دستهای تاریکت/ شست/ آخرین نور تابستان را/ برادرم که رفت/ کودکی گریخت/ از پشت صفهای مردان پاییزی/ مردی بيمو/ مردی بيریش/ و آن پشتها/ مردی با مو و ریش سیاه...
ادامهی مطلب »
دستهای تاریکت/ شست/ آخرین نور تابستان را/ برادرم که رفت/ کودکی گریخت/ از پشت صفهای مردان پاییزی/ مردی بيمو/ مردی بيریش/ و آن پشتها/ مردی با مو و ریش سیاه...
ادامهی مطلب »مدتهاست فکر میکنم از دنیا عقب افتادهام. شاید پیر شدهام و نمیتوانم تند تند قدم بردارم. هر روز که بیدار میشوم، میبینم از رویدادها از اتفاقها عقب افتادهام. امروز چند نفر کشته شدهاند؟ سمت موشکها به چه سویی است؟ حتی در موضع گرفتن هم عقب افتادهام. تمام دوستانِ حقیقی و مجازی من موضع خود را روشن کردهاند و من!
ادامهی مطلب »آن هیولا با پاهای بزرگ و چشمهای بسته، بر روی نقشه آنگونه راه میرود که من هنوز نفهمیدهام چند شمعدانی سقوط کرد و شکست. اما میدانم بخشی از گذشته، قاب عکس خواهد شد. مرثیهها اما میمانند تا «ترس» از دیوارهای بلند فراموشی بالاتر برود.
ادامهی مطلب »بی زبان شدهایم، ترسیدهایم، شنیده بودیم از آتش؛ وقتی که در میگیرد. از بیتفاوتی دنیا به دبستانها، به تخت سالمندان که اگر شانس بیاوریم، سرخط اخبار روز میشویم. آمار که هی بالا میروند و آوار که هی بر هم میریزند و کشتههای غیرنظامی که مثل نفت شاخص خوبی است برای قیمت روی جلد مجلات.
ادامهی مطلب »نویسندگان و شاعرانی بودهاند که پیامدهای شومی را پیشگویی کردهاند و بر سرنوشت بشر با واژهها گریستهاند. مثل کافکا که هولاکاست را در داستان "محکومین زمین" پیشگویی کرد.
ادامهی مطلب »