سینِ هفتم
سیبِ سُرخیست،
حسرتا
سینِ هفتم
سیبِ سُرخیست،
حسرتا
ولرم و
کاهلانه
آبدانههای چرکیِ بارانِ تابستانی
بر برگهای بیعشوهی خطمی
دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگارِ غریبیست، نازنین
آنکه میگوید دوستت میدارم
خنیاگرِ غمگینیست
که آوازش را از دست داده است.
سرِ دوراهی
یه قلعه بود
یه خشت از مهتاب و
یه خشت از سنگ