قالب وردپرس درنا توس

دن آرام: جلد اول، کتاب اول

۱

سامانه‏ی مه‏له‏خوف ‏Melexof ها درست ته ‏خوتوراست(۱). در كوچك‏مال ‌خانه‏اش به شمال نگاه ‏می‏كند يعنی به دن. يك شيب تند هشت ساژنی(۲) از وسط صخره‏های ‏گچی‏ی خزه بسته‏ و… اين ‏هم ‏ساحل رود: فرش ‏ضخيمی‏ از گوش‏ماهی‏های ‏صدفی و مغزی‏ِ خاكستری‏ رنگ ‏بريده بريده‏ی سنگريزه‏های‏آبشور و… بعد هم جر…

توضیحات بیشتر »

۲

هنوز تو آسمان خاكستری‏ِ صبح‏گاهی تك‏ و توك ستاره‏هايی برق می‏زد. باد از زير ابرهای سياه ‏می‏وزيد. مه ‏در امتداد شيب‏ گچی چراغ‏ پا از روی ‏دن می‏گذشت بر دامنه‏ی ‏كوه‏های‏ گچی رو هم ‏انباشته‏ می‏شد و مثل‏ افعی‏ِ سربی ‏رنگ بی‌سری بر شيب ‏كناره‏ می‏خزيد. ساحل چپ رودخانه و ماسه‏ها و تالاب‏ها و نيزارهای‏ باتل…

توضیحات بیشتر »

۳

وقتی گریگوری بعدازخروس‏خوان‏ اول ازجمع‏ شبانه‏ی ‏دوستان‏اش ‏برگشت دهلیز خانه‏ بوی رازك‏ پلاسیده و بوی‏ ادویه ‏مانند سرخس‏ خشكیده ‏می‏داد.
نوك‏پنجه ‏رفت ‏به ‏اتاق لباس‏اش‏ را كند شلوار نواردوز پلوخوری‏اش را با دقت‏ آویزان كرد صلیب ‏كشید و رفت ‏توی ‏جا. آلت‏های ‏متقاطع ‏پنجره ‏نور طلایی ‏و كرخت ‏ماه …

توضیحات بیشتر »

۴

طرف‏های‏ عصر رعدوبرق‏ درگرفت. ابر تيره‏يی بالای خوتور ايستاده‏ بود. دن جوشی ‏شده از باد، كناره‏هايش‏ را به‏ لطمه‏ی‏ بی‏وقفه‏ی‏ امواج نك‏تيز بست. آن‏ور باغستان‏ها آسمان به ‏آتش آذرخش‏های خشكی‏ می‏سوخت و زمين با ضربه‏های ‏غلتان ‏رعد به ‏خود می‏تپيد. لاشخوری با بال‏های گشوده‏ی‏ بی‏تكان زير ابر سياه ‏چ…

توضیحات بیشتر »

۵

تا خوتور ست‏راكوف‏Setrakof، محل ‏اردو، شصت ‏ورست(۱)راه‏ بود. پترو مه‏له‏خوف و استپان‏ آستاخوف با سه ‏نفر ديگر از قزاق‏های‏ هم‏ خوتوری‏شان ‏تو يك‏ ارابه ‏بودند: فدوت بادافس كوف‏Fedot Badafskof قزاق جوان آبله‏رو كه‏ ريخت كال‏موك(۲)ها بود: خری‏سانف تاكين Xrisanf Takin كه خريس‏تونی‏ياXristoniya …

توضیحات بیشتر »

۶

شب پاى‏ تپه‏ى ‏بلندى كه ‏تاسیِ ‏فرق‏اش‏ را شن‏ زردى ‏پوشانده ‏بود اتراق‏ كردند. ابر تیره‏یی از مغرب‏ مى‏آمد كه‏ از بال ‏سیاه‏اش ‏باران ‏مى‏چكید. اسب‏ها را از آبگیرى ‏آب ‏دادند. فشار باد، بیدمشك‏هاى‏ غم‏بار خاكریز دور آبگیر را خم ‏مى‏كرد. تصویر شكسته‏ى ‏آذرخش ‏بر سطح‏ آب‏جل ‏وزغ ‏پوشى ‏منعكس مى‏شد كه ‏…

توضیحات بیشتر »

۷

آكسینیا را تو هفده‏ سالگى‏ از خوتور دوب‏روف‏كاDubrofka كه‏ تو شن‏زارهاى آن ‏دست دن‏ است برداشتند آوردند دادندش ‏به ‏استپان.

پاییز همان ‏یك ‏سال ‏پیش‏ كه‏ با پدرش ‏براى‏ شخم زمینى ‏كه ‏در هشت‏ ورستى‏ ‏خوتورشان داشتند به ‏استپ رفته‏ بود شب پدره‏ى‏ پنجاه‏ ساله دست‏هاى ‏او را بست ‏به‏ سه‏پایه بى‏سیرت‏اش ‏…

توضیحات بیشتر »

۸

دو روز مانده ‏به ‏عید خمسین موعد تقسیم ‏علفزار بین ‏اهالیِ خوتور بود. پانته‏له‏ى پراكو فیه‏ویچ هم‏ سر تقسیم ‏رفته ‏بود. موقع‏ ناهار برگشت ‏به ‏خانه چیریك‏اش ‏را با آخ‏ و اوخ ‏درآورد و همان جور كه ‏پاهاى ‏خسته‏اش ‏را با كیف‏ تمام ‏مى‏خاراند گفت:- تكه‏ئى ‏كه ‏به ‏ما افتاده ‏كنار «قزل‏دره» است هم ‏علف‏اش ‏م…

توضیحات بیشتر »

۹

از عيد خمسين تو خانه‏هاى‏ خوتور فقط مرزه‏ى خشكيده‏يى ‏باقى ‏ماند كه‏ كف ‏اتاق‏ها ريخته‏ بود و خاكه‏برگ‏هاى خرد شده و سبزیِ پرچروك پلاسيده‏ى سرشاخه‏هاى ‏بلوط و زبان‏گنجشكى ‏كه ‏به‏ دروازه‌ها و نرده‏ى پله‏هاى جلو كورن‏ها زده‏ بودند.
عيد كه‏ گذشت علف‏چينى ‏شروع ‏شد. رخت‏ عيد زن‏ها و زرق ‏و برق بته‏دوزیِ …

توضیحات بیشتر »

۱۰

عشق دیررس زن به ‏شكفتن آلاله‏ى‏ سرخ استپ‏ها نمى‏ماند، تاتوره(۱) و مهرگیاه كنار راه‏ها است.
بعد از شب علف‏چینى انگار آكسینیا دوباره‏ به ‏دنیا آمد. انگار انگى نشانه‏یی داغ مهر كسى به ‏پیشانى‏اش خورده ‏بود: زن‏ها كه ‏از كنارش ‏مى‏گذشتند قیافه‏ى زهرآلود مى‏گرفتند و پشت سرش سر تكان‏ مى‏دادند و دخترها بى‏…

توضیحات بیشتر »