زمین را انعطافی نبود
سیارهیی آتی بود
لُکِّه سنگی بود
آونگ
زمین را انعطافی نبود
سیارهیی آتی بود
لُکِّه سنگی بود
آونگ
جوشان از خشم
مسلسل را به زمین کوفت
دندان به دندان بَرفشرده
کلوخْپارهیی برداشت با دشنامی زشت
لب را با لب
در این سکوت
در این خاموشی گویا
گویاتر از هرآنچه شگفتانگیزتر کرامتِ آدمی به شمار است
در رشتهی بیانتهای معجزتی که اوست...
سربهسر سرتاسر در سراسرِ دشت
راه به پایان بُردهاند
گدایانِ بیابانی.