قالب وردپرس درنا توس

گل‌کو


شب ندارد سرِ خواب.

 

می‌دود در رگِ باغ
باد، با آتشِ تیزابش، فریادکشان.

 

پنجه می‌ساید بر شیشه‌ی در
شاخِ یک پیچکِ خشک
از هراسی که ز جایش نرباید توفان.

 

 

من ندارم سرِ یأس
با امیدی که مرا حوصله داد.

 

باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با باد.

 

گل‌کو می‌آید
گل‌کو می‌آید خنده‌به‌لب.

 

 

گل‌کو می‌آید، می‌دانم،
با همه خیرگیِ باد
که می‌اندازد
پنجه در دامانش
روی باریکه‌ی راهِ ویران،

 

گل‌کو می‌آید
با همه دشمنیِ این شبِ سرد
که خطِ بیخودِ این جاده را
می‌کند زیرِ عبایش پنهان.

 

 

شب ندارد سرِ خواب،
شاخِ مأیوسِ یکی پیچکِ خشک
پنجه بر شیشه‌ی در می‌ساید.

 

من ندارم سرِ یأس،
زیرِ بی‌حوصلگی‌های شب، از دورادور
ضربِ آهسته‌ی پاهای کسی می‌آید.

 

۱۳۳۰

هوای تازه روی جلد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *