سه شعر از احمدرضا احمدی


هنوز زنده‌ام.

هنوز زنده‌ام.
آمریکا هنوز حمله نکرده‌است.
ما که همه‌ی عشق و سخاوت را
به این دو سه گل شمعدانی در گلدان سپرده‌ایم
اگر آمریکا حمله کند
ما از این ارتفاع که آپارتمان من است
حریق را در دبستان‌ها، مهدکودک‌ها و باغ‌های مانده از پاییز می‌بینیم.
مرگ و نیستی محله‌ی ما را می‌گیرد.
دیگر «دریانی» نمی‌تواند برای ما
شیر و سبزی و سیب‌زمینی بیاورد.
دبستان «علی پاشا» بسته می‌شود.
و کودکان از وحشت هواپیماها
برای بازی به محوطه پشت پنجره نمی‌آیند.
مادران را بغل می‌کنند و
در وحشت و تنهایی
از پنجره‌های بسته‌ یکدیگر را صدا می‌کنند.
من قرص‌های قلبم را که با آن‌ها زنده هستم
گم می‌کنم.
تلفن‌های پزشکان اشغال است.
اداره‌ی برق جواب تلفن‌ها را نمی‌دهد
که چرا برق خانه‌ها خاموش است.
ماموران آتش‌نشانی یک هفته است به خانه‌ها نرفته‌اند.
یک هفته است که حمام نرفته‌اند.
دیگر حوصله‌ی جنگ را ندارم.
حمله‌ی عراق را دیدم.
خاموشی در وحشت را دیدم.
تازه آن‌سال‌ها ماهور چهار سال داشت.
این‌بار باید ماهور مرا کول کند
به پارکینگ ببرد
که من نمی‌توانم با یک چشم
پله‌ها را در تاریکی تشخیص دهم.
جنگ کر است.
کور است.
کری و کوری را دوست دارد.
گروه «آروین» با اولین آژیر از هم می‌پاشد.
دختران نوازنده
هریک
به گوشه‌ای فرار خواهند کرد.

 

این مرثیه را بر دیوار می‌نویسم.

این مرثیه را بر دیوار می‌نویسم.
می‌دانم باران این مرثیه را می‌شورد.
حتی پس از باران کسی به یاد نمی‌آورد
که روی این دیوار سفید
کسی مرثیه‌ای نوشته بود.
مرثیه از سر انگشت من بر دیوار ریخته شده بود.
شبی که این مرثیه را بر دیوار نوشتم
کسی در کوچه نبود.
عناصری از درد و چشم و پلک و یک فنجان چای سرد
صدایی از یک کمانچه تازه کوک شده
تشکیل یافته بود.
دخترک هنگامی که با کمانچه این مرثیه را کنار دیوار نواخت
دیوار سفید و سفیدتر شد.
شاید من خیال کردم که دیوار سفید و سفید می‌شود.
ما پاک و مطهر این مرثیه را
بر دیوار نوشته بودیم.
اسبان خرامان خرامان از کنار این دیوار عبور کرده بودند
نه شیهه‌ای کشیده بودند
و نه ایستاده بودند.
کوچه وضع کامل و طبیعی داشت.
من شاید هر روز با حوصله و جسارت
این مرثیه را بر دیوار سفید کوچه نوشتم.
دیگر نه از باران هراسی داشتم
نه عابرانی که مرا با شک و تردید نگاه می‌کردند.
فقط می‌دانم خط من ناخوانا بود
و این شک را می‌آورد
که کودکی این مرثیه را بر دیوار سفید کوچه
نوشته است.
چه تفاوت داشت؟
اگر خط من نستعلیق و زیبا هم بود
باران دیوار را می‌شست.
ما چه قدرتی داریم که خویش را تسلی بدهیم.

 

هنگامی که در نیویورک..

هنگامی که در نیویورک
هم‌اتاقی مصری من
که جوانی خونگرم و سیاه‌چرده بود
مرا تسلی می‌داد
نمی‌دانستم باید به چه زبانی از او تشکر کنم.
منِ بیمار را به دواخانه برد.
در آن خانه‌ی دانشجویی نه گل بود و نه گیاه
یک زمین بستکبال در زیر زمین داشت
و یک پیانوی اسقاط در سالن
که ما شب‌ها دور آن پیانوی اسقاط جمع می‌شدیم.
کسی بلد نبود پیانو بزند.
ما همه به پیانو خیره می‌شدیم.
من یک دختر امریکایی را دوست داشتم.
دختر نامزد داشت.
جوان مصری خونگرم مرا تسلی می‌داد.
دختر و نامزدش کمونیست بودند.
یک شب دختر مرا به یک هتل کهنه و مخروبه برد.
به نامزدش معرفی کرد.
من دیگر از سن کمونیست شدن گذشته بودم
پس به خیابان آمدم.
دخترک دو سه کوچه به دنبال من آمد.
مرا در تاریکی صدا کرد.
من جواب نمی‌دادم.
دخترک رفت.
فردا که به هتل آن‌ها رفتم
فهمیدم همان دیشب هتل را ترک گفته‌اند.
با زبان گنگ و انگلیسی ناقص
به هم‌اتاقی مصری من که جوانی خونگرم و سیاه‌چرده بود
توضیح دادم.
هم‌اتاقی مصری من
که جوانی خونگرم و سیاه‌چرده و مسلمان بود
مرا تسلی داد.
برای من آن شب در باران رفت
و ویتامین س جوشان خرید.
چهل سال از خرید ویتامین س جوشان
و تسلی هم‌اتاقی مصری من
که جوانی خونگرم و سیاه‌چرده و مسلمان بود
می‌گذرد.
نمی‌دانم زنده‌است یا مرده؟
شاید اسرائیلی‌ها او را کشته باشند.
نمی‌دانم.

 

درباره‌ی سایت رسمی احمد شاملو