کلمه، امکانی برای تسلی خویشتن:
سمیه رامش


دوستان ورجاوند سایت رسمی احمد شاملو، سه شعر از احمدرضا احمدی را برایم فرستادند و از من خواستند تا بر آن‌ها یادداشتی بنویسم. به گفته‌ی آن‌ها این شعرها در سال ۱۳۸۶ سروده شده‌اند؛ شعرهایی که اکنون، در پرتو روزگارِ پرآشوب جنگ ، تسلی و گواه هستند.
احمدرضا احمدی از آن شاعرانی ست که به نیروی زندگی باورداشت. او در باران، شمعدانی‌ها، کوچه و جنگل نشانی از روشنایی می‌جست. او شاعری ست که می ترسید در غیبت بهار همه ی کلمات فرهنگ بی معنی و پوچ شوند. برای همین می‌خواست ” حروف سربی نام بهار را روی دیوار روبروی خانه اش بنویسد” ، یا هم “با سرانگشتانس مرثیه یی بر دیوار میریخت ” چرا که کلمه برای او همه چیزاست ، نوشتن از هراس ندیدن بهار ، نوشتن از انزوای انسان در زمانه ی جنگ و نوشتن برای تمام فصل ها !
امروز که سایه‌ی جنگ و ویرانی بر جهان ما گسترده شده است، امروز که ایران آن خانه ی تمدن دیرین زیر ضربات سنگین جنگ خسته اما سر خم نکرده است ؛ این مرثیه‌ ما را به بازاندیشی در معنای جنگ و صلح فرا می‌خوانند.
شاعر مرثیه را در زمانه ی جنگ بر دیوار مینویسد و هراسی ندارد که باران آن با خود ببرد یا ناخوانا باشد و خوانده نشود. در لحظه ی اکنون که بر کوچه کوچه ی خاطرات ، دبستان و دانشگاه ، پل ها و درخت ها جنگ سایه انداخته و زمین و سرزمین آبایی؛ تخت جمشید ، حافظیه ، طرقبه ، باغ ارم و جاده ی چالوس در آتش است اما شعر زنده است و سخن میگوید.
این مرثیه میخواهد بگوید ، جنگ آغاز شده است . حتی اگرهنوز به خانه ی ما نرسیده است انگار شاعر آنرا سالها قبل از وقوع حس کرده است. از این است که شاعر در کوچه ی تنها ، در کوچه یی بدون رهگذر بر دیواری سفید مرثیه می نویسد. او هر روز با حوصله و شجات این مرثیه را بر دیوار سفید کوچه نوشته است.
و دیگر هراسی نیست !
شاعر دیگر به رویارویی با آهن و آتش برنمی‌خیزد. او در دل ویرانی، بر دیوار می‌نویسد و به آوای کمانچه‌ای گوش می‌سپارد که دختری در کنار دیوار می‌نوازد.
در روزگار جنگ ما چه نیرویی داریم تا خویش را در برابر یورش بی‌امان بمب ها و بازی‌های قدرت تسلی دهیم؟ آیا نوشتن ما چیزی جز خطی لرزان بر دیوار سفید است؛ خطی که یا باران آن را می‌شوید و از یادها می‌برد، یا در چشم‌های بسته‌ی جنگ، هرگز خوانده نمی‌شود؟
اما در این مرثیه ، پناه بردن به هنر در میانه ی جنگ خود شکلی از ایستادگی و تسلی است .آوای کمانچه را می شنویم، دختر کنار دیوار کمانچه مینوازد و اسب ها خرامان خرامان میگذرند و شیهه میکشند…
نوشتن در شبی که کوچه تهی از رهگذر است، روایتِ تنهایی انسان در برابر جنگ است. نوشتن برای صلحی که سال‌هاست در خاورمیانه رنگ باخته است. صلح برای ما، همان خط ناخوانای کودکی است که نادیده گرفته می‌شود، اما از راستیِ خود چیزی نمی‌کاهد.
و آن‌جا که شاعر می‌گوید «ما این مرثیه را پاک و مطهر نوشتیم» سخن از گزینشِ راه درست است؛ راهی که حتی اگر شنیده نشود، حتی اگر باران آن را بشوید، همچنان بر بنیاد درستی و راستی استوار می‌ماند.
هرچند انسان در برابر جنگ بی‌پناه است، اما هنوز می‌تواند بنویسد، نشانی بگذارد و ردّی از خویش برجای گذارد. این مرثیه‌ تلاشی برای ثبت رنج و حقیقت است.
آری؛ جنگ در برابر ما هست و جنگ تنها جان‌ها را نمی‌گیرد؛ بلکه به ریشه‌های تمدن، به حافظه‌ی تاریخی، به هویت و فرهنگ نیز یورش می‌برد. آن‌چه در آتش جنگ می‌سوزد، تنها خانه‌ها نیستند، بلکه زبان، خاطره و پیوندهای انسانی نیز تهدید به نابودی میشوند.

در چنین وضعی نوشتن ایستادگی است؛ پاسداشتِ آن‌چه هنوز می‌توان نگاه داشت. هر واژه، هر سطر، تلاشی است برای نگاه داشتنِ معنا در برابر فروپاشی و فراموشی … و شاید اکنون دگرگون کردن جهانِ جنگ، حتی به اندازه‌ی یک خط بر دیوار، یک تسلی شده میتواند!

درباره‌ی سایت رسمی احمد شاملو