بی زبان شدهایم، ترسیدهایم، شنیده بودیم از آتش؛ وقتی که در میگیرد. از بیتفاوتی دنیا به دبستانها، به تخت سالمندان که اگر شانس بیاوریم، سرخط اخبار روز میشویم. آمار که هی بالا میروند و آوار که هی بر هم میریزند و کشتههای غیرنظامی که مثل نفت شاخص خوبی است برای قیمت روی جلد مجلات.
ترسیده بودیم از ایرانِ چندپاره که خوزستانش را که میزنند، از چابهارش خون بیرون میجهد. شنیده بودیم، اما ندیده بودیم. ترکیب نفرت و خشمِ از سیاهی از “ما” چیزی نساخت، ویران کرد.
در این بیزبانی، داشتم فکر میکردم که بیش از هر بهار دیگری احمدرضای احمدیمان درد میکند. حالا که بیرون از دستهای ما ماشهها چکیده میشوند، درد ما را به هم نزدیکتر نمیکند؛ حتی اگر تنهای رنجورمان همزمان از هر دو سو گلوله خورده باشند و جنازه مان را از هر دو سو کشیده باشند تا بالای نمودارهایشان. باید تن بزنیم از این وزنکشی و ترازوی بیداد. باید یکبار هم که شده شماتت این زبانِ دیوانی را کنار بگذاریم. بنشینیم روبروی هم، از ترسهایمان با همان سادهگی پیرزنی بگوییم که نه دستش به داروی روی میز میرسد، نه عمرش به این تابستان. همان سادهگی ترس کودکی که دیگر نه صدای هواپیما هیجانزدهاش میکند، نه رنگینکمان. باید مثل احمدرضا نانوای محلمان را به اسم بخوانیم و برای تسلای یکدیگر با دستخط ناخوانای نفرت نسخه نپیچیم. یادمان باشد شجریان که سرفه میکرد، یک ملت غصه اش میگرفت. بیشتر از پرچم به این فکر کنیم که ربط من با وطن، شعری است که مینویسی تو و به هزار زبانِ مادریام میخوانم من.
بی زبان شدهایم:
فاضل گنجی
برچسباحمدرضا احمدی فاضل گنجی
سایت رسمی احمد شاملو | The Official Website of Ahmad Shamlou Shamlou, Ahmad Shamlou, Ahmad Shamlu, Ahmad Shamloo, Poetry, Persian Poetry, Poems, Iran, The offical website of Ahmad Shamlou