ما فریاد میزدیم: «چراغ! چراغ!»
و ایشان درنمییافتند.
ما فریاد میزدیم: «چراغ! چراغ!»
و ایشان درنمییافتند.
در واپسین دم
واپسین خردمندِ غمخوارِ حیات
ارابهی جنگی را تمهیدی کرد
شگفتا
که نبودیم
عشقِ ما
در ما
حضورِمان داد.
همه شب حیرانش بودم،
حیرانِ شهرِ بیدار
که پیسوزِ چشمانش میسوخت و
اندیشهی خوابش به سر نبود