چیزی به جا نماند
حتا
که نفرینی
بدرقهی راهم کند.
چیزی به جا نماند
حتا
که نفرینی
بدرقهی راهم کند.
به یادِ زندهی جاودان مرتضا کیوان
آن روز در این وادی پاتاوه گشادیم
که مردهیی اینجا در خاک نهادیم.
شب
سراسر
زنجيرِ زنجره بود
تا سحر،
بر کدام جنازه زار میزند این ساز؟
بر کدام مُردهی پنهان میگرید
این سازِ بیزمان؟
به محمدجواد گلبن
ما نیز روزگاری
لحظهیی سالی قرنی هزارهیی ازاین پیشتَرَک
هم در اینجای ایستاده بودیم،