دیریست تا سوزِ غریبِ مهاجم
پا سست کرده است،
دیریست تا سوزِ غریبِ مهاجم
پا سست کرده است،
بر زمینهی سُربی صبح
سوار
خاموش ایستاده است
من کلامِ آخرین را
بر زبان جاری کردم
همچون خونِ بیمنطقِ قربانی
بر مذبح
همه
لرزشِ دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،