جنگ کر است، کور است؛
احمدرضا احمدی و آینده‌ای که زندگی‌اش می‌کنیم:
مهرک کمالی


این روزها بازگشتن به شعرهای سال‌های دور مثل این سه شعر احمد رضا احمدی، بیش از آنکه یک کنش ادبی باشد، جستجوی منظری است برای دقیق‌تر دیدن آن چه بر ما گذشته و می‌گذرد؛ دیدنی که ناگزیر ما را به تاریخ نیز پرتاب می‌کند، به حافظه‌ای که از ۲۸ مرداد تا جنگ‌های بی‌پایان خاورمیانه، همواره میان مداخله بیرونی و استبداد درونی معلق مانده است. سه شعری که احمدرضا احمدی در میانه دهه هشتاد نوشته، امروز به شکلی غریب، از آینده‌ای حرف می‌زنند که ما اکنون زندگی‌‌اش می‌کنیم؛ آینده‌ای که نه فقط محصول تهدید بیرونی، که حاصل تداومِ همان تاریخ ناتمام است.
شعر نخست با جمله‌ای آغاز می‌شود که سادگی‌اش هولناک است: «هنوز زنده‌ام/ آمریکا هنوز حمله نکرده ‌است.» این «هنوز» تنها تعلیق میان اکنون و فاجعه نیست بلکه یادآور نظمی جهانی است که در آن امکانِ زیستن برای بسیاری از کشورهاْ همواره به تعویقِ یک حمله، یک تحریم، یا یک تصمیم در جایی دیگر وابسته است. تجربه عراق، افغانستان، و ده‌ها مداخله دیگر این «هنوز» را به شکلی تاریخی سنگین می‌کند. اما همزمان، این تعلیق تنها از بیرون تحمیل نمی‌شود؛ در درون نیز سیاستی که سال‌ها بر طبل بحران کوبیده زیستن را به حالتی دائماً موقت و اضطراری بدل کرده است.
آنچه در ادامه می‌آید نه تصویر جنگ که فروپاشی تدریجی زندگی است. اگر جنگ آغاز شود تلفن‌ها از کار می‌‌افتند، قرص‌های قلب گم و دبستان‌ها بسته می‌شوند. این‌ها تنها پیامد تهدید خارجی نیستند، بلکه نشانه‌هایی ساختاری‌اند از جامعه‌ای که در آن نیازهای اولیه زندگی برآورده نمی‌شوند چه در اثر تحریم، چه در اثر استبداد و فساد، و چه در نتیجه اولویت‌های حکومتی که انسان را به حاشیه می‌راند. حالا و بعد از جنگ چهل‌روزه آمریکا و اسرائیل علیه ایران، تصاویری که احمدی ساخته را به چشم خود دیده‌ایم.
در این میان، یکی از تکان‌دهنده‌ترین گزاره‌ها این است: «جنگ کر است/ کور است.» اما شاید باید افزود: جنگ، در عین کوری و کری، بسیار دقیق انتخاب می‌کند که کجا را ببیند و کجا را نبیند. همان‌گونه که در غزه، در ایران یا در دیگر نقاط منطقه، مرگ‌ها گاه دیده می‌شوند و گاه نه؛ گویی برخی زندگی‌ها اساساً برای دیده نشدن آفریده شده‌اند. این کوری، تنها ویژگی جنگ نیست، بلکه ویژگی نظمی است که بدون جنگ نمی‌تواند سر کند.
اگر شعر اول ترس از وقوع فاجعه را ثبت می‌کند، شعر دوم به مسئله‌ای عمیق‌تر می‌پردازد: بی‌ثباتی حافظه و ناتوانی سوگواری. «این مرثیه را بر دیوار می‌نویسم/ می‌دانم باران این مرثیه را می‌شورد.» این باران، دیگر فقط یک پدیده طبیعی نیست؛ استعاره‌ای است از روایت‌های رسمی، از رسانه‌ها، از فراموشی‌های سازمان‌یافته. در جهانی که هر روز خبر تازه‌ای جای خبر قبلی را می‌گیرد، و در کشوری که تاریخش بارها بازنویسی شده، این شسته شدن، به امری ساختاری بدل شده است. «پس از باران کسی به یاد نمی‌آورد» نه فقط از فرط بی‌تفاوتی، بلکه گاه از سر ناتوانی، و گاه از سر اجباری که رسانه‌ها و روایت‌های رسمی به ما تحمیل می‌کنند.
و در نهایت، شعر سوم ما را به اتاقی در نیویورک می‌برد. اما این فاصله، به‌جای ایجاد آرامش، نوعی هم‌زمانی هراس‌آور را آشکار می‌کند: اینکه جهان، علی‌رغم همه مرزها، درون یک شبکه از خشونت‌های به‌هم‌پیوسته عمل می‌کند. هم‌اتاقی مصری که «برای من آن شب در باران رفت/ و ویتامین س جوشان خرید»، حضوری انسانی است در برابر تمام این ساختارها، کنشی کوچک که هنوز از منطق جنگ تبعیت نمی‌کند. اما همین حضور نیز در پایان، در دل همان ابهام فرو می‌رود: «شاید اسرائیلی‌ها او را کشته باشند/ نمی‌دانم.» این جمله، نه صرفاً اشاره‌ای به یک امکان، بلکه بازتاب جهانی است که در آن، مرگ می‌تواند ناگهانی، بی‌نام، و بی‌پاسخ باشد.
این «نمی‌دانم» نقطه اتصال هر سه شعر است: ندانستنِ زمان فاجعه، ندانستنِ ماندگاری حافظه، و ندانستنِ سرنوشت انسان. و شاید باید افزود: ندانستنِ حقیقت، در جهانی که هر قدرتی روایت خود را دارد چه قدرت‌های جهانی، چه دولت‌های منطقه، و چه ساختارهایی که حقیقت را به نفع بقا یا ایدئولوژی تغییر می‌دهند.
برای من، بازخوانی این شعرها، یادآور شکنندگی چیزهایی است که بدیهی می‌پنداریم: برق، تلفن، دارو، مدرسه و حتی حقیقت. در جهانی که از یک‌سو با مداخلات نظامی و سیاست‌های سلطه‌جویانه شکل می‌گیرد و از سوی دیگر با سرکوبی، فساد و استبداد قرین است، زندگی روزمره به حضور در خط مقدم جبهه می‌ماند.
اشعاری مانند این سه شعر احمدی مقاومتی است در برابر همه سطوح قدرت؛ تلاشی برای نگه داشتن جزئیاتی که هم جنگ و هم سیاست به‌ سادگی از میان می‌برند. تلاشی برای دیدن، در جهانی که همواره چیزی را از ما پنهان می‌کند.

درباره‌ی سایت رسمی احمد شاملو