خواندن احمدرضا احمدی
از دریچه تجربه تهدید نابودی تمدنی:
مهدی گنجوی


چند روزی بیشتر از آن تهدید صریح رئیس‌جمهوری آمریکا برای نابودی تمدن ایران نگذشته است؛ تهدیدی که البته در خلأ و صرفاً لفاظی نبود، بلکه در امتداد بمباران‌ها، ویرانی بیمارستان‌ها و دانشگاه‌ها و کتابخانه‌ها، و کشتار و تخریبی که بی‌وقفه غیرنظامیان را متأثر می‌کرد، جدی بود و گاه حتی خبر از آنچه قرار است رخ دهد می‌داد. نوع بیان آن در عصر شبکه‌های مجازی و شدتی که به‌واسطه آن‌ها در میانه جنگی ویرانگر می‌گرفت، آن را به تهدیدی کم‌سابقه در تاریخ تبدیل می‌کند. تأثیرات این تجربه هولناک تاریخی، که شاید ایرانیان نخستین گروه اجتماعی باشند که در معرض آن قرار گرفته‌اند، تا مدت‌ها گسترده و ماندگار خواهد بود. در چنین وضعی، وقتی به این سه شعر منتشرنشده احمدرضا احمدی از دهه هشتاد برمی‌گردم، حس می‌کنم نه با گذشته، بلکه با نوعی اکنونِ از پیش‌نوشته‌شده روبه‌رو هستم. من این اکنون را نه فقط در هیجان و آشفتگی لحظه، بلکه در امتداد یک حافظه ادبیِ از پیش زخمی‌شده می‌خوانم؛ حافظه‌ای که سال‌هاست جنگ و سرکوب در آن رسوب کرده و شکلِ یادآوری و شیوه‌های تخیل ما را دستخوش خود کرده است.
در چند دهه اخیر، جنگ خارجی و سرکوب داخلی فقط رویدادهایی همواره حاضر نبوده‌اند؛ به‌تدریج به چیزی شبیه «شرایط امکان تخیل» در زبان فارسی تبدیل شده‌اند. ذهن و زبان ما، اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، نوعی تورم پیدا کرده‌اند، اما این تورم صرفاً انباشت خشونت نیست، بلکه به تغییر در عادت‌های خواندن و نوشتن انجامیده است. ذهن ایرانی جهان را از خلال آرامش نمی‌خواند؛ از خلال امکان فروپاشی می‌خواند. حتی وقتی از زندگی روزمره حرف می‌زنیم، سایه یک اختلال بزرگ‌تر و هرلحظه‌محتمل بر آن افتاده است. شعر احمدرضا احمدی، به‌ویژه در این سه نمونه، دقیقاً در همین آستانه حرکت می‌کند: جایی میان «هنوز اتفاق نیفتاده» و «چنان‌که گویی از پیش رخ داده است». این آستانه، برای من، یکی از کلیدهای خواندن و نسبت‌ساختن با این شعرها در امروز است.
در شعر اول، جهانِ راوی از یک جمله شروع می‌شود: «هنوز زنده‌ام / آمریکا هنوز حمله نکرده است». این «هنوز»، در وضعیت حالِ خواندن آن، برای من معنایی فراتر از زمان دارد؛ شبیه تعویقِ مداومِ نابودی است. زندگی در آن نه یک وضعیت نسبتاً پایدار یا قابل حدس، بلکه چیزی است که هر لحظه ممکن است قطع شود و تنها به‌واسطه «هنوز» ادامه دارد. احمدی که تجربه جنگ قبلی را در ذهن دارد («حمله عراق را دیدم»)، آینده را به مدد حافظه‌ای چروک‌خورده از زخمِ جنگ می‌فهمد. همین است که تصاویرش این‌قدر ملموس‌اند: «حریق را در دبستان‌ها… می‌بینیم»، «کودکان… مادران را بغل می‌کنند». جنگ هنوز نیامده است، اما زبان را از پیش اشغال کرده است. ما هم امروز به‌خوبی فهمیده‌ایم: جنگ لزوماً با بمب‌ها شروع نمی‌شود؛ خیلی زودتر، در تخیل و در زبان آغاز می‌شود و با توقفِ موقتِ بمباران نیز به پایان نمی‌رسد، بلکه در زبان لخته می‌شود و تا مدت‌ها باقی می‌ماند.
امروز که این شعر را می‌خوانم، نمی‌توانم آن را صرفاً خیالِ یک شاعر درباره آینده بخوانم. فاصله‌ای که میان «احتمال» و «تجربه» بود، از بین رفته است. تخیل احمدی، تخیلِ هراس‌خورده از وقوع جنگ است، اما تخیل ما، حالا که به مدد آن این شعر را می‌فهمیم، تخیلی است که از دلِ ویرانی عبور کرده، یا دست‌کم آن را از فاصله‌ای بسیار نزدیک و برای بیش از یک ماه لمس کرده است. به همین دلیل، جزئیات روزمره در این شعر، از قرص قلب تا خاموشی برق، صرفاً جزئیات نیستند؛ نشانه‌های شکنندگی کل جهان زیستی و عاطفی ما هستند. «دیگر حوصله جنگ را ندارم» جمله‌ای است که از دلِ تجربه می‌آید، اما در عین حال، انگار پیشاپیش خستگیِ آینده امروز ما را نیز حمل می‌کند.
شعر دوم این وضعیت را از سطح تجربه به سطح نوشتن می‌برد: «این مرثیه را بر دیوار می‌نویسم / می‌دانم باران این مرثیه را می‌شوید». این‌جا نوشتن از همان ابتدا در زمینه و افقِ محو شدن انجام می‌شود. حتی اگر نوشته شود، حتی اگر با دقت و «پاک و مطهر» نوشته شود، چیزی باقی نمی‌ماند: «حتی پس از باران کسی به یاد نمی‌آورد». این برای من، در این لحظه، بیش از هر چیز به مسئله حافظه برمی‌گردد. در جهانی که بمباران فقط ساختمان‌ها را هدف نمی‌گیرد، بلکه حافظه‌ها را نیز نشانه می‌رود، نوشتن به عملی به‌شدت شکننده و در عین حال به‌شدت ضروری تبدیل می‌شود.
چیزی در شعر هست که از نوشتن دست نمی‌کشد: «شاید هر روز… این مرثیه را… نوشتم». نوشتن در این شعر نه برای ماندگاری، بلکه برای مقاومتی مصرانه، حتی در برابر فراموشیِ حتمی، است. حتی ناخوانا بودن خط، حتی این‌که شبیه نوشته یک کودک به نظر برسد، چیزی از ضرورتش کم نمی‌کند. انگار خودِ عمل نوشتن مهم‌تر از نتیجه آن است. نوعی اخلاق در این‌جا شکل می‌گیرد: نوشتن با علم به این‌که باران خواهد آمد و همه‌چیز را خواهد شست. در چنین وضعی، شکل نوشتن یا زیبایی آن مهم نیست؛ اصرار بر نوشتن، ولو در بی‌رمقیِ امید، آن را انسانی می‌کند.
شعر سوم این فضا را به سطحی دیگر می‌برد. از یک خاطره شخصی شروع می‌شود: هم‌اتاقی مصری، یک پیانوی اسقاط، یک ویتامین سه‌جوشان در شبی بارانی. نوعی همدلی ساده و انسانی که در نگاه اول از خشونت‌های بزرگ فاصله دارد. اما پایان شعر ناگهان این فاصله را از بین می‌برد: «نمی‌دانم زنده است یا مرده / شاید اسرائیلی‌ها او را کشته باشند». این جمله نشان می‌دهد که چگونه حتی خصوصی‌ترین خاطره‌های ما و یادهای ما از گذشته نیز از شبکه خشونت جهانی بیرون نیستند.
در این‌جا مسئله فقط جنگ نیست، بلکه عبور جنگ از مرزهاست؛ جنگ دارد به بین‌المللی‌ترین و گسترده‌ترین تجربه ما در این روزگار تبدیل می‌شود. دوستی، همدلی و حتی خاطره در معرض حذف قرار می‌گیرند. کسی که زمانی برایت در باران ویتامین خریده، حالا ممکن است در جایی دیگر، در جنگی دیگر، کشته شده باشد و تو حتی ندانی. این ندانستن، این فاصله، و این باور غمگین درونی که دیگر هیچ شکل از خشونت ناباورانه نخواهد بود، بخشی از تجربه معاصر ماست.
این سه شعر را اگر کنار هم بخوانیم، نوعی پیوستگی نیز در ذهن شکل می‌گیرد: از پیش‌آگاهیِ جنگ، به نوشتن در دلِ محو شدن، و سپس به حافظه‌ای که نمی‌تواند خود را از خشونت جدا نگه دارد. چیزی که برای من در خواندن این شعرها مهم است، این نیست که آن‌ها را پیش‌گو بنامم، بلکه این است که بفهمم چگونه تخیل ادبی فارسی و ایرانی، سال‌ها پیش، خود را با امکان فاجعه به مصاف برده و تنظیم کرده است. شاید به همین دلیل است که امروز خواندن و نوشتن نیز دیگر مثل قبل نیست. ما متن‌ها را فقط برای زیبایی‌شان یا تعلیق‌شان نمی‌خوانیم؛ برای این می‌خوانیم که ببینیم چگونه می‌توان در جهان زیستی‌مان، که مدام در آستانه سرکوب و فروپاشی است، همچنان چیزی نوشت، یا دست‌کم چیزی را به یاد آورد، و با خود تکرار کرد:
«ما چه قدرتی داریم که خویش را تسلی بدهیم.»

درباره‌ی سایت رسمی احمد شاملو