از جنگ و شیاطین دیگر


۱. یک عصر پاییزی سال ۱۳۸۶ شمسی. شاعر و دوستان‌اش نشسته‌اند و از ضرورت شعر و چگونگی رویت اشیا در تجربه‌ی شاعرانه حرف می‌زنند. شاعر، نگران چشمی‌ست که درد می‌کند و سه شعر تازه از تنور در آمده را یکی پس از دیگری برای دوستانش می‌خواند. حدود بیست سال از آن عصر پاییزی می‌گذرد و آن شعرها انگار شهود تاریخی بودند که بر ما مقدر شده بود: تاریخی از فاجعه و مرثیه و تلاشی بی‌خستگی برای پاسداشت غم‌خوارگی و خاطره. شعر نخست با این دو سطر تکان‌دهنده آغاز می‌شود: «هنوز زنده‌ام. آمریکا هنوز حمله نکرده است.»

۲. در سه شعری که «احمدرضا احمدی»ِ شاعر در آن عصر پاییزی برای دوستانش خواند، نام چهار کشور آمده است: آمریکا، اسرائیل، عراق و مصر. اسرائیل هرگز از حالت انتزاعی خود خارج نمی‌شود و نهاده‌ایی مهاجم است. آمریکا، در شعر نخست همان انتزاعی‌ست که کشتار می‌کند و نفس زندگی را هدف می‌گیرد. در شعر سوم اما، شاعر می‌کوشد تا با عشقی نافرجام انتزاعِ آمریکا را بشکند که محال سر می‌رسد. مصر اما، چهره‌ی آشنای سرزمینی مهربان را به خود می‌گیرد: سیاه‌چرده، مسلمان. واژه‌ی عراق فی‌المثل، اگرچه مثل مصر می‌تواند خونگرم، سایه‌چرده و مسلمان باشد، ولی وقتی حکومت‌اش به حمله دست می‌زند، خودبخود نهاده‌ای انتزاعی و مهاجم می‌شود. در هر سه شعر، شاعر نیازی ندارد تا ایران را بنامد. ایران، در تن و جان او زندگی می‌کند، خود اوست و همه‌ی اشیا، حیوانات، انسان‌ها و فضاهایی که در مجاورت و مقاربت می‌زیند. اگرچه واقعیت فاجعه، همیشه از کابوس‌های ما موحش‌تر است، در شعر اما، این شهود، در نسبت با حقیقت است که معنی می‌یابد. احمدرضا احمدی، هرگز به معنای متعارف کلمه شاعری سیاسی نبود. ولی آن‌جا که دم و بازدم ما هم سیاسی‌ست، شعر او اشیا را در نسبت با حقیقت به عرصه‌ای می‌برد که بعضی از عمیق‌ترین اشعار سیاسی ما را خلق می‌کند. به همان نسبت که شعر «ما در زمستان» در زمره‌ی حقیقی‌ترین روایت‌هاست از موقعیت استبداد، این سه شعر، اعماق فاجعه‌ی تجاوز خارجی، مراثی بی‌پایان تاریخ و تهدید مستمر هویت انسان را در قلمروهای ما وامی‌کاوند.

۳. احمد شاملو در شعر «جخ امروز از مادر نزاده‌ام»، تن انسان ایرانی را در ابعاد تاریخ‌اش بسط می‌دهد و سابژکتیویتی تراژیک این تاریخ را در نسبت با تجاوزهای خارجی بازمی‌خواند. در این شعر، هرجا تجاوزی رخ داده‌، یا فریبی در کار بوده، یا خوش‌بینی و سفاهتی؛ و این تن، جز کشتار، هرگز نصیبی نداشته است. آن‌هم کشتار یا تبعیدی از آن دست که حتی باور و وطن را به یغما می‌برند: «بر گُرده‌مان نشستند/ و گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند/که بازماندگان را/ هنوز از چشم/ خونابه روان است.». آن باور و وطنی که به یغما می‌رود همان کلام مقدس است وقتی می‌نویسد: «عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم/ آری،/ که کلام مقدس‌مان/ باری،/ از خاطر گریخت.» شاملو، نه می‌خواهد نام چنگیز متجاوز را بداند، نه نام نادر فاتح را: «نامِ خِفَت‌دهندگان را نمی‌خواستم و/ خِفَت‌چشندگان را.» او می‌خواهد نام «تو» را بداند. این «تو»، این ضمیر مقدس، شاید همان «یگانه واژه‌»ی خوان خلمن است، وقتی می‌نویسد: «یگانه واژه‌ی منی، نامت را نمی‌دانم.» هرچه شاملو در جستجوی نامیدن آن واژه‌ی بی‌نام است، احمدی و خلمن می‌کوشند تا آن واژه را در امکان‌های جسمیت‌اش بشناسند. شاید از این‌روست که احمدرضا در سایه‌ی تجاوز خارجی، کالبدِ «موطن» و «باور» را در این سه شعر روایت می‌کند. تاریخ اما، از دریچه‌ی همان بی‌قراری مستتر در زبان و خاطره، راه به شعر می‌یابد: «حمله‌ی عراق را دیدم، خاموشی در وحشت را دیدم.» شاملو تن خویش را در بستر تاریخ می‌بیند و احمدرضا، همان تاریخ را در حدود تن خویش لمس می‌کند.

۴. «فریب»، «خوش‌بینی» و «سفاهت» اما می‌تواند موقعیت کسانی را توصیف کند که هنوز در قاب‌های سابژکتویتی‌های ایرانی قرار می‌گیرند، اگرچه «حقارت دنیای قوطی‌کبریتی‌شان غیر قابل تصور است» . مواجب‌بگیرانِ «انتزاع‌های متجاوز» اما، در هیچ‌کدام از این شعرها جایی ندارند. احمد شاملو از نقش بسیاری از رسانه‌ها به عنوان « ابزار فراگیرتری برای تبلیغ جهل» و «تعمیق ابتذال» سخن گفته بود وقتی «خدایان سرمایه» و «پیامبران خرافه»، ذوق و فرهنگ جامعه را به‌ سطحی از آسان‌پذیری و ابتذال می‌رسانند. می‌نویسد: « از آن به‌مثابه‌ی شمشیری‌ استفاده می‌کنند که ‌یک‌ دُم‌اش فقر تقدیری است یک ‌دُم‌اش شکم‌سیری تا خرخره. این فقر و این شکم‌سیری، محیط را چنان برای پذیرش ‌ابتذال و خرافه‌پرستی ‌که ‌کلید ورود آن دو فرقه به قلعه‌ی ‌پیروزی است‌ آماده کرده ‌است‌ که ‌انبوه توده‌ها، بدون آن‌که گناه از او باشد، راه نجات‌ را به‌دست‌ خود بر نیک‌خواهانِ خود بسته ‌است.»

۵. احمدرضا احمدی که تقریبا تمامیتِ هر سه شعر را از زاویه‌ی اول شخص مفرد روایت می‌کند، سه بار از «من» به «ما» می‌رسد. نخست وقتی از عشق و سخاوت می‌نویسد که به گل‌های شمعدانی سپرده می‌شوند. دوم‌بار، وقتی مرثیه‌ را تا حدود انسان ایرانی برمی‌کشد و پاک و مطهر صفت این «ما» می‌شود و سوم، وقتی از قدرت و توان «تسلی» سخن می‌گوید. این «من» که در این شعرها به هئیت «ما» زاده می‌شود، «به هئیت پرشکوه انسان» در خیابان‌هایی زندگی می‌کند که حتی دیوارهای سفید مرثیه‌شان هم زیر بمباران بمب‌های کاسبکار «بشردوستانه» ویران می‌شود، چه در ایران، چه در غزه و لبنان. پاک و مطهر، عاشق و سخاوتمند، مرثیه‌ای بر دیوار سفیدی نوشته می‌شود وقتی بمب‌ها فرو می‌ریزند و دخترکی با کمانچه آن را می‌نوازد. در همیشه‌‌ی تاریخ، باران می‌بارد و سفیدی، صفحه‌ی کاغذ است: فراموشی نیست، شهود بی‌زبانِ تاریخ ماست.

۶. در این لحظات خوف و فاجعه، این شعرهای احمدرضا را با صدای او منتشر می‌کنیم. در این ویژه‌نامه، شماری از یاران و عزیزان‌مان که نه در برابر کشتار دی‌ماه سکوت کردند و نه در برابر احتمال و وقوع جنگ، شعرهای «شاعر» را محمل بیان دغدغه و درد خویش کرده‌اند. با «شعر» به جنگ تاریکی می‌رویم چرا که «شعر»، هویت ماست. نمی‌شود در زبان‌های ایرانی، حرفی از هویت زد و پای «شعر» را به میان نکشید. سخن حقیقت، میراث شاعران بزرگ ما بوده و هست و خواهد بود. شاملو نوشته بود: «در مجموع شاید سه سالی را در خارج کشور بوده‌ام، اما آن سال‌ها را جزو عمرم به حساب نمی‌آورم. می‌دانید؟ راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است. همه‌ی ریشه‌های من که جز به ضرب تبر نمی‌توانم از آن جدا بشوم، و خود نگفته پیدا است که پس از قطع ریشه به بار و بر چه امیدی باقی خواهد ماند. شکفتن در این باغچه میسر است و ققنوس تنها در این اجاق جوجه می‌آورد. وطن من این‌جا است. به جهان نگاه می‌کنم اما فقط از روی این تخت پوست… من این‌جایی هستم. چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره است. این‌جا به من با زبان خودم سلام می‌کنند و من ناگزیر نیستم در جوابشان بُنژور و گودمُرنینگ بگویم.» در کلمات یاران، چه در حضر و چه در سفر، با این شعرها، به خانه‌ای بر می‌گردیم که چراغمان در آن می‌سوزد و در آن با زبان‌های خودمان به ما سلام می‌کنند.

۷. می‌نویسیم که این ویژه‌نامه شروعی‌ست برای تاملی جمعی، در باب موقعیت تلخِ تاریخ‌مان از دل شعر. از همه‌ی عزیزانی که دغدغه‌ای مشترک با ما دارند، می‌خواهیم که دریافت‌ها و خوانش‌های خود را از این سه شعر بنویسند و آن‌ها که در هنرهای دیگری چون موسیقی و سینما و جز این‌ها دستی دارند، می‌توانند آثار خود را برایمان بفرستند(به این آدرس). دو نسخه از صدای احمدرضا احمدی را به همراه شعرها منتشر می‌کنیم: نسخه‌ی ویرایش‌نشده‌ای که در آن شاعر با دوستانش (کامران شیردل عزیز، ع. پاشایی بزرگوار و دیگران) گفتگو می‌کند و شعر می‌خواند و نسخه‌ی دیگر، صدای شاعر است با موسیقی نیما جان محمدی. ضبط شعرها، خانگی بود و فقط برای ثبت گفتگوها در ان سال‌های دور. شما می‌توانید با صدای شاعر همسرایی کنید و روایت خود را از این شعرها برایمان بفرستید.

۸. یک‌روز خوان خلمن بزرگ در مصاحبه‌ای با ما گفته بود: «من فکر می‌کنم که شعر، به صرفِ وجود داشتنش، نوعی مقاومت است در برابر دنیای هولناکی که اینک در آن زندگی می‌کنیم. گمان می‌کنم که در تاریخ، دوره‌های تاریک و خاکستری همیشه هست که شاید بسیار هم طولانی باشند، اما این دوره‌ها سرانجام پایان می‌یابند، چون افرادی هستند که به آن‌ها پایان می‌دهند، و البته نمی‌توان توان رؤیا و میل را از انسان‌ها گرفت. شعر از اعماق قرون‌ می‌آید؛ از همه‌ی بلایای طبیعی، جنگ‌ها، گرسنگی و هر چیز دیگری عبور کرده و همچنان پابرجاست. این یعنی شعر، فی‌نفسه امیدآفرین است و در ذات خویش افق‌هایی از امید می‌گشاید. شعر تنها زمانی پایان می‌یابد که جهان به پایان برسد.» پس نه از باران می‌هراسیم و نه از عابرانی که ما را با شک و تردید نگاه می‌کنند. با خطی، هرچند ناخوانا، مرثیه‌ای می‌نویسیم، به قدمت تاریخ تسلی.

سایت رسمی احمد شاملو

درباره‌ی سایت رسمی احمد شاملو