رفت كه جامه‏های جشن در آن بود، و با زیورهای مقدس بازگشت: با جامه‏ی سپیدی دربر، سِپَرَك‏های زرین بر سینه، تاره‏یی بر سر و پیاله‏ی پرآبی به دست. پس آن آب بر زمین افشاند و به باروی فرازِ معبد شد و در آن بلند بخور و بوی خوش بر آسمان گسترده برخاست. گندمِ نذر برافشاند و به جانبِ شَمَش دست فراز كرد:
«ــ از چه فرزند من گیل‏گمشِ پادشا را دلی چنان داده‏ای كه یك‏دم از آشفتگی نمی‏آساید؟… ای شَمَش! دیگربار او را، گیل‏گمش را برانگیخته‏ای، چرا كه می‏خواهد به راه‏های دور قدم نهد: راه دوری كه به جایگاهِ خومبه‏به می‏كشد. با همآوردی كه باز نمی‏شناسد می‏باید كه بجنگد، راهی را كه باز نمی‏داند می‏باید كه درسپرد!… از آن‏ روز كه گیل‏گمش رو در راه می‏نهد، تا بدان‏دم كه بازآید، تا بدان‏دم كه به جنگلِ سدرهای مقدس رسد، تا بدان‏دم كه خومبه‏بهی زورمند را بشكند و گناهش را كیفر دهد و خوفِ این دیار را براندازد، ای شَمَش! باشد كه اگر ئه‏یه محبوبه‏ی خود را خواستار شوی روی از تو بگرداند تا بدین‏گونه ئه‏یه همبسترِ تو تو را در اندیشه‏ی گیل‏گمش اندازد تا چندان‏كه تو را ئه‏یه به بسترِ عشق خویش ره ندهد باشد كه دلت بیدار بماند و به او، به گیل‏گمش پادشا اندیشه كنی تا از این پیكار به سلامت بازآید».

بدین‏گونه ری‏شت همسر خدای سوزانِ آفتاب را به یاری می‏طلبید و بخور چونان ابر كبودی به آسمان برمی‏خاست.
پس ری‏شت از باروی معبد به زیر آمد و انكیدو را بازخواند و با او چنین گفت:
«ــ انكیدو، ای زورمند! تو شادی منی و آرامشِ منی. گیل‏گمش را از برای من نگه‏دار باش! پسر مرا و شَمَشِ بلند را قربانی ببر!»
و آن هر دو رو در راه نهادند. و آن هر دو به جانب شمال رو در راه نهادند. كوهسارِ جهنده در نظاره‏گاهِ دوردستِ ایشان بود. معبرِ منزلگاه خدایان از جنگلِ سدرهای مقدس بدانجا می‏كشید. چندان كه سوادِ جنگل در منظر ایشان قراری یافت چادرها بر جای نهادند و خود به منزلگاه خدایان نزدیك‏تر شدند.
نگهبان، خومبه‏به را آنجا بر دروازه مراقبت می‏كرد. دروازه، شش‏بار دوازده اَرَش بلند است دوبار دوازده اَرَش پهنای اوست.
پنهانك به نگهبانِ دروازه نزدیك می‏شوند.
دروازه‏بان از بالاپوش‏های هفتگانه‏ی جادویی خویش تنها یكی در بردارد. شش بالاپوشِ دیگر را از تن برگرفته است… اینك چشم او در ایشان می‏بیند. چنان ‏چون نرگاوی وحشی خروشِ خشم برمی‏كشد. به جانب ایشان می‏تازد و به نعره‏ی خوفناك نهیب بر ایشان می‏زند:
«ــ پیش آیید تا طعمه‏ی كركسان‏تان كنم!»
شَمَش ــ خدای فروزانِ آفتاب ــ نگهدارِ پهلوانان بود و طلسم بالاپوشِ دروازه‏بان را باطل كرد؛ نی‏نیب ــ خدای پرخاشگرِ جنگ ــ در دست‏های ایشان قوّتی نهاد؛ و ایشان غول را از پای درانداختند، دروازه‏بانِ خومبه‏به را از پای درانداختند.

انكیدو به سخن لب باز می‏كند و كلامِ او با گیل‏گمش چنین است:
«ــ ای مهربان! دیگر نمی‏خواهم كه در جنگل، در تاریكی درختانِ سدر به راه رویم. گویی اندام‏های من از كار باز مانده است. دست من گویی فلج شده.»
و گیل‏گمش با او، با انكیدو می‏گوید:
«ــ ناتوانا مباش! بی‏همت و ترس‏خورده مباش، رفیقِ من! می‏باید كه از این‏جای فراتر رویم و رویاروی خومبه‏به بایستیم… نه مگر ما بودیم كه دروازه‏بانش را به خون دركشیدیم؟ نه مگر ما، هر دو كس، از مردمِ پیكارگریم؟ برخیز تا به كوهسارِ خدایان رویم… تن و جانت را به شَمَش بازنه تا هراس از تو فرو ریزد و فلج از دست تو زایل شود. به خود بپرداز و از ناتوانایی بیرون آ!… بیا! می‏خواهیم تا در كنارِ یكدیگر پیكار كنیم… شَمَش خدای آفتاب یارِ ماست و هموست كه ما را به پیكار برانگیخته است. مرگ را از یاد بگذار تا هراس تو را بازگذارد!… اكنون در جنگل به خود باشیم تا آن زورمند بر ما نتازد… خدایی كه تو را، هم در نبردی كه از آن می‏آییم نگه ‏داشت، باشد كه همنبرد مرا در پناهِ خود گیرد! باشد كه در دیارانِ این خاك نامِ ما بستایند!»

پس آن هر دو روی در راه نهادند و به جنگلِ سدرهای مقدس درآمدند.
ایستاده‏بودند و آوازِ دهان ایشان خاموشی بود.

 

 

 

 

گیلگمش روی جلد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *