مرثیه:
نیما جان‌محمدی


سال ۱۹۹۷، اُرنِت کُلمَن، نوازنده ی بزرگ ساکسیفون و از پیشگامان بداهه نوازی آزاد در کنسرتی در پاریس، فیلسوف مطرح فرانسوی، ژاک دریدا را دعوت می کند تا روی سن همکاری مشترکی داشته باشند بر این قرار که اُرنت ساز بزند و دریدا قسمت هایی از متون خودش را بخواند. پیش از آنکه دریدا بتواند خوانش اش را به پیش ببرد، حاضران در کنسرت او را از صحنه بیرون می کنند تا تنها به موسیقی اُرنت گوش دهند. دریدا، لرزان از این تجربه ی پیش بینی نشده، می نویسد: ”من به بداهه نوازی باور دارم، برای آن می جنگم، اما همیشه با این باور که بداهه نوازی امری غیر ممکن است.”
آدورنو سال ها قبل از آن نوشته بود که بعد از آشویتس شعر نوشتن بربریت است. در فیلم آینه ی تارکوفسکی، زن و مردی از پنجره به بیرون نگاه می کنند، بیرون از پنجره، کودک خیره به آتشی است که در حیاط خانه برپا شده است. زن از مرد می رسد: ”کدوم پیامبر بود که آتش بر او گلستان شد؟ در واقع فرشته ای رو دید در ردای باغ؟” مرد می گوید: ”بی شک پسر ما نبود.”

شاملو می نویسد:

”غمم مدد نکرد:
چنان از مرزهای تکاثف برگذشت
که کس به اندهناکی جان پر دریغم
ره نبرد.”

‘تکاثف’ در اینجا به معنی بر هم نشستن، انباشتگی، و انبوه شدن ذرات یک جسم است. تکاثف در شعر مرثیه ی احمدرضا احمدی غیر ممکن می شود، عناصر شعر، قبل از انباشتگی پراکنده می شوند: باران کلمات را می شوید، صدای کمانچه دیوار را سفید می کند، همه چیز در حال گذار است جز دیوار و شاعری که هر روز مرثیه ای ناخوانا را روی دیوار حکاکی می کند.
احمدرضا احمدی، ‘هر روز با حوصله و جسارت،’ مرثیه ای روی دیوار می نویسد و می داند که باران مرثیه را می شوید و کسی مرثیه را به یاد نخواهد آورد. در همان شعر می نویسد که مرثیه را به خطی ناخوانا نوشته است. می نویسد: ”عناصری از درد و چشم و پلک و یک فنجان چای سرد صدایی از یک کمانچه ی تازه کوک شده تشکیل یافته بود.”
دخترک وقتی کمانچه می نوازد، دیوار سفید و سفید تر میشود. صدا کلمات ناخوانا را پاک می کند، اسبان خرامان خرامان از کنار دیوار عبور می کنند، حرکت را وارد شعر می کنند، از دیوار ایستا و بی حرکت عبور می کنند، بی اعتنا به مرثیه ی ناخوانای حکاکی شده بر دیوار. معصومت در مرثیه ی احمدرضا، در دخترک، در صدای کمانچه، در باران و در عبور اسب ها تکثیر می شود، اما ناخوانا می ماند.
در قرون وسطی، قبل از اختراع کاغذ، کلمات روی پوست حیوانات نگاشته می شده اند. به دلیل گران بودن و کمیاب بودن این پوست نوشته ها، ارزش معنای آنچه روی این طومارها نوشته می شده از خود طومارها کمتر بوده، بنابراین بعد از مدتی متن را پاک می کرده اند تا بتوانند متنی جدید روی آن بنویسند. در طول قرن ها و بواسطه ی پروسه های شیمیایی ای که روی این پوست ها بوجود می آمده، نوشته های قدیمی دوباره ظهور پیدا می کرده اند و محققان با چند لایه متن مختلف رو به رو می شده اند که باستان شناسانی متفاوت طلب می کرده اند؛ کسانی که بتوانند در هزارتوی این لایه ها کلمات محو شده را کشف کنند.
احمدرضا مرثیه اش را روی دیوار می نویسد، باران و صدای کمانچه آن را پاک می کنند، او هر روز این مرثیه ی ناخوانا را دوباره می نویسد تا دوباره پاک شود. کوچه خالی است، کسی او را نمی بیند، کسی مرثیه ی ناخوانا را نمی خواند. در این مرثیه، خود مرثیه غایب است، چرا که نوشتن مرثیه ناممکن است، چرا که نوشتن مرثیه شعر را محدود می کند. وقتی دریدا از ناممکن بودن بداهه نوازی حرف می زند، می داند که ناممکن بودن بداهه نوازی چیزی از بداهه نوازی کم نمی کند، بر عکس، این پذیرفتن ممکن بودن اش است که آن را تبدیل به مجموعه ای از اصول، قوانین، و راه های قابل دسترس می کند.

از خود می پرسم، نوشتن موسیقی و نواختن ساز در میانه ی جنگ و کشتار چه ارزشی دارد؟ چقدر می تواند بیهوده باشد اگر نتواند جانی را نجات دهد؟ چگونه ممکن است بدنِ در حال فروپاشی بتواند سازی را در دست نگه دارد که قسمتی از امتداد تن اوست؟
برای آنان که به صداهای در حاشیه و موسیقی های بیگانه شده باور دارند، نفس خلق موسیقی نیز غیرممکن است. کافکا در نامه ای می نویسد: ”همه چیز اغراق شده است، تنها حقیقت، شوق و اشتیاق است، در تمنا، هیچ اغراق ای وجود ندارد.”

پنج ساله ام، صدای آژیرها رو می شنویم و به زیرزمین خانه پناه می بریم، جنگنده های عراقی بر فراز تهران پرواز می کنند. همه ی چراغ ها خاموش اند، از پنجره ی کوچک زیرزمین، سایه ی برگ های درختان حیاط را روی آجرهای اخرایی دیوار می بینم. زیرزمین پر از اشیاء رها شده است. در تاریکی این اشیاء را لمس می کنم، به صدای شان گوش می کنم و تلاش می کنم جسمیت و کارکرد هر کدام را حدس بزنم. این صداها اولین کشف و شهود من بودند. اولین تجربه ی لمس صدا، شنیدن غبار اشیاء، تهیای عریان هر آنچه وانهاده شده، خالی از معنا، بی زبان، بی زمان و هر معنای از پیش تعیین شده، اما آزادی بخش، وسیع در گستره ی بی نهایت تخیل و معصومیت. صداهایی بی فایده و بی مصرف. هول صدای بمباران و شکنندگی و ظرافت نازکای هر صدای کوچک، صداهایی هماره در حال محو شدن. ما چه خوشبختیم که می توانیم هر آنچه در حال زوال و محو شدن است را لمس کنیم، همانطور که احمدرضا در پایان شعر می نویسد: ” ما چه قدرتی داریم که خویش را تسلی میدهیم.”
قطعه ای که روی صدای احمدرضا گذاشته ام را سال ها پیش نوشته ام، قطعه ای که هنگام نوشتن اش تمام خاطرات کودکی ام در میانه ی جنگ ایران و عراق را به یادم آورد. هیچ کدام از این صداها، رخدادها و روابط صوتی که در این قطعه وجود دارد استعاره ای از جنگ نیست، این موسیقی هیچ معنایی ندارد، صداهای پیچیده و تو در تو وضعیتی هول آور را ترسیم نمی کنند. تقلیلِ شنیدن به احساسات غم و شادی موسیقی را ممکن می کند، من غیر ممکن را لمس می کنم همانطور که احمدرضا تن شعر را لمس می کند. اینجا، در این شعر اما حقیقت پاک و بی واسطه ی شاعر سرزمنیمان را لمس می کنم، مِهر زبان فارسی را لمس می کنم، احمدرضا احمدی می نویسد: ” ما چه قدرتی داریم که خویش را تسلی میدهیم.”

درباره‌ی سایت رسمی احمد شاملو