![]() |
پیمایشجستجوورود کاربرجدیدترین نوشتهها |
لعنت به خوانندهی بدجواني نيامد. لعنت به خوانندهی بد! كافيست غرغرش را جدي بگيري تا تو و شعر و همه چيز را به خاك سياه بنشاند. تلقی تازهئی از شعر دوزخبله، اینها حرفهای من است: گذراندن کودکیئی سخت بینشاط و جوانیئی بیرحمانه تنها از عمری که با مشاهده آن اتفاق نفرتانگیز آغاز شده با مشاهده هزارجور شوربختی و وهن و تحقیر ادامه پیداکرده و معلومنیست به چهصورت مهوعی به آخر برسد... اما گیریم واکنش طبیعی من آدمی میتوانسته همین باشد که میگوئید: یعنی شعر خشم... خب، پس دست کم بفرمائید ببینیم این واکنش خشم و مبارزه دستآوردش کجاست، یا به قول یارو گفتنی اینهمه که چریدهایم کو دمبهش؟ـ نکند انسان سرگشته را به بهشت گمشدهاش برگرداندهایم با خیال آسوده دست و بالمان را صفا دادهایم و حالا حق طبیعیمان است که تارزن و کمانچهکش و سرناچی صدا بزنیم بنشینیم به افتخار خودمان سر فرصت حال کنیم؟ وآنوقت به همیندریادلی، دربرابرکلمات ناهنجار و بیرحم و انعطافناپذیر به مثابه صفات منفی اینجهان غمانگیز، میتوان کلمات زیبا و شاعرانه را به کاربرد به صورت دو مترادف مثبت به مثابه متضادهای آن صفات سهگانه؟ آیا شاعرانه های اين کشتارگاه پرگند و بو همیشه معادل زیبا ست یا اینهم تلقی تازهئی از شعر دوزخ است؟ همیشه همان بود... با پدرم که تا پانزدهسالهگی به ندرت میديدم نزديکی بيشتری حس میکردم اما به طور کلی همه آن سالهای عمر من در حالتی شبيه به خواب گذشت. از مثبت و منفی، جز همان چيزها که روزی نوشتهام خاطره مشخصی ندارم. چنان که گفتم مرا پدربزرگ مادریام با کتاب آشناکرد. مشترک مجله افسانه بود که محمد رمضانی، صاحب کلاله خاور، منتشر میکرد. اين مجله که نه در از صبا تا نيما نامش آمده بود نه در فهرست کتابهای چاپی خانبابا مشار ذکری چنان که بايد ازش رفته در ۱۶ صفحه به قطع کفدست چاپ میشد که نمیدانم چرا من گمان میکردم به طور روزانه منتشر میشود. در هر حال پس از اميرارسلاننامدار و حسينکرد و اسکندرنامه نخستين چيزهائی که خواندم و شوق مطالعه را در من بيدار کرد همين شمارههای افسانه بود. کلمه هميشه برای من مقدس بوده. نه هرگز به چشم بازيچه نگاهاش کردهام نه در دستهايم به شکل کبوتروشعر درآمدهاست. من شعر را از همان نوروز سال ۲۵ کهدر ناقوس نيما شناختم به هياءت عقاب ديدهام که هرگز با واقعيت سر شوخی نداشته هميشه در عين مهربانی رسمی و جدی بودهاست از نه و دهسالهگی مینوشتم، بله. به ياد نمیآورم چه چيز، امابه ياد دارم که مزدش درابتدای کار مطلقا لذتی از آن دست نبود که کفتربازان محله میبردند: خشونت کتکی بود که ناظم بيمار دبستان میزد و تلخی سرکوفتی بود که مادرم به تلافی شوربختیاش میچشاند. صفت آن شعرها نه آنوقت "زيبائی" بود نه بعدها... بارها داستاناش را تکرار کردهام ويقين دارم ديگر همه آن را شنيدهاند. شدهاست مثل نماز آقای اقيانوسالعلوم که از مکتبخانه تا بستر مرگاش در نود سالهگی هميشه همان بود... شعر چيست؟ - شعر چيست و آن را چهگونه تعريف مىكنيد؟ در ترجمه شعر - شما عملاً در ترجمه شعر تجربه فراوان داريد و قطعاً در اين مورد صاحب نظرياتى هستيد. ممكن است بگوئيد شعر چهطور بايد از صافى ذهن مترجم بگذرد و به زبان ديگر درآيد كه هم شعريت آن به گونهئى كه در زبان اصلى است زخمى نشود و هم در زبان ميزبان بر تخت بنشيند؟ |
کاربران انلاین
هم اکنون 0 کاربر و 9 میهمان انلاین هستند.
|