یادمان

هفت شعر عاشقانه در جنگ | پل الوار

۱ يكى كَشتى در چشمانت باد را مُسخّر مى‌كرد. چشمان تو ولايتى بود كه به آنى بازش مى‌شناسند. صبور چشمانت ما را انتظار مى‌كشيد. زير درختان جنگل‌ها در باران در بوران بر برف ستيغ‌ها ميان چشم‌ها و بازى‌هاى كودكان، صبور چشمانت ما را انتظار مى‌كشيد. درّه‌يى بود گسترده‌تر از يكى برگ ِ علف و آفتاب‌شان خرمن‌هاى بى‌بركت انسانى را پُربار …

ادامه‌ی مطلب »

خانواده‏‌گى | ژاک پره‌ور

مادر مى‌بافه پسر مى‌جنگه به نظر مادره اين وضع خيلى طبيعيه. – پدره چى؟ اون چيكار مى‌كنه؟ – پدره كار مى‌كنه: زنش مى‌بافه پسرش مى‌جنگه خودش كار مى‌كنه به نظر پدره اين وضع خيلى طبيعيه. – خب، پسره چى؟ پسره اوضاعو چه جور مى‌بينه؟ – پسره هيچى، هيچى كه هيچى: پسره، ننه‌ش مى‌بافه باباش كار مى‌كنه خودش مى‌جنگه جنگ كه …

ادامه‌ی مطلب »

بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود | لنگستن هیوز

بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود. بگذاريد دوباره همان رؤيايى شود كه بود. بگذاريد پيشاهنگ دشت شود و در آن‌جا كه آزاد است منزلگاهى بجويد. (اين وطن هرگز براى من وطن نبود.) بگذاريد اين وطن رويايى باشد كه رؤيا پروران در روياى خويش داشته‌اند.- بگذاريد سرزمين بزرگ و پرتوان عشق شود سرزمينى كه در آن، نه شاهان بتوانند بى‌اعتنايى نشان …

ادامه‌ی مطلب »

آزادی | اکتاویو پاز

كسانى از سرزمين‌مان سخن به ميان آوردند من اما به سرزمينى تهى‌دست مى‌انديشيدم به مردمانى از خاك و نور به خيابانى و ديوارى و به انسانى خاموش – ايستاده در برابر ديوار – و به آن سنگ‌ها مى‌انديشيدم كه برهنه بر پاى ايستاده‌اند در آب رود در سرزمين روشن و مرتفع آفتاب و نور. به آن چيزهاى از ياد رفته …

ادامه‌ی مطلب »