پردگیانِ باغ
از پسِ معجر
عابرِ خسته را
به آستینِ سبز
بوسهیی میفرستند.
پردگیانِ باغ
از پسِ معجر
عابرِ خسته را
به آستینِ سبز
بوسهیی میفرستند.
کلیدِ بزرگِ نقره
در آبگیرِ سرد
شکستهست.
مرا
تو
بیسببی
نیستی.
به چرک مینشیند
خنده
به نوارِ زخمبندیاش ار
ببندی.
در اعدامِ مهدی رضایی در میدانِ تیرِ چیتگر
در آوارِ خونینِ گرگومیش
دیگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز میخواست
و عشق را شایستهی زیباترینِ زنان