قالب وردپرس درنا توس

گشت و گذاری در آثار شاملو

شعر روز، براى كشيدن يك پرنده: ژاک پره ور

بشنوید:

اول بايد يه قفس كشيد با در ِ واز
بعد بايد يه چيز خوشگل كشيد
يه چيز ساده يه چيز ملوس
يه چيز به دردخور واسه پرنده
بعد بايد پرده رو برد گذوشت پاى يه درخت
تو باغى بيشه‏‌يى جنگلى چيزى
اُ پشت درخت قايم شد
بى‏‌جيك زدنى
بى‌‏جُم خوردنى...

گاه پرنده زود مياد
اما ممكنم هس كه سال‌‏هاى سال بگذره
تا تصميم‏شو بگيره.
نبايد سر خورد
بايد حوصله كرد و
اگه لازم باشه بايد سالاى دراز صبر نشون داد.
دير و زود اومدن پرنده
دخلى به خوب و بد پرده نداره.

وقتى پرنده اومد - البته اگه بياد -
بايد نفسو تو سينه حبس كرد و
سر ِ صبر گذاشت پرنده بره تو قفس و
اون تو كه رفت
در ِ قفسو آروم با نُك ِ قلم‌‏مو بست و
بعدش
ميله‏‌هاى قفسو از دم دونه به دونه پاك كرد و
خيلى هم مواظب بود قلم‏مو به هيچ كدوم از پراى پرنده نگيره.
بعدش بايد درختو كشيد و
خوشگل‌‏ترين شاخه‏‌شو واسه پرنده انتخاب كرد.

بايد سبز ِ برگا و
خُنَكاى باد و
غبار ِ آفتاب و
هياهوى جونوراى علف تو هُرم ِ تابسّونم كشيد و
اون وخ  بايد حوصله كرد تا پرنده تصميم به خوندن بگيره.
اگه پرنده نخونه
نشونه‏‌ى بديه
نشونه‌‏ى اينه كه پرده بَده
اما اگه خوند نشونه‏‌ى خوبيه
نشونه‏‌ى اينه كه ديگه مى‏‌تونين امضاش كنين.

پس، خيلى با ملاحظه
يكى از پراى پرنده رو مى‏‌كَنين و
اسم‏‌تونو با اون يه گوشه‏‌ى پرده مي‌نويسين.

 

 * شعرهای پره‌ور را در این آدرس بخوانید.

توضیحات بیشتر »

شعر روز،‌خانوادگی: ژاک پره ور

بشنوید:

مادر مى‏‌بافه
پسر مى‌‏جنگه
به نظر مادره اين وضع خيلى طبيعيه.

- پدره چى؟ اون چيكار مى‌‏كنه؟
- پدره كار مى‏‌كنه:
زنش مى‏‌بافه
پسرش مى‏‌جنگه
خودش كار مى‌‏كنه
به نظر پدره اين وضع خيلى طبيعيه.

- خب، پسره چى؟
پسره اوضاعو چه جور مى‌‏بينه؟
- پسره هيچى، هيچى كه هيچى:
پسره، ننه‏‌ش مى‏‌بافه باباش كار مى‌‏كنه خودش مى‏‌جنگه
جنگ كه تموم شد
تنگ ِ دل ِ باباهه مى‏‌چسبه به كار.
جنگ ادامه پيدا مى‏‌كنه و مادره‏‌‌م ادامه ميده: مى‏‌بافه
پدره‌‏م ادامه ميده: كار مى‏‌كنه
پسره كشته شده، ديگه ادامه نميده.
پدره و مادره ميرن گورستون
به نظر پدره و مادره اين وضع خيلى طبيعيه.

زنده‌‏گى ادامه داره.
زنده‌‏گى با بافتنى جنگ كار
با كار جنگ بافتنى جنگ
با كار كار كار
زنده‌‏گى
با گورستون.

 

 * شعرهای پره‌ور را در این آدرس بخوانید.

توضیحات بیشتر »

شعر روز، نوميدى روى نيمكتى نشسته: ژاک پره ور

بشنوید:

تو باغچه‌‏ى وسط ِ ميدون، رو يه نيمكت
مردى نشسته كه وقتى رد ميشين صداتون مى‏‌كنه
عينكى به چشمشه لباس طوسى ِ كهنه‏‌يى به تنش
ته سيگارى به لبش.
نشسته و
وقتى دارين رد ميشين صداتون مى‏‌زنه
يا خيلى ساده به‏تون اشاره مى‏‌كنه.

نبادا نيگاش كنين
نبادا محلش بدين
بايد رد شين
جورى كه انگار نديدينش
كه انگار اصلاً صداشو نشنفتين
بايد قدما رو تند كنين و بگذرين
اگه نيگاش كنين
اگه محلش بذارين
به‏تون اشاره مى‏كنه و، اون وخ
ديگه هيچى و هيچكى
نمى‏‌تونه جلودارتون بشه كه نرين نگيرين تنگ ِ دلش بشينين.

اون وخ نيگاتون مى‏‌كنه و لبخندى مى‏‌زنه و
شما حسابى عذاب مى‌‏كشين
سخ‏‌تر عذاب مى‏‌كشين و
اون بابا همين جور لبخند مى‏‌زنه
شمام درست همون جور لبخند مى‌‏زنين و
هرچى بيشتر لبخند بزنين بيشتر عذاب مى‏‌كشين
اُ هرچى بيشتر عذاب بكشين بيشتر لبخند مى‌‏زنين
چيزيه كه چاره پذيرم نيس،
اُ همون جا مى‏‌مونين
نشسته
يخ‏زده
لبخند زنون
رو نيمكت.

اون دور و وَر بچه‏ها بازى مى‌‏كنن
رهگذرا ميگذرن آروم
پرنده‏‌ها مى‌‏پَرَن
از اين درخت
به اون درخت،
اُ شما همون جا مى‏‌مونين رو نميكت
و مى‏‌دونين،
مى‏‌دونين كه ديگه
بازى بى‌‏بازى مث اون بچه‏‌ها،
مى‌‏دونين كه ديگه هيچ وقت ِ خدا
نخواهين رفت پى ِ كارتون آروم، مث اين رهگذرا،
كه ديگه هيچ وقت ِ خدا نخواهين پريد سرخوش
مث ِ اين پرنده‏‌ها.

 

 * شعرهای پره‌ور را در این آدرس بخوانید.

توضیحات بیشتر »

شعر روز، این عشق: ژاک پره‌ور

بشنوید:

 

 

اين عشق
به اين سختى
به اين تُردى
به اين نازكى
به اين نوميدى،

اين عشق
به زيبايى روز و
به زشتى زمان
وقتى كه زمانه بد است،

اين عشق
اين اندازه حقيقى
اين عشق
به اين زيبايى به اين خجسته‏‌گى به اين شادى و
اين اندازه ريشخندآميز
لرزان از وحشت چون كودكى در ظلمات
و اين اندازه متكى به خود
آرام، مثل مردى در دل شب،

اين عشقى كه وحشت به جان ديگران مى‌‌‏اندازد
به حرفشان مى‏‌آورد
و رنگ از رخسارشان مى‌‏پراند،

اين عشق ِ بُزخو شده - چرا كه ما خود در كمينشيم -
اين عشق ِ جرگه شده زخم خورده پامال شده پايان يافته انكار شده از ياد رفته
- چرا كه ما خود جرگه‏‌اش كرده‌‏ايم زخمش زده‏‌ايم پامالش كرده‏‌ايم تمامش كرده‏‌ايم منكرش شده‏‌‌ايم از يادش برده‏‌ايم،
اين عشق ِ دست‏‌نخورده‌‏ى هنوز اين اندازه زنده و سراپا آفتابى
از آن ِ تو است از آن ِ من است
اين چيز ِ هميشه تازه كه تغييرى نكرده است،
واقعى است مثل گياهى
لرزان است مثل پرنده‌‏يى
به گرمى و جان‌بخشى ِ تابستان.
ما دو مى‌‏توانيم برويم و برگرديم
مى‏‌توانيم از ياد ببريم و بخوابيم
بيدار شويم و رنج بكشيم و پير بشويم
دوباره بخوابيم و خواب ِ مرگ ببينيم
بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جوانى از سر بگيريم،
اما عشق‌‏مان به جا مى‏‌ماند
لجوج مثل موجود بى‌‏ادراكى
زنده مثل هوس
ستمگر مثل خاطره
ابله مثل حسرت
مهربان مثل يادبود
به سردى ِ مرمر
به زيبايى ِ روز
به تُردى ِ كودك
لبخند‌زنان نگاه‏مان مى‏‌كند و
خاموش باما حرف مى‏‌زند
ما لرزان به او گوش مى‌‏دهيم
و به فرياد درمى‏‌آييم
براى تو و
براى خودمان،
به خاطر تو، به خاطر من
و به خاطر همه ديگران كه نمى‏‌شناسيم‏‌شان
دست به دامنش مى‏‌شويم استغاثه‌‏كنان
كه بمان
همان جا كه هستى
همان جا كه پيش از اين بودى.
حركت مكن
مرو
بمان
ما كه عشق آشناييم از يادت نبرده‌‏ايم
تو هم از يادمان نبر
جر تو در عرصه‏‌ى خاك كسى نداريم
نگذار سرد شويم
هر روز و از هر كجا كه شد
از حيات نشانه‌‏يى به ما برسان
دير ترك، از كنج ِ بيشه‏‌يى در جنگل ِ خاطره‌‏ها
ناگهان پيدا شو
دست به سوى ما دراز كن و
نجات‏مان بده.

 

 * شعرهای پره‌ور را در این آدرس بخوانید.

توضیحات بیشتر »

شعر روز، جبریل قدسی (سه ویل) : فدریکو گارسیا لورکا

بشنوید:

۱

بچه‌ی زیبای جگنی نرم
فراخ شانه، باریک اندام،
رنگ و رویش از سیب ِ شبانه
درشت چشم و گس دهان
و اعصابش از نقره‌ی سوزان ــ
از خلوت ِ کوچه می‌گذرد.
کفش ِ سیاه ِ برقی‌اش
به آهنگ مضاعفی که
دردهای موجز ِ بهشتی را می‌سراید
کوکبی‌های یکدست را می‌شکند.

بر سرتاسر ِ دریا کنار
یکی نخل نیست که بدو ماند،
نه شهریاری بر اورنگ
نه ستاره‌یی تابان در گذر.
چندان که سر
بر سینه‌ی یَشم ِ خویش فروافکند
شب به جست‌وجوی دشت‌ها برمی‌خیزد
تا در برابرش به زانو درآید.

تنها گیتارها به طنین درمی‌آیند
از برای جبریل، ملک مقرب،
خصم سوگند خورده‌ی بیدبُنان و
رام کننده‌ی قُمریکان.

هان، جبریل قدیس!
کودک در بطن ِ مادر می‌گرید.
از یاد مبر که جامه‌ات را
کولیان به تو بخشیده‌اند.

۲

سروش پادشاهان مجوس
ماه رخسار و مسکین جامه
بر ستاره‌یی که از کوچه‌ی تنگ فرا می‌رسد
در فراز می‌کند.
جبریل قدیس، مَلِک مقرب،
که آمیزه‌ی لبخنده و سوسن است
به دیدارش می‌آید.
بر جلیقه‌ی گلبوته دوزی‌اش
زنجره‌های پنهان می‌تپند
و ستاره‌گان شب
به خلخال‌ها مبدل می‌شوند.

ــ جبریل قدیس
اینک، منم
زنی به سه میخ شادی
مجروح!
بر رخساره‌ی حیرت زده‌ام
یاسمن‌ها را به تابش درمی‌آوری.

ــ خدایت نگهدارد ای سروش
ای زاده‌ی اعجاز!
تو را پسری خواهم داد
از ترکه‌های نسیم زیباتر.

ــ جبریلک ِ عمرم، ای
جبریل ِ نی‌نی ِ چشم‌های من!
تا تو را بَرنشانم
تختی از میخک‌های نو شکفته
به خواب خواهم دید.

ــ خدایت نگه‌دارد ای سروش
ای ماه رخساره و مسکین جامه!
پسرت را خالی خواهد بود و
سه زخم بر سینه.

ــ تو چه تابانی، جبریل!
جبریلک ِ عمر من!
در عمق پستان‌هایم
شیر گرمی را که فواره می‌زند احساس می‌کنم.

ــ خدات نگهدارد ای سروش
ای مادر ِ صد سلاله‌ی شاهی!
در چشم‌های عقیم‌ات
منظره‌ی سواری
رنگ می‌گیرد.

بر سینه‌ی هاتف ِ حیرت‌زده
آواز می‌خواند کودک
و در صدای ظریف‌اش
سه مغز بادام سبز می‌لرزد.

جبریل قدّیس از نردبانی
بر آسمان بالا می‌رود
و ستاره‌گان شب
به جاودانه‌گان مبدل می‌شوند.

 

* لورکا را در این آدرس بخوانید.

توضیحات بیشتر »

شعر روز، در مدرسه: فدریکو گارسیا لورکا

بشنوید:

آموزگار:
کدام دختر است
که به باد شو می‌کند؟

کودک:
دختر همه‌ی هوس‌ها.

آموزگار:
باد، به‌اش
چشم روشنی چه می‌دهد؟

کودک:
دسته‌ی ورق‌های بازی
و گردبادهای طلایی را.
آموزگار:
دختر در عوض
به او چه می‌دهد؟

کودک:
دلک ِ بی‌شیله پیله‌اش را.

آموزگار:
دخترک
اسمش چیست؟

کودک:
اسمش دیگر از اسرار است!

[پنجره‌ی مدرسه، پرده‌یی از ستاره‌ها دارد.]

 

* لورکا را در این آدرس بخوانید.

توضیحات بیشتر »