قالب وردپرس درنا توس

گشت و گذاری در آثار شاملو

لوح اول

گیل‏گمش خداوندگارِ زمین همه ‏چیزی را می‏دید با همه كسان آشنایی می‏جست و كار و توانِ همگان بازمی‏شناخت همه چیزی را درمی‏یافت از درونِ زندگی آدمیان و به رفتار ایشان آگاه بود رازها را و نهفته‏ها را باز می‏نمود دانش‏هایی به ژرفای بی‏پایان بر او آشكاره می‏شد از روزگارانِ پیش‏تر از توفانِ بزرگ آگاهی می‏گرفت. تا دور دست‏ها راهی بس دراز پیمود. سرگردانی طولانی وی سرشار از رنج‏ها، سفرش انباشته از سختی‏ها بود. سختی‏ها را همه، رنجور، به نیشِ آهنینِ قلم برنبشت. آثارِ سترگ و سختی‏های گرانش برسنگِ سخت نبشته شد. گیل‏گمش ــ پهلوانِ پیروز ــ گرداگردِ اوروك را به حصار برمی‏آورَد. در شهرِ محصور، پرستشگاه مقدس به كوهی سربلند می‏مانست. بنیادش سخت و پای درجا چنان است كه گویی همه از سُربش بكرده‏اند. انبارِ گندم شهر در پسِ خانه‏یی شكوهمند كه از آنِ خدای آسمان است زمینی پهنه‏ور را فرا گرفته. كاخِ پادشا با سنگ‏های نمای خویش در روشنی می‏درخشد. همه‏ی روز را پاسداران بر دیوارها ایستاده‏اند نیز سراسرِ شب را نگهبانان پاس می‏دارند. یك سوم گیل‏گمش آدمی دو دیگر بخش وی خداست. شهریان به هراس و شگفتی در نقشِ پیكرش می‏نگرند. در زیبایی و نیرومندی هرگز چون اویی به جهان نیامده است: شیر را از كنامش به ‏در می‏كشد چنگ بر یال می‏افكند و به زخمِ دشنه می‏كشد. نرگاوِ وحشی را به زخم كمان تند و زورمند شكار می‏كند. سخن‏اش در همه‏ی شهر قانون است... اراده‏ی او پسران را از فرمان پدر برتر است. هر پسر از آن پیشتر كه به مردی رسد به خدمتِ شبان بزرگ شهر درمی‏آید: از برای شكار یا سپاهی‏گری، نگهبانی رمه‏ها یا پاس‏داشتنِ بناها، به دبیری یا به خدمت در پرستشگاه مقدس. گیل‏گمش خستگی نمی‏داند، سختی‏ها شادترش می‏دارند. زورمندان، بزرگان و دانایان، سالدیدگان و برنایان، ناتوانایان و توانایان همه می‏باید تا از برای او به كار برخیزند. جلالِ اوروك می‏باید تا از دیگر شهرها از هر دیاری و سرزمینی تابنده‏تر باشد. گیل‏گمش معشوقه را به نزدیك معشوق راه نمی‏دهد. دختر مرد توانا را به نزد پهلوانِ وی نمی‏گذارد... آنان به درگاه خدایانِ بزرگ، به درگاهِ خدایانِ آسمان و خداوندانِ اوروكِ مقدس فغان برداشتند: «ــ شما نر گاوِ وحشی آفریدید و شیر یالدار آفریدید؛ خداوندگارِ ما گیل‏گمش از آن همه نیرومندتر است. او جفتِ خود را نمی‏یابد. قدرت او برسرِ ما زیاده است: معشوقه را به نزدِ معشوقِ وی راه نمی‏دهد و دختر پهلوان را به نزدیك مرد خود نمی‏گذارد.» ئه‏نو خدای آسمان ناله‏های ایشان بشنید. ارورو الهه‏ی پیكر پرداز را فراخواند و با او چنین گفت: «ــ ای ارورو! تو به یاری مردوخِ پهلوان آدمیان را و جانوران را آفریدی. اكنون نقشی‏بساز برابر گیل‏گمش ؛ آفرینه‏یی نیرومند چون او، كه با این همه از جاندارانِ دشت نباشد... چون زمان فرا رسد باید كه این نیرومند به شهرِ اوروك درآید. باید كه با گیل‏گمش همچشمی كند و بدین‏گونه آرامش به اوروك باز خواهد آمد!» ارورو این همه می‏شنید. پس در خیالِ خویش آفرینه‏یی كرد بدانگونه كه خدای آسمان درخواسته بود. دست‏های خود را بشست. خاكِ رُس به دست گرفت با آبِ دهانِ مادر خدایی خویش تر كرد و انكیدو را بسرشت. و او را پهلوانی آفرید با دَم و خونِ نی‏نیب خدای پرخاشگرِ جنگ. اینك انكیدوست. موی بر همه اندامش رسته تنها در میانِ دشت ایستاده است... موی سرش چنان چون موی زنان چین‏برچین فروریخته است. موی سرش به سانِ گندمِ رُسته است. ازسرزمین‏ها و آدمیان آگاه نیست و پیكرش از پوستِ جانورانِ دشت پوشیده است چنان چون سوموكن، خدای رمه‏ها و كشتزاران. انكیدو با غزالان علفِ مرغزار می‏خورد با جانورانِ بزرگ از یك آبدان می‏آشامد با چین و شكنجِ آب در نهر دست و پایی می‏زند. هم در آن آبشخور نخجیربازی تور بگسترده بود.انكیدو رو در روی آن مرد می‏ایستد. مرد می‏خواست رمه‏اش را آب دهد. نخستین روز و دیگر روز و سوم روز انكیدو به هیأتی هراس‏انگیز بر كنار آبشخور ایستاده است. صیاد او را می‏بیند. در رُخساره‏ی او شگفتی است. رمه را به آغل بازمی‏گرداند. خشمگین و پریشان است. در نگاهش تیرگی است. از سرِ خشم خروشی می‏كشد و درد در جانش می‏نشیند چرا كه می‏ترسد: آن كس كه دیده بود همه با غولِ كوهساران می‏مانست! نخجیرباز با پدرِ خویش به آوازِ بلند چنین می‏گوید: «ای پدر! از كوهستانِ دور مردی آمده است كه به فرزندان ئه‏نو می‏ماند. قدرتش عظیم است و هماره در پهنه‏ی دشت می‏گردد. با جانورانِ دشت بر كنارِ آبدانِ ما ایستاده است. هیأتی ترس‏آور دارد. مرا تابِ آن نیست كه به نزدیكِ وی روم. تله‏چالی را كه بركنده بودم باز انباشته دام‏ها كه گسترده بودم برگسسته‏ است. جانورانِ دشت را همه از دامِ من می‏گریزاند.» پس پدر با پسر خود، با نخجیرباز چنین گفت: «به اوروك به نزد گیل‏گمش رو! قدرتِ بندناكردنی این آفرینه را با او بازگوی. زنی زیبا، هم از آن زنان كه خود را برخی ایشتر الهه‏ی عشق كرده باشند ازو خواستار شو و او را با خود برون‏ آر... آنگاه، چندان كه رمه به آبشخور می‏رود جامه از تن‏اش برگیر تا آفرینه‏ی وحشی از نعمتِ او بهره‏ گیرد. چون بدو درنگرد به نزدیكِ وی آید و بدین‏گونه با جانورانِ دشت كه با ایشان در آمیخته است بیگانه شود.» نخجیرباز سخن پدر را بشنید و برفت. راهِ اوروك در پیش‏گرفت. به جانبِ دروازه شتاب كرد. به درگاهِ پادشا رسید و پیشِ روی او بر خاك افتاد. آنگاه دستِ خود بالا گرفت و با او با گیل‏گمش چنین‏گفت: «از كوهستانِ دور مردی آمده است كه نیرویش به سپاه آسمان می‏ماند. قدرت او در سراسرِ دشت عظیم است و همواره در پهنه‏ی دشت می‏گردد. در او نگریستن خوف‏آور است. تابِ آن ندارم كه به نزدیكِ وی روم. مرا تله‏چال كندن و تور هشتن و دام گستردن نمی‏گذارد: چاله‏های مرا برمی‏آورد تورِ مرا می‏دَرَد دامِ مرا ویران می‏كند جانورانِ دشت را همه از من می‏گریزاند.» پس گیل‏گمش با او با نخجیرباز چنین گفت: «نخجیربازِ من! به پرستشگاه مقدس ایشتر رو و زنی زیبا با خود بردار و به نزدیك او ببر و چون با رمه به آبشخور آمد جامه از تنِ زن بیرون كن تا آفرینه‏ی وحشی از نعمت او بهره‏ گیرد: چون بدو درنگرد به نزدیك وی آید و بدین‏گونه با جانورانِ دشت كه با ایشان درآمیخته است بیگانه شود.» نخجیرباز سخنِ گیل‏گمش را بشنید و برفت. از پرستشگاه ایشتر زنی زیبا با خود برداشت. با او رو در راه نهادند و استر را از كوتاه‏ترین راه‏ها راندند. سوم روز بدآنجا رسیدند و فرود آمدند. نخجیرباز و زن به نزدیك آبشخور فرود آمدند. یك روز و روز دیگر، هم در آنجای بماندند. اینك رمه است كه می‏آید و از آبدان سیراب می‏شود. جانداران آبزی در آبشخور به‏جِستن و جنبیدن‌اند. انكیدو آفرینه‏ی نیرومندِ خدای آسمان نیز در آنجاست. وی با غزالان علف مرغزار را می‏چرد با جانورانِ بزرگ به یك ‏جای آب می‏آشامد سرخوش و شادمان با چین و شكنجِ آب در نهر دست و پایی می‏زند. زنِ شادی او را بدید. آدمی توانمند را بدید. آفرینه‏ی وحشی را، مردِ كوهسارانِ دور را بدید كه در پهنه‏ی دشت گام می‏زند گرداگردِ خود را می‏پاید و نزدیك می‏شود. پس نخجیرباز چنین گفت: «ای زن! اینك اوست! كتانِ سینه‏ات را بگشا كوه شادی را آشكاره كن تا از نعمتِ تو بهره‏گیرد. چون به تو درنگرد به نزدیك تو می‏آید... اشتیاق را در او بیدار كن، او را در دام زنانه فرود آر تا با جانورانِ دشت كه با ایشان درآمیخته است بیگانه شود... سینه‏ی او بر سینه‏ی تو سخت بخواهد آرامید!» پس كنیز مقدسِ خدا كتان سینه بگشود و كوه شادی را آشكار كرد تا او از نعمت آن بهره ‏گیرد... درنگ نكرد: خواهش او را دریافت و جامه فرو انداخت. آفرینه‏ی وحشی بدید و زن را به زمین افكند. زن اشتیاق را در او بیدار كرد و به دامِ زنانه فرودش آورد. اینك سینه‏ی او بر سینه‏ی كنیزكِ مقدسِ خدا آرمیده است. آنان در تنهایی بودند. شش روز و هفت شب انكیدو با آن زن بود و آن هر دو در عشق یگانه بودند. آنگاه انكیدو چهره‏ی خود را بالا گرفت سیراب از نعمت زیبایی او، و به گِرداگردِ دشت نظر كرد و جانوران را می‏جست. چندان كه چشم غزالان بر او می‏افتد به جست و خیز می‏گریزند. اینك جانوران دشت از او می‏رمند. انكیدو را شگفتی فرا گرفت و بی‏جُنبشی برجای ایستاد گویی به بندش كشیده‏اند. به جانب زن باز می‏آید پیشِ پای او بر زمین می‏نشیند در چشمان او نگاه می‏كند و چندان كه كنیزك به زبان می‏آورد او به گوش می‏شنود: «ــ انكیدو! تو زیبایی. تو به خدایان ماننده‏ای. با جانورانِ وحشی چرا می‏خواهی در دشت‏ها بتازی؟ با من به اوروك بیا، به شهری كه حصار دارد. با من به پرستشگاه مقدس، به خانه‏ی ئه‏نو و ایشتر بیا! به نزدیكِ كاخِ درخشانی بیا كه گیل‏گمش، پهلوانِ كامل در آنجاست. گیل‏گمشِ زورمند چونان نر گاوِ وحشی با قدرتی تمام فرمان می‏راند. در میانِ تمامی مردم همتای او كس نیست.» زن چنین می‏گفت و او را از شنیدنِ آوازِ دهان وی بهره بود. انكیدو با او، با كنیزكِ ایشتر می‏گوید: «ای جفتِ من برخیز مرا به خانه‏ی مقدس ئه‏نو و ایشتر ببر؛ آنجا كه گیل‏گمش، پهلوانِ كامل، مسكن دارد؛ آنجا كه او، آن نر گاوِ وحشی به نیرومندی بر آدمیان فرمان می‏راند... می‏خواهم او را به همآوردی طلب كنم. می‏خواهم آن زورمند را به آوازِ بلند بخوانم. در میانِ حصارهای اوروك می‏خواهم كه فریاد برآرم: «من خود به زورمندی از همه‏ی كسان برترم!»... این‏چنین به شهر درمی‏آیم و سرنوشت را بازمی‏گردانم. من زاده‏ی دشت‏ام و نیرو در قعرِ اندام‏های من است. می‏باید به چشمان خود ببینی تا چه می‏كنم. من از پیش بر آنچه خواهد شد آگاهم!» زن و انكیدو از حصار شهر به درون می‏آیند و گام ‏زنان از دروازه می‏گذرند. در معبرها فرش‏های رنگین گسترده است. مردمان با جامه‏های سپید و نوارها كه به گِردِ سر بسته‏اند در گردشند. چنگ‏ها از دور می‏نوازد. آواز نی‏لبك‏ها به گوش می‏آید. شب‏ هنگام نیز به مانند روز جشنی هست. دختركان، رقصان و پای‏كوبان می‏گذرند و نعمتِ زندگی در قعر اندامِ آنان است. با غریو و هلهله پهلوانانِ خود را از خلوتگاهشان بیرون می‏كشند. زن پیشاپیش به جانبِ پرستشگاه ایشتر گام برمی‏دارد. از لباسخانه‏ی مقدس جامه‏ی بزمی می‏ستاند. انكیدو را به جامه‏ی مجلل می‏آراید. از نان و شرابِ محرابِ پرستشگاه نیرویش می‏دهد. زنِ پارسایی به نزدیك او می‏آید و با وی از سرنوشتِ وی چنین می‏گوید: «ای انكیدو! باشد كه تو را خدایانِ بزرگ عمری زیاده بخشند! می‏خواهم تا گیل‏گمش را به تو بازنمایم: مردی كه از هر سختی شادتر می‏شود... تو می‏باید تا در او، در چهره‏ی او نظر كنی. چشمان او به مانند خورشید می‏درخشد. بالای بلندش با عضلاتی از آهن برافراشته است. جسم‏اش قدرت‏های گران را در بند می‏دارد. نه به شب خستگی می‏شناسد نه به روز. به مانند ادد ــ خدای تندر و آذرخش ــ هراس می‏آورد. شَمَش ــ خدای آفتاب ــ دوستار اوست. ئه‏آ ــ خدای لُجه‏های ژرف ــ دانایش می‏كند. خدایانِ سه‌گانه او را به پادشایی برگزیده خِردش را تیزتر ساخته‏اند... از آن پیش‏تر كه از كوهستان فرود آیی و به دشت آشكاره شوی گیل‏گمش در خیالِ خویش تو را باز دانسته بود: در اوروك نقشِ رؤیایی بر او نمایان شد. برخاست و با مادرِ خویش چنین حكایت كرد: «مادر! شب‏هنگام خوابی بس شگفت دیده‏ام. ستارگان را دیدم كه در آسمان بودند و آنگاه چون جنگ‏آورانِ درخشانی بر من فرو ریختند. پس دیدم آن سپاه، یكی مرد بیش نیست و چندان كه به بركندنِ وی كوشیدم از سنگینی كه داشت بر او برنیآمدم. بسیار كوشیدم تا از زمین‏اش بركنم اما به جنباندن او پیروز نمی‏شدم و مردم اوروك بر این ماجرا می‏نگریستند و نفوسِ اوروك در برابر او فرود می‏آمدند و بر پای‏اش بوسه می‏زدند... پس تو او را به فرزندی پذیره شدی و به برادری در كنارِ من جای دادی»... پس ری‏شت، خاتونِ مادر كه خواب‏گزاری می‏داند با پسر، با پادشاهِ اوروك چنین گفت: «این كه ستارگان را دیدی كه در آسمان بود؛ این كه سپاهِ ئه‏نو به هیأت یكی مردِ جنگی بر تو فرو ریخت و تو به بركندنِ او كوشا شدی و از سنگینی كه داشت بر او برنیآمدی و بسیار كوشیدی تا از زمین‏اش بركنی و به جنباندنِ او پیروز نبودی و خود را بدانگونه كه بر زنی بفشاری بر او می‏فشردی و او را به پای من افكندی و من او را به فرزندی پذیره شدم تعبیری بدین‏گونه دارد: ــ زورمندی خواهد آمد كه قوت او برابرِ سپاهی از جنگ‏آوران است، و تو را به پیكار طلب می‏كند. دستِ تو بالای دست اوست. ــ پس به پای من خواهد اوفتاد و من او را به فرزندی پذیره می‏شوم. او با تو برادر می‏شود. او در معركه یاورِ تو می‏شود.». ـ ای انكیدو نگاه كن! رؤیای گیل‏گمش پادشاه اوروك بدین‏گونه است. خواب‏گزاری خاتونِ مادر بدین‏گونه است.» زن پارسا، زن پیشگو چنین گفت. و انكیدو از پرستشگاه محتشمِ ایشتر بیرون شد.

توضیحات بیشتر »

لوح دوم

انكیدو از آستانه‏ی معبد می‏گذرد و به معبر گام می‏نهد. مردم از دیدارِ وی به شگفت می‏آیند. بالای عظیمش از همه بزرگانِ شهر درمی‏گذرد. موی سر و ریش‏اش را هیچگاه نبریده‏اند. از كوهسارانِ ئه‏نو پهلوانی به شهر درآمده است. راهِ پهلوانان اوروك را به خانه‏ی مقدس بربسته است. مردان در برابرِ او صف آراسته‏اند. همه گرد آمده‏اند اما نگاهِ هراس‏انگیزش همه را می‏گریزاند. نفوس اوروك در برابر آفرینه‏ی اعجازآمیز فرود می‏آیند و به پاهای وی بوسه می‏زنند. به‏سانِ كودكان از وی ترسانند. در پرستشگاه مقدس گیل‏گمش را چون خدایان جامه‏ی خواب گسترده‏اند تا با ایشتر الاهه‏ی بارورِ عشق بخسبد. گیل‏گمش از كاخِ خویش می‏آید. گیل‏گمش پیش می‏آید. انكیدو بر درگاهِ بلندِ معبد ایستاده است و گیل‏گمش را نمی‏گذارد تا به درون آید. به‏سانِ دو كُشتی‏گیر در آستانه‏ی خانه‏ی مقدس به هم درآویز می‏شوند. پیكارِ آنان به معبر می‏كشد. انكیدو به‏سانِ سپاهی بر شبانِ اوروك فروافتاده است. سلطانِ اوروك او را چونان زنی می‏فشرد. او را می‏غلتاند تا خود بر او افتد. او را بر سرِ دست برافراشته به پیش پای مادر می‏افكند... خلایق به شگفتی و حیرت در نیروی گیل‏گمش می‏نگرند. انكیدو به خشمی ناگزیر خروش برمی‏آورد. موی سرِ عظیمش پریشان و درهم است. او از دشت آمده ابزار آرایشِ مو نمی‏شناسد. انكیدو به پای برمی‏خیزد. انكیدو در همآوردِ خویش نظر می‏كند. چهره‏اش تیره می‏شود سیمایش درهم می‏رود دست‏هایش بر ران‏های خسته فرو می‏افتد اشك چشم‏هایش را پُر می‏كند. ری‌شت ــ خاتـونِ مادر ــ دست‏هـای او را در دست‏هـای خویـش می‏گیرد. ری‌شت با او، با انكیدو چنین می‏گوید: «ــ تو فرزند منی. هم امروز تو را زاده‏ام. من مادرِ تواَم و اینك برادر توست كه آنجا ایستاده.» و انكیدو دهان گشود و با او، با خاتونِ مادر چنین گفت: «ــ مادر! من برادرِ خود را در نبرد بازیافتم!» و گیل‏گمش با او، با انكیدو چنین می‏گوید: «ــ تو یاور و یارِ منی. اكنون دوشادوشِ من به پیكار برخیز!» ئن‏لیل خدای دیارها و خاك خومبه‏به را به نگهبانی سدرهای جنگلِ دوردستِ خدایان برگماشته‏بود تا مردمان را از آن برماند. او، خومبه‏به، آوازی به‏سانِ نعره‏ی توفان‏ها دارد. درختان با دَمِ او می‏خروشند و از نفس‏اش بانگِ مرگ برمی‏خیزد. هر كه بدآنجا، به كوهسارانِ سدر پای می‏نهد از پاسدارِ خشماگینِ جنگل هراس می‏كند. هر كه به جنگلِ مقدس نزدیك می‏شود پیكرش سراپا به لرزه می‏افتد. گیل‏گمش با او، با اِنكیدو چنین گفت: «ــ خومبه‏به نگهبانِ جنگل سدر به درگاهِ شَمَش خدای آفتاب و داورِ ارواح و آدمیان گناه‏ها می‏كند... از آنجا كه پاسداری سدرهای مقدس را بدو در سپرده‏اند از مرزِ خویش پا فراتر نهاده است: از جنگل به دشت می‏آید تا آدمیان را برماند. به‏سانِ توفانِ غُرنده درختان را به خروش می‏افكند. هر آن كس را كه به جنگل نزدیك شود می‏كُشد. هم اگر زورمندی باشد دستان او بر زمین‏اش می‏افكند... من می‏خواهم این آفرینه‏ی خوف‏انگیز را به زانو درآرم. ای همدم من! ما سرِ آن نداریم كه در اوروك بیاساییم. ما سرِ آن نداریم كه تنها در پرستشگاه ایشتر فرزندانی بسازیم. ما بر آن سریم كه خطر كنیم و به جستجوی كُنش‏های پهلوانان بیرون آییم. با تو می‏خواهم كه به دشت بتازم.» انكیدو با او، با همدم خویش چنین می‏گوید: «ــ خومبه‏به، آن كه به سویش می‏رویم می‏باید كه آفرینه‏یی باشد سخت هراس‏انگیز... تو می‏گویی كه با تنِ او قدرت‏های بس شگفت در بند است و ما می‏باید با او به پیكار درآییم؟» گیل‏گمش با او، با انكیدو می‏گوید: «ــ ای همدمِ من! ما به جانبِ سدرهای مقدس می‏رویم. با نگهبان، با خومبه‏به به پیكار برمی‏خیزیم و عدوی خدایان و آدمیان را به خون درمی‏كشیم!»

توضیحات بیشتر »

لوح سوم

انكیدو به تالارِ درخشانِ شاه گیل‏گمش پای می‏نهد. قلبش فشرده چون مرغِ آسمان در تپیدن است. شوقِ دشت و جانورانِ دشت در او هست. دردِ جانش را به آوازِ بلند بر زبان می‏آورد و بی‏درنگی از شهرِ اوروك به جانب صحرای وحش شتاب می‏كند. گیل‏گمش پریشان است. یارش رفته . او، گیل‏گمش، به پای برمی‏خیزد. سالدیدگان قوم را فرا خویش می‏خواند دستِ خود را بالا می‏گیرد و با ایشان چنین آغاز می‏كند: «ــ پس بشنوید ای مردان و در من ببینید! من غمِ انكیدو را به دل دارم. من از برای انكیدو گریانم، چون زنانِ شیون‏گر به آوازِ بلندِ عزا فریاد می‏كنم. تبرزینِ كمرگاه و شمشیرِ كمربند و گاوسرِ دستم یا روشنی چشم من و این جامه‏ی بزمی كه اینك همه نیروهای سرشارِ مرا در خود گرفته است، مرا این همه به چه‏كار می‏آید؟ دیوی قد برافراشته یكسره شادی‏های مرا تلخ كرده است... انكیدو رفته است. یارِ من بیرون در میانِ جانورانِ دشت است... او، انكیدو، بر زنِ مقدسی كه او را بدین‏جا فریفته بود نفرین می‏فرستد و به درگاه شَمَش خدای آفتاب استغاثه می‏كند... او، انكیدو، به آرمیدن بر فرش‏های رنگارنگ شایسته است. می‏باید كه در كاخی كنار خانه‏ی من سكنا بگزیند و بزرگانِ زمین می‏باید كه بوسه به پاهای وی زنند و خلایق همه می‏باید كه در خدمتِ او باشند... من همه‏ی خلق را به نشستن در سوگِ او فرمان می‏دهم. می‏باید كه مردمان همه جامه‏ی سوگواران درپوشند غبارآلوده و ژنده... من خود جامه‏یی از پوستِ شیر به تن پوشیده به دشت می‏تازم. در جست وجوی او همه جا به دشت می‏تازم.» انكیدو دست خود را بالا گرفته تنها بر پهنه‏ی دشت ایستاده است... او، انكیدو، به صیاد نفرین می‏فرستد و به شَمَش ــ خدای آفتاب ــ استغاثه می‏كند. او، انكیدو، چنین می‏گوید: «ــ ای شَمَش! سیاهكاری نخجیرباز را كیفری بده! مال او را هیچ ‏كن! قدرتِ مردی او را از او بستان! باشد كه عفریتان عذابش كنند! باشد كه ماران پیشاپیشِ قدم‏هایش برویند!» او، انكیدو، نخجیرباز را بدین‏گونه نفرین می‏كند. كلام او از قلبی پُربار بیرون می‏تراود. آنگاه به زن نفرین می‏فرستد و با او به خطابی سخت چنین می‏گوید: «ــ ای زن! اینك تقدیرِ تو را می‏خواهم كه برگزینم: باشد كه روزهای عمر تو را پایانی نبوَد! باشد كه نفرین‏های من بر فرازِ سرت بماند! معبرها خانه‏ی تو باد و باشد كه به كنجِ دیوارها خانه كنی! پاهای تو هماره فرسوده و ریش باد! باشد كه گدایان و ماندگان و راندگان تپانچه بر گونه‏ات زنند! اینك منم كه گرسنگی آزارم می‏دهد و از تشنگی در عذابم، چرا كه تو اشتیاق را در من بیدار كرده‏ای... من سرِ آن داشتم كه بدانم، و با جانوران بیگانه شدم چرا كه تو مرا از دشتِ خود به حصارِ شهر رهنمون شدی. از این روست كه می‏باید تا نفرین شده باشی!» پس شَمَش خدای سوزانِ آفتابِ نیمروز آوازِ دهان او بشنید. و شَمَش با او، با انكیدو چنین گفت: «ــ ای انكیدو پلنگِ دشت! زنِ مقدس را از برای چه نفرین می‏كنی؟ او تو را از سفره‏ی خدایی خورش داد بدانگونه كه تنها به خدایان می‏دهند. او تو را شراب داد از برای نوشیدن از آنگونه كه تنها درخورِ پادشاست. او تو را جامه‏ی بزم داد و كمربند، گیل‏گمشِ آزاده را به دوستی با تو كرد . اینك گیل‏گمشِ بزرگ یارِ توست. بر فرش‏های رنگارنگت می‏نشاند و تو می‏باید تا در یسارِ وی در سرایی محتشم مسكن گزینی و بزرگانِ دیار بر پاهای تو بوسه ‏زنند. او مردمان را همه به خدمتِ بر تو می‏گمارد. در میان حصارهای اوروك آدمیان همه در سوگِ تو بنشسته‏اند. در شهر، در اوروك، اینك مردمان به سوگِ تو ژنده‏های غبارآلوده به تن پوشیده‏اند. شاه گیل‏گمش پوستِ شیر بر دوش افكنده به دشت می‏شتابد. او، گیل‏گمش، به دشت می‏شتابد. او، گیل‏گمش، به بازجست تو به دشت می‏آید.» انكیدو آوازِ دهانِ خدای نیرومند، آوازِ دهان شَمَش را می‏شنید. قلب او در برابرِ كلامِ شَمَش خدای نیرومند آرام می‏گرفت. ابری از غبار از دوردستِ دشت می‏درخشد. شَمَش آن را به نوری سپید روشن می‏كند. اینك گیل‏گمش است كه می‏آید. پوستین شیرش چنان چون زر باز می‏تابد. و گیل‏گمش با یارِ خویش، با انكیدو به حصارهای اوروك بازمی‏گردد. جان انكیدو را دردهایی نو فراگرفته است. «ــ رؤیاهای گران ای رفیق شبِ دوشین بر من آشكار گشته است: آسمان غریو می‏كشید و زمین در لرزه بود. من یك‏تنه به پیكارِ آفرینه‏یی توانمند می‏رفتم. رُخسارش به شبِ تیره می‏مانست. نگاهش تند برون می‏تافت. به سگانِ زشت بیابانی می‏نمود كه دندان بر دندان بسایند. به كركسان می‏مانست با بال‏های بزرگ و با چنگال بزرگ... مرا به سختی بركنده به مغاكی درانداخت. مرا به لُجه‏های ژرف فروافكند. با سنگینی كوهی بر من افتاد. بارِ تنم بر من صخره‏یی گران می‏نمود. پس مرا به هیأتی دیگرگونه كرد. بازوهای مرا چنان چون بالِ پرندگان كرد و با من چنین گفت: «ــ اكنون به ژرفاهای ژرف پرواز كن به منزلگاهان تاریكی پرواز كن بدآنجا كه ئیركل‏له خدای طبقاتِ زیرینِ خاك برتختِ خویش می‏نشیند. به سرایی فرو شو كه هرگز هیچ‏یك از رفتگان را راهِ بازگشت نیست! به سراشیبِ راهی كه بازگشت ندارد فرو شو! راهی كه هیچ نه به جانبِ چپ می‏پیچد نه به جانبِ راست! آنجا كه ساكنانش را به جز غبار و به جز خاك خورشی نیست. چون خفاش به بالی آراسته، چنان چون بوم از پر پوشیده‏اند. آنجاكه روشنی را راهِ عبور نیست و ساكنانش در ظلمات نشسته‏اند!» «پس در حفیره‏یی به ژرفا ژرف‏های خاك فرو شدم. در آنجا كلاهِ پادشایی را از سرها ربوده‏اند. آن كسان كه به روزگارانِ دوردستِ زمان بر تخت‏ها می‏نشستند و فرمان به سرزمین‏های پهنه‏ور می‏راندند در آن منزلگاه خمیده بودند. به سرای تاریكی درآمدم كه پاكان و پیمبران و جادوگران جمله به یك جای گرد آمده‏ بودند. عزیزانِ خدایانِ بزرگ جمله در آن جایگاه می‏بودند. ئه‏رش‏كی‏گل خداوندِ خاك و ژرفاهای خاك، هم در آنجای بود. رویاروی او دبیری زانو زده به نوكِ درفش نام‏هایی در لوحِ گِلین می‏فشرد و به آوازِ بلند بر او بازمی‏خواند. ئه‏رش‏كی‏گل سربرداشت و در من نظر كرد. آنگاه با دبیر چنین گفت: «نام این نیز در آن سیاهه كن!» «ای برادر! اینك رؤیایی كه بر من آشكار گشته است!» و گیل‏گمش با او، با انكیدو چنین می‏گوید: «ــ دشنه‏ی خود را به من ده. دشنه‏ی خود را نیازِ روحِ خبیثِ مرگ كن. من نیز آینه‏یی درخشان بر آن افزون می‏كنم تا او را به دورها برماند... فردا از برای اوتوك‏كی ــ داورِ هلاكت بار ــ قربانی می‏كنیم تا بلایای هفتگانه را از ما براند.» و دیگر روز پگاه، چندان‏كه آفتاب برآمد، شاه گیل‏گمش دروازه‏ی بلندِ پرستشگاه را بگشاد. كرسی‏یی از چوب ئله‏مه‏كو بیرون نهاد. در پیاله‏یی از سنگِ سُرخ انگبین كرد در پیاله‏یی از سنگِ لاجورد روغن خوشبو كرد و این هردو پیاله را بر كرسی نهاد تا خدای سوزانِ آفتاب بر این هر دو پیاله زبان كشد.

توضیحات بیشتر »

لوح چهارم

شَمَش، خدای سوزانِ آفتابِ نیمروز، با گیل‏گمش چنین گفت: «ــ با یارِ خود برخیز تا با خومبه‏به پیكار كنی. او را به نگهبانی جنگلِ سدر برگماشته‏اند كه شیبِ آن از دامنه‏ی كوه خدایان آغاز می‏شود... خومبه‏به در امانِ من گناهانِ بسیار كرده است. به راه افتید و او را به خون دركشید!» گیل‏گمش با آوازِ دهان خداوند گوش داشت. آزادگان قوم را فراخواند. با انكیدو به تالار درآمد و گیل‏گمش با آزادگان قوم چنین گفت: «ــ ما را شَمَش به پیكارِ خومبه‏به ندا درداده است. شما و همه‏ی خلق به خبر باشید!» آنگاه از جمع آزادگان، سالدیده‏ترینِ ایشان برخاست و با او، با گیل‏گمش چنین گفت: «ــ شَمَش همه‏گاه دوستارِ خویش را، گیل‏گمشِ محتشم را در پناه داشته است. دستانِ نگهبانش از تو دور نیست... خومبه‏به، نگهبانِ دُشخوی جنگلِ مقدس، آفرینه‏یی خوف‏آور است... شَمَش كه تو را به پیكارِ با او فراخوانده و یارِ تو را به تو بازگردانیده، باشد كه هماره تو را تندرست بدارد! او دوشادوشِ تو ایستاده از جانِ تو نگه‏داری می‏كند... ای پادشا! تو ای شبانِ ما! در برابر دشمن تویی كه پناهِ مایی!» آنان، سالدیدگان قوم، تالار را ترك گفتند. و گیل‏گمش با او، با انكیدو چنین گفت: «ــ اكنون به پرستشگاه ئلگه‏مخ به نزدیك راهبه‏ی مقدس پرستشگاه می‏رویم... بگذار به نزدِ ری‏شت رویم، به نزدِ خاتون و مادر. او روشن‏بین است و از آینده با خبر... بگذار تا به نزدیك او رویم كه قدم‏های ما متبرك كند و تقدیر ما به كفِ زورمندِ خدای آفتاب درسپرد.» به پرستشگاه ئلگه‏مخ می‏روند. و راهبه‏ی مقدس، خاتونِ مادر را باز می‏یابند. او ــ ری‏شت ــ آوازِ دهان فرزند را شنید و با او، با گیل‏گمش، چنین گفت: «ــ باشد كه مهربانی‏های شَمَش با تو باد!» پس به جامه‏خانه‏ی معبد رفت كه جامه‏های جشن در آن بود، و با زیورهای مقدس بازگشت: با جامه‏ی سپیدی دربر، سِپَرَك‏های زرین بر سینه، تاره‏یی بر سر و پیاله‏ی پرآبی به دست. پس آن آب بر زمین افشاند و به باروی فرازِ معبد شد و در آن بلند بخور و بوی خوش بر آسمان گسترده برخاست. گندمِ نذر برافشاند و به جانبِ شَمَش دست فراز كرد: «ــ از چه فرزند من گیل‏گمشِ پادشا را دلی چنان داده‏ای كه یك‏دم از آشفتگی نمی‏آساید؟... ای شَمَش! دیگربار او را، گیل‏گمش را برانگیخته‏ای، چرا كه می‏خواهد به راه‏های دور قدم نهد: راه دوری كه به جایگاهِ خومبه‏به می‏كشد. با همآوردی كه باز نمی‏شناسد می‏باید كه بجنگد، راهی را كه باز نمی‏داند می‏باید كه درسپرد!... از آن‏ روز كه گیل‏گمش رو در راه می‏نهد، تا بدان‏دم كه بازآید، تا بدان‏دم كه به جنگلِ سدرهای مقدس رسد، تا بدان‏دم كه خومبه‏بهی زورمند را بشكند و گناهش را كیفر دهد و خوفِ این دیار را براندازد، ای شَمَش! باشد كه اگر ئه‏یه محبوبه‏ی خود را خواستار شوی روی از تو بگرداند تا بدین‏گونه ئه‏یه همبسترِ تو تو را در اندیشه‏ی گیل‏گمش اندازد تا چندان‏كه تو را ئه‏یه به بسترِ عشق خویش ره ندهد باشد كه دلت بیدار بماند و به او، به گیل‏گمش پادشا اندیشه كنی تا از این پیكار به سلامت بازآید». بدین‏گونه ری‏شت همسر خدای سوزانِ آفتاب را به یاری می‏طلبید و بخور چونان ابر كبودی به آسمان برمی‏خاست. پس ری‏شت از باروی معبد به زیر آمد و انكیدو را بازخواند و با او چنین گفت: «ــ انكیدو، ای زورمند! تو شادی منی و آرامشِ منی. گیل‏گمش را از برای من نگه‏دار باش! پسر مرا و شَمَشِ بلند را قربانی ببر!» و آن هر دو رو در راه نهادند. و آن هر دو به جانب شمال رو در راه نهادند. كوهسارِ جهنده در نظاره‏گاهِ دوردستِ ایشان بود. معبرِ منزلگاه خدایان از جنگلِ سدرهای مقدس بدانجا می‏كشید. چندان كه سوادِ جنگل در منظر ایشان قراری یافت چادرها بر جای نهادند و خود به منزلگاه خدایان نزدیك‏تر شدند. نگهبان، خومبه‏به را آنجا بر دروازه مراقبت می‏كرد. دروازه، شش‏بار دوازده اَرَش بلند است دوبار دوازده اَرَش پهنای اوست. پنهانك به نگهبانِ دروازه نزدیك می‏شوند. دروازه‏بان از بالاپوش‏های هفتگانه‏ی جادویی خویش تنها یكی در بردارد. شش بالاپوشِ دیگر را از تن برگرفته است... اینك چشم او در ایشان می‏بیند. چنان ‏چون نرگاوی وحشی خروشِ خشم برمی‏كشد. به جانب ایشان می‏تازد و به نعره‏ی خوفناك نهیب بر ایشان می‏زند: «ــ پیش آیید تا طعمه‏ی كركسان‏تان كنم!» شَمَش ــ خدای فروزانِ آفتاب ــ نگهدارِ پهلوانان بود و طلسم بالاپوشِ دروازه‏بان را باطل كرد؛ نی‏نیب ــ خدای پرخاشگرِ جنگ ــ در دست‏های ایشان قوّتی نهاد؛ و ایشان غول را از پای درانداختند، دروازه‏بانِ خومبه‏به را از پای درانداختند. انكیدو به سخن لب باز می‏كند و كلامِ او با گیل‏گمش چنین است: «ــ ای مهربان! دیگر نمی‏خواهم كه در جنگل، در تاریكی درختانِ سدر به راه رویم. گویی اندام‏های من از كار باز مانده است. دست من گویی فلج شده.» و گیل‏گمش با او، با انكیدو می‏گوید: «ــ ناتوانا مباش! بی‏همت و ترس‏خورده مباش، رفیقِ من! می‏باید كه از این‏جای فراتر رویم و رویاروی خومبه‏به بایستیم... نه مگر ما بودیم كه دروازه‏بانش را به خون دركشیدیم؟ نه مگر ما، هر دو كس، از مردمِ پیكارگریم؟ برخیز تا به كوهسارِ خدایان رویم... تن و جانت را به شَمَش بازنه تا هراس از تو فرو ریزد و فلج از دست تو زایل شود. به خود بپرداز و از ناتوانایی بیرون آ!... بیا! می‏خواهیم تا در كنارِ یكدیگر پیكار كنیم... شَمَش خدای آفتاب یارِ ماست و هموست كه ما را به پیكار برانگیخته است. مرگ را از یاد بگذار تا هراس تو را بازگذارد!... اكنون در جنگل به خود باشیم تا آن زورمند بر ما نتازد... خدایی كه تو را، هم در نبردی كه از آن می‏آییم نگه ‏داشت، باشد كه همنبرد مرا در پناهِ خود گیرد! باشد كه در دیارانِ این خاك نامِ ما بستایند!» پس آن هر دو روی در راه نهادند و به جنگلِ سدرهای مقدس درآمدند. ایستاده‏بودند و آوازِ دهان ایشان خاموشی بود.

توضیحات بیشتر »

لوح پنجم

در آنجا خاموش ایستاده بودند و جنگل را می‏نگریستند. به سدرهای مقدس می‏نگرند و به شگفتی در بلندی درختان نظاره می‏كنند. در جنگل می‏نگرند و به راهِ دوری كه هم در جنگل بریده‏ شده. آنك گذرگاهِ پهنه‏وری كه خومبه‏به با گام‏های كوبنده‏ی مغرور در آن گام می‏زند! در جنگل راه‏های باریك و راه‏های پهن گشوده‏اند. در جنگل خدایان مرزهای زیبا بكرده‏اند. كوهسار سدر پوشیده را می‏نگرند، منزلگاه خدایان را. و بر فراز بلندی، پرستشگاه مقدسِ ایرنی‏نی را... درختان سدر در منظر رویاروی پرستشگاه در انبوهی شكوهمندی قرار یافته‏اند... سایه‏ی درختان، مطبوعِ رهگذران است. درخت سدر از شادی سرشار است... زیرِ درختان بوته‏های خار رسته است، نیز گیاهانی به رنگِ سبزِ تیره پوشیده از خزه... دارپیچ‏ها و گل‏های بویا زیرِ درختان سدر برهم انباشته جنگلی گشن و كوتاه ساخته‏اند. یك ساعتِ دوتایی فراتر رفتند و نیز دیگر ساعتی و نیز سوم ساعتی... گردش رنج‏آور می‏شد. سربالایی بر كوهسارِ خدایان تیزتر می‏شد. اكنون از خومبه‏به نه چیزی به چشم می‏آمد نه به گوش. شب بر جنگل فروریخت. ستارگان پیدا آمدند و پهلوانان بر زمینِ جنگل دراز شدند تا بخسبند. انكیدو دهان گشود و با او، با گیل‏گمش چنین گفت: «ــ اكنون بگذار تا در نقش‏های خواب بنگریم!» گیل‏گمش نیم‏شبان برخاست انكیدو را آواز داد و با او از رؤیاهای خویش سخن‏گفت: «ــ من نقشِ خوابی دیدم ای رفیق! و نقش خوابی كه دیدم راستی را هراس‏آور بود: ما، من و تو، رو در روی قله‏ی كوه ایستاده بودیم كه به ناگه صخره‏یی برآمده با خروشِ تندر به زیر درغلتید و بر سر راهِ خویش آدمیی را در هم شكست. ما، من و تو، چنان چون مگسانِ خردِ صحرا به كناری گریختیم و به راهی درآمدیم كه به جانبِ اوروك می‏رود.» انكیدو دهان باز كرد و با او، با گیل‏گمشِ پادشا، چنین گفت: «ــ نقش رؤیایی كه تو دیده‏ای نیك است ای گیل‏گمش! رؤیای تو شیرین است ای رفیقِ من و تعبیرِ آن نیكوست. این كه دیدی تا صخره‏یی به زیر درغلتید و آدمیی را درهم شكست تعبیری نیكو دارد: چنین است كه ما، من و تو بر خومبه‏به فرود آمده درهم‏اش می‏شكنیم، پیكرش را به دشت می‏افكنیم و دیگر روز پگاه باز می‏گردیم.» سی‏ساعتِ دوتایی فراتر رفتند. سی‏ساعتِ دوتایی برشمردند. در برابرِ خدای آفتاب چاله‏یی كندند و دست‏ها به جانبِ شَمَش فراز كردند. پس گیل‏گمش به پُشته‏یی برشد كه از انبارِشِ خاكِ چاله برآمده ‏بود. گندم به چاله درافشاند و آواز كرد: «ــ ای كوه نقش رؤیایی بیار!... ای شَمَشِ بلند گیل‏گمش را رؤیایی نمایان ‏كن!» از میان درختان تند بادی سرد می‏گذشت. از آنجای توفانی خوف‏انگیز می‏گذشت. گیل‏گمش با همدم خود گفت تا بر زمین افتد؛ و او خود نیز بر زمین افتاد. در برابر توفان خم شد چنان‏ چون ساقه‏ی گندمی كه در برابرِ باد... پس به زانو درآمد و سرِ خسته را بر پیكرِ همدمِ خویش تكیه داد. و خواب به سنگینی بدان گونه كه بر سر آدمیان فرو می‏افتد بر او، بر گیل‏گمش فروافتاد. نیم‏شبان خوابِ او بریده شد. گیل‏گمش برخاست و با او، با همدم خود چنین گفت: «ــ ای رفیقِ من! آیا تو مرا آواز ندادی؟ پس چگونه است كه من بیدارم؟... آیا دست برسرِ من ننهادی؟ پس از چه رو چنین وحشت‏ زده‏ام؟... آیا از خدایان یك تن از این ‏جای گذر نكرده است؟ پس چرا تنِ من اینگونه مرده شده؟... دیگرباره ای رفیق نقشِ خوابی بر من آشكاره شد. دیگرباره رؤیایی به راستی هراس‏آور بر خوابِ من گذشت: ــ آسمان خروش برمی‏آورد و زمین به پاسخ او غریو می‏كشید. آذرخشی برجست و آتشی شعله‏ گرفت... مرگ می‏بارید. روشنایی‏ها همه نیست شد. آتش خاموشی گرفت. هر آنچه آذرخش بر او افتاده بود خاكستر شده بود... بگذار تا زمانی فراتر رویم و بر فرشِ برگی كه میان درختانِ سدر گستریده به رای‏زنی بنشینیم.» انكیدو دهان باز كرده با او، با یارِ خویش چنین گفت: «ــ ای گیل‏گمش! رؤیای تو سخت نیكوست. تعبیر رؤیای تو شادی‏زاست: خومبه‏به را به خون درمی‏كشیم هر چند كه پیكاری بس سخت خواهد بود.» به سختی به فرازجای كوه برشدند، آنجا كه شكوهِ انبوهی سدرها منزلگاه خدایان را فراگرفته. باروی مقدس ایرنی‏نی الاهه‏ی جنگل‏ها بازتابِ سپیدی خیره كننده دارد. با پهلوانان تبری بود. پس انكیدو تبر را گردشی داد و سدری بلند به خاك درافكند تا به ناگاه غرشی خشم‏آلوده طنین‏افكن شد: «ــ كیست كه آمده سدرِ كهن را به خاك افكنده؟» و آنگاه خومبه‏به پدیدار شد. با پنجه‏هایی شیرسان تنی از فلس‏های مفرغ بپوشیده پای‏هایی به چنگالِ كركسان ماننده... شاخ‏های نرگاوِ وحشی بر سر داشت؛ دُم و اندام آمیزش وی باسرِ ماری پایان می‏یافت. آنگاه شَمَش ـ خدای آفتاب ـ از آسمان با ایشان چنین گفت: «ــ پیش روید، مهراسید!» پس آنگه تند بادی توفنده در برابرِ خومبه‏به برانگیخت بدان‏سان كه راهِ پیش رفتن بر او بربسته شد و راهِ واپس نشستن بر او بربسته شد. تیرها به جانب وی رها كردند. نیزه‏ها به جانبِ وی رها كردند. تیر و نیزه بر او فرود می‏آمد و باز می‏گشت بی‏آن كه گزندی بدو رساند. اینك نگهبانِ جنگلِ مقدس كه رو در روی ایشان ایستاده انكیدو را در پنجه‏ی چنگال ماننده‏ی خویش می‏گیرد. پادشا تبرزینش را بر او بلند می‏كند. خومبه‏به كه زخمی بر او رسیده بر زمین در می‏غلتد و گیل‏گمش سرِ او را از قفای فلس‏پوشش جدا می‏كند. ... و ایشان غول را از پای درانداختند، دروازه‏بان خومبه‏به را از پای درانداختند. آنگاه پیكرِ گران‏اش را به جانبِ صحرا می‏كشند. پیكرِ گران‏اش را نزدیك پرندگان می‏اندازند تا از آن بخورند و سرِ شاخدار را بر چوبی بلند می‏برند، هم به نشانه‏ی پیروزی. به جانبِ كوه خدایان دلیرانه فراتر می‏روند تا سرانجام از انبوهی شكوهمند جنگل به فرازجای كوه برمی‏آیند. اینك آوازی كه از كوه برخاسته است. اینك آوازِ ایرنی‏نی است كه چنین شكوه‏مند طنین‏افكن است: «ــ هان بازگردید. كارِ شما به انجام رسیده است. اكنون به شهر، به اوروك بازگردید كه در انتظارِ شماست... هیچ میرنده‏یی به كوهِ مقدس، بدآنجا كه خدایان مسكن دارند پای نمی‏نهد... هر كه در روی خدایان نظر كند می‏باید كه فنا شود.» و آنان بازگشتند، از گردنه‏ها و راه‏های پیچاپیچ. با شیرها به پیكار برخاستند و پوستِ آنان را با خود برداشتند. به روزِ ماهِ تمام به شهر اندر آمدند و گیل‏گمشِ پادشا سرِ خومبه‏به را بر نیزه‏ی خویش می‏آورد. ... و گیل‏گمش، سر او را از قفای فلس پوشش جدا می‏كند...

توضیحات بیشتر »

لوح ششم

گیل‏گمش اندام خود را بشست و افزار جنگ را بسترد. موی خود را كه بر دوش وی فروریخته ‏بود شانه كرد. جامه‏های پلشت بر زمین افكنده جامه‏ی پاكیزه درپوشید. بالاپوشی بر شانه افكند و بندی در میان بست. گیل‏گمش تاره‏ی خویش بر سر نهاد و میان‏بند را سخت دربست. گیل‏گمش زیبا بود. ایشتر ـ الاهه‏ی نشاطِ عشق ـ در او، در گیل‏گمش، نظركرد: «ــ بیا گیل‏گمش و محبوبِ من باش! نطفه‏ی خود را به من ببخش. تو مردِ من باش من جفتِ تو باشم... تو را ارابه‏یی آماده می‏كنم. تو را ارابه‏یی از زر و لاجورد آماده می‏كنم. چرخ‏های آن زرین است و دستك‏ها به گوهرها آذین شده. همه روز می‏باید تا نیرومندترینِ اسبان، زیباترینِ اسبان ارابه‏ی تو را بكشند... غرقه در بوی خوشِ سدر به خانه‏ی من درآی! چون به سرای جلیل من اندر باشی همه سالاران و پادشاهان پای‏بوس تو اَند. بزرگانِ زمین همه در پای تو بر خاك می‏افتند. از كوه‏ها و دشت‏ها می‏باید هر آنچه را كه قلبِ تو می‏جوید تو را باج آرند! گوسفندان‏ات تو را دوگانه بزایند و بُزان‏ات سگانه! استرها می‏باید با بارِ گنجینه‏ها به نزد تو آیند. اسبِ ارابه‏ی جنگی تو می‏باید تا به شكوهِ تمام چنان چون توفان بتازد و نریانِ مغرورِ تو را می‏باید كه همتایی نباشد!» و گیل‏گمش با او، با ایشترِ توانمند، چنین گفت: «ــ چه چیز تو در كاستی است؟ نانِ تو یا خوردنی دیگری؟ خواهانِ چه‏ای تا تو را بدهم: خورش یا شربت خدایان؟ جامه‏یی كه اندام تو را در پوشیده سخت فریبا است. اینك رازِ فریبنده‏ی تو را بازمی‏گشایم: خواستاری تو سوزان است اما در قلبِ تو سردی است... یكی دریچه‏ی پنهان است كه از آن بادی سرد به درون می‏آید؛ یكی سرای درخشنده است كه زورمندان را همی‏كُشد؛ پیلی است كه جهاز از پشتِ خویش فرو می‏افكند یا زِفتی كه مشعل‏دار را به آتش می‏سوزد؛ مَشكِ شنایی است كه به زیرِ شناگر می‏تركد؛ سنگِ بنایی كه حصارِ شهر را می‏پوساند یا پوزاری كه پای صاحبِ خود را می‏فشارد!... كجاست آن محبوب كه تواَش جاودانه دوست بداری؟ كو آن شبانِ تو كه بر او همیشه مایل باشی؟... می‏باید تا كرده‏های ننگ‏آلوده‏ی خود را همه بشنوی؛ اینك بر آن سرم كه یكایك به كرده‏های تو پردازم: خدای بهاران، تموزِ جوان را از سالی به سالی با ناله‏های تلخ‏اش وانهادی... به شبان‏بچه‏یی با پرهای رنگارنگ عاشق شدی: او را بزدی و بال‏اش بشكستی. در جنگل ایستاده‏ بود و فریاد می‏كشید: «بال من، بال من!»... با شیر عشق ورزیدی چرا كه شیر از قدرت‏های گران انباشته‏بود؛ و هفت بار دامْ‏چاله بر گذرگاه‏اش كندی!... به نریان عشق ورزیدی چرا كه نریان با شورِ پیروزی به دشمن می‏تازد. و او را طعمِ تركه و مهمیز و تازیانه چشاندی... با گله‏بانی زورمند عشق ورزیدی.همه روزه تو را با همتِ بسیار گندمِ نذر می‏افشاند و روزانه تو را بزغاله‏یی قربان می‏كرد. تو به چوبدستِ خویش بر او نواختی و به هیأت گرگش درآوردی. اكنون چوپانان كه فرزندان او اَند او را می‏رانند و سگان‏اش پوست از او برمی‏درند... نیز به ـ ئی‏شوله‏نو ـ باغبانِ پدرِ آسمانی خویش ئه‏نو عاشق شدی. هر بار كه می‏خواستی تو را خرمای تازه می‏آورد و سفره‏ی تو را همه روزه به گُل می‏آراست. تو بر او نظر می‏كردی و او را می‏فریفتی. با او می‏گفتی: «بیا ئی‏شوله‌نو، می‏خواهیم تا از نان خدایان بخوریم... دست فراز كن و از میوه‏ی پُرشهدِ من بچش!»ــ پس ئی‏شوله‏نو با تو چنین گفت: «ــ از من چه می‏خواهی؟ مگر مادرِ من در تنورِ خانه فتیری نپخته است و من از آن نخورده‏ام كه اكنون دندان به خوردنی‏هایی زنم كه مرا خاشاك و خار شود؟»ــ و تو چندان كه این سخنان بشنیدی با چوبدستِ خویش بر او تاختی و او را به هیأت دل‏له‏لو درآورده در پارگین‏اش منزل دادی. ئی‏شوله‏نو دیگر به پرستشگاه مقدس نمی‏رود و درهای باغ بر او بسته است. ای ایشتر! اكنون عشقِ مرا می‏جویی و بر آن سری كه نیز با من همان‏ها كنی كه با دیگر كسان كرده‏ای!» چندان كه ایشتر بشنید خشمی تند بر او تاخت. و او، ایشتر، به آسمان برخاست به نزدیك ئه‏نو پدرِ آسمانی و انتو مادرِ آسمانی، و با ایشان چنین گفت: «ــ ای پدرِ آسمانی! گیل‏گمش با من سخن به درشتی گفت. از زشتی‏ها همه كرده‏های مرا با من برشمرد... رفتار او با من سخت ننگ‏آور بوده است!» پس ئه‏نو دهان گشود و با او، با ایشتر چنین گفت: «ــ حالی تو عشقِ گیل‏گمش را می‏جُسته‏ای و گیل‏گمش زشتكاری‏های تو را با تو برشمرده... رفتار او با تو سخت ننگ‏آور بوده است!» پس ایشتر دهان گشود و با او، با پدرِ خویش ئه‏نو چنین گفت: «ــ نرگاوِ آسمان را، پدر، به من بسپار تا گیل‏گمش را فرو كوبد... چندان كه درخواهِ مرا نپذیری و نرگاوِ آسمان را بر من نفرستی دروازه‏ی دوزخ را درهم می‏شكنم تا شیاطین از ژرفاهای خاك برون جهند و آن كسان كه از دیرباز بمرده‏اند به پهنه‏ی خاك بازآیند و بدین‏گونه مردگان از زندگان به‏شمار افزون شوند!» پس ئه‏نو دهان گشود و با او، با دخترِ نیرومندش ایشتر چنین گفت: «ــ اگر من آن كنم كه درخواهِ توست هفت سال گرسنگی عظیم پدید می‏آید. آیا آدمیان را به قدرِ كفایت گندم انباشته‏ای؟ آیا جانوران را به قدرِ كفایت قصیل و علوفه رویانده‏ای؟» و ایشتر با او، با پدر خویش می‏گوید: «ــ آدمیان را به قدرِ كفایت گندم انباشته‏ام و جانوران را به قدرِ كفایت قصیل و علوفه رویانیده‏ام... باشد كه هفت سالِ بد فراز آید: انبارها آدمیان و جانوران را بسنده است. نرگاوِ آسمان را بی‏درنگی به جانب من فرست. می‏خواهم خروش نرگاوِ آسمان را در حمله‏ی بر او بشنوم!» پس خدای پدر آوازِ دهان او بشنید. پس ئه‏نو خواهش او، خواهش دخترش ایشتر را برآورده نرگاوِ آسمان را از كوه خدایان یله كرد و او را به جانبِ اوروك فرستاد و او را به شهر، به اوروك رسانید. آنك نرگاوِ آسمان، كه بر دانه‏ها و بر كشتزاران بر همه جانبی می‏تازد. بیرونِ حصارهای بلندِ اوروك همه جا كَرت‏ها را به پای می‏مالد و دَمِ آتشین‏اش به آنی صد مرد را نابود می‏كند. همچنان‏كه به حمله پیش می‏تازد انكیدو به كناری جسته شاخِ او را به دست می‏گیرد. نرگاو خروش‏كنان بازمی‏آید و انكیدو دیگربار به همآوردی او پیش می‏جهد. پس به چُستی از سرِ راهش به كناری می‏خزد و كُلفته‏ی دُنبِ نر گاو را به چنگ می‏آورد و هم در این هنگام گیل‏گمشِ پادشا دشنه‏ی خود را در كتف نرگاو می‏نشاند و جانورِ آسمان با خروشی دردمندانه بر خاك فرود می‏آید. اینك انكیدو است. دهان باز كرده با او، با گیل‏گمش چنین می‏گوید: «ــ ای رفیق! ما نامِ خود را بلند آوازه كردیم. ما نرگاوِ آسمان را به خون دركشیدیم!» و گیل‏گمش چنان‏ چون نخجیركارانی كه به صیدِ گاوانِ وحشی آزموده‏اند سرِ گاو را از میانگاهِ شاخ‏ها و قفای او از جثه‏ی عظیمش جدا می‏كند. پس چندان كه نرگاوِ آسمان را بدین‏گونه بر خاك افكندند و قلب ایشان آرام یافت و در برابرِ شَمَش خدای سوزانِ آفتابِ نیم‏روز سجده بردند و برخاستند و در كنارِ حصارِ شهر برآسودند، ایشتر بر دیوارِ بلندِ شهر فراز شد به دندانه‏ی دیوار برجست و به نفرینِ پادشا بانگ برداشت: «ــ وای بر تو گیل‏گمش، سه كَرَّت وای بر تو! مرگ و نیستی نصیبِ تو باد كه با من به ستیز برخاستی و نرگاوِ آسمان را به خون دركشیدی!» خاتونِ خدایان این‏چنین بر او لعنت می‏فرستاد و انكیدو آوازِ دهان او به گوش می‏شنید. پس او، انكیدو، رانی از نرگاوِ آسمان بركند و سخت به جانبِ خاتون ایشتر افكنده بر او بانگ برزد: «ــ هم اگر به چنگالِ من درمی‏آمدی با تو نیز چنان می‏كردم و تو را به روده‏های نر گاو فرو می‏آویختم!» پس ایشتر كنیزكان پرستشگاه را گِردآورد؛ زنان را و راهبگان عشق را همه. و آنان را به زنگ و مویه برنشاند. و آنان به ران بركنده‏ی نرگاوِ آسمان بسیار گریستند. گیل‏گمش، استادكاران و صنعت‏گران را فراخواند. و آنان را همه با هم فراخواند... استادكاران به شگفتی و آفرین در شاخ‏های عظیمِ فرو پیچیده نظر كردند كه جرم هریكی با سه بار ده حُقّه سنگِ لاجورد برابر می‏بود و قشرِ هریك با ضخامت دو انگشت. گیل‏گمش شش‏صد رطل روغن، هم به گنجایش شاخ‏ها از برای اندودنِ خدای پشتیبانِ خویش لوگل‏بنده نثار كرد. نیز شاخ‏های گران را به پرستشگاه خاصه‏ی او برد و بر كرسی شاخدا استوار كرد. پس دستان خود را در فرات به آب شستند و سواره در معبرهای اوروك آشكار شدند. اینك خلقِ اوروك بر ایشان گردآمده‏اند و به شگفتی و آفرین در ایشان می‏نگرند. گیل‏گمش با كنیزكانِ رامشگرِ كاخِ خویش چنین گفت: «ــ در میان مردان، كدامین زیباتر است؟ در میان مردان، كدامین سرور است؟» و كنیزكانِ رامشگر به سرودی اینگونه آواز برداشتند: «ــ در میان مردان، گیل‏گمش زیباتر است! در میان مردان، گیل‏گمش سرور است!» گیل‏گمش شادمان است. جشن شادی برپا می‏كند و آهنگِ نای و ترانه‏ی رقص از تالارِ درخشانِ قصر برمی‏خیزد. پهلوانان در جامه‏های خواب برآسوده‏اند... انكیدو برآسوده است و در نقش‏های خواب نظاره می‏كند. پس انكیدو برخاست و رؤیاهای خود را با گیل‏گمش حكایت كرد. و انكیدو با او، با گیل‏گمش چنین گفت:

توضیحات بیشتر »

لوح هفتم

«ــ خدایانِ بزرگ بر سرِ چیستند ای رفیق؟ خدایانِ بزرگ طرح فنای مرا چرا می‏ریزند؟... خوابی شگفت دیده‏ام كه انجام آن از بلایی خبر می‏دهد: عقابی با چنگال‏های مفرغِ خود مرا در ربود و با من چهار ساعتِ دوتایی به بالا پرید. پس با من گفت: «ــ به زمین درنگر تا خود چگونه نمودار است! به دریا درنگر تا خود چگونه پیداست!». و زمین به كوهی می‏مانست و دریا به نهری كوچك ماننده بود... و عقاب همچنان چهار ساعتِ دوتایی به بالا پركشید. پس با من گفت: «ــ به زمین درنگر تا خود چگونه نمودار است! به دریا درنگر تا خود چگونه پیداست!» و زمین به باغی می‏مانست و دریا به جوبارِ باغبانان... و عقاب همچنان چهارساعتِ دوتایی به بالا پرید. پس با من گفت: «ــ به زمین درنگر تا خود چگونه نمودار است! به دریا درنگر تا خود چگونه پیداست!» و زمین به خمیرِ نان می‏مانست و دریا به لاوكی ماننده بود... آنگاه چون دو ساعتِ دوتایی دیگر به بالا پرید مرا رها كرد و من افتادم. و من افتادم و بر زمینِ سخت درهم شكستم... نقش رؤیایی كه بر من آمد بدین‏گونه است و من سوزان از هراس بیدار گشتم.» گیل‏گمش سخنان انكیدو را می‏شنید و نگاهش تیره شد. پس با او، با انكیدو چنین گفت: «ــ دیوی تو را با چنگالِ خویش می‏گیرد... دریغا كه خدایانِ بزرگ آهنگِ بلایی كرده‏اند!... ای رفیق اندكی بیاسای كه پیشانی تو سوزان است.» پس انكیدو برآسود. شیطانی به جانب او آمد و دیوِ تب در سرش خانه كرد. اینك انكیدو ست كه با دروازه سخن می‏گوید هم بدان گونه كه با آدمیی سخن می‏گویند: «ــ ای درِ باغستان! ای دروازه‏ی كوهسارِ سدر! تو را دانش و بینشی نیست... چهل ساعت به هر سو دویدم تا چوبِ تو را برگزیدم، تا سدر بلند را بازیافتم... تو از چوبِ خوبی: بالای تو هفتاد و دو اَرَش است و پهنایت از بیست و چار اَرَش درمی‏گذرد. جرزهای تو را از صخره‏ی سخت تراشیده‏اند و سردرت را كمانه‏یی سخت زیبا است، و سلطانی از سرزمینِ نیپ‏پور تو را بنا نهاده... اگر می‏دانستم ای در كه بلایی می‏شوی و زیبایی تو مرا نابود می‏كند تبر فراز می‏كردم تو را درهم می‏شكستم و پرچینی از بوریا در می‏بافتم!» پس گیل‏گمش خروشی سخت كرد و با او، با انكیدو چنین گفت: «ــ ای رفیقِ من كه با من از دشت‏ها و كوهسارانِ بلند برگذشته‏ای! رفیقِ من كه با من در همه‏گونه سختی‏ها همراه بوده‏ای! ای رفیقِ من!... رؤیای تو به حقیقت مبدل می‏شود. تقدیر دگرگونگی‌پذیر نیست!» و هم در آن روز كه نقشِ خواب بر او آشكار شد سرنوشتِ رؤیا به حقیقت پیوستن آغاز كرد. اینك انكیدوست كه ناخوش به زمین فرو افتاده است، اینك انكیدوست كه بر فرشِ خوابی درافتاده است. یك روز و دیگر روز هذیانِ تب او را گرفتار می‏دارد. سوم روز و چارمین روز افتاده است و خفته. پنجم روز و ششم روز و هفتمین و هشتمین، نهمین روز و روز دهم، انكیدو هم در آنجای فروافتاده است. دردِ او در تن‏اش زیاده می‏شود. یازدهم روز و روز دوازدهم، او، انكیدو، از گرمی تب می‏نالد. او رفیقِ خود همدمِ خود را، گیل‏گمش را، آواز می‏دهد و با او، با گیل‏گمش چنین می‏گوید: «ــ مرا خداوندِ آبِ زندگی نفرین كرد ای رفیق! من در میدانِ كارزار بر خاك نیفتاده‏ام، می‏باید تا بی‏هیچ شكوهی بمیرم!»

توضیحات بیشتر »