آن هیولا با پاهای بزرگ و چشمهای بسته، بر روی نقشه آنگونه راه میرود که من هنوز نفهمیدهام چند شمعدانی سقوط کرد و شکست. اما میدانم بخشی از گذشته، قاب عکس خواهد شد.
مرثیهها اما میمانند تا «ترس» از دیوارهای بلند فراموشی بالاتر برود.
این بارِ سنگینِ دهها ساله اما ناگهان از شانه پرت شد و بر زمین افتاد. چهار هفته از حمله آمریکا و اسراییل به ایران گذشت و بسیاری از ما هنوز زندهایم و در بیخبری و تاریکی، یکدیگر را به یاد میآوریم.
من اینجا، هزاران مایل اینسوتر از خانه، بین ماندگان و رفتگان و مرثیههای بیست ساله، صدای تسلیتم را آرام به تختهای خالیِ این سالهای شوم تقدیم میکنم.
آمریکا حمله کرد. در یک سال، دو بار. یک بار ناگهان و بار دیگر ناگهانیتر. اگرچه پیرمرد نیست که دخترش او را کول کند و از پلهها پایین بیاورد، اما شب چهارم جنگ، ماهور غذای گربهها و سگها، دستگاه فشارخون مامان، چند تکه لباس، آب و غذا و رادیوی پدر را برداشت و از پلهها دوید؛ و بعد دوباره برگشت به خانهای که هنوز «سنگرِ سالمِ دشمن» مانده بود؛ حداقل تا روز چهارم.
اما احمدرضا، ما همیشه سنگر دشمنان بودهایم: خانهها، جانها، شمعدانیها، موزهها، مدرسهها، هواپیماها، دریاها و کوهها. حتی رویاها و شادیهایمان و آنقدر از هم دور مانده بودیم که با اولین آژیر، به تنهایی خود فرار کنیم.
یکی از ما، ایکاش نستعلیق میدانست و با باران زبانی مشترکی داشت.
حالا در سایهی این سقف فرو ریخته، در تنهایی نشستهام و میشمارم چند نهال در آتشها سوخت. جنگ بهراستی کر و کور بود و کور و کرها را دوست داشت؛ آنچنان شتابان فرود آمد که از اسب فرصت شیهه کشیدن را گرفت.
اسبی که تنها آمده بود تسلی بگیرد.
نشستن دور یک پیانوی اسقاطیِ بیصدا، آنجا که کسی بلد نبود بنوازد، میتوانست راهی برای تسلی باز کند. چهل سال بعد از آن هنوز، تسلی چیست، اگر نوازش و آغوش نه؟ اگر برگشتن جوان خونگرم و سیاهچرده و مسلمانِ بارانزده مصری با ویتامین س در دست نه؟
و تسلی چیزی نیست بجز صدای زنده بودن آدمها.
باید کسی خرامانتر از اسب از این کوچه گذشته باشد، رقصیده باشد و پیش از تیر آخر، فرصت کند در تنهایی به مرثیههای از پیش نوشتهشده گوش دهد که عمر تاریخ در این جغرافیا پنجاهسال، پنجاهسال بود.
تسلی چه بود، اگر دیوار، فرصت ماندن به نوشتهها میداد،
اگر زندهها نمرده بودند و مردهها زنده بودند،
اگر خانه واقعاً خانه بود و نه سنگر دشمن،
چنانکه هزاران جان، در سرمای عریان دیماه وقتی هنوز برف نباریده بود.
اکنون اما عابرانِ شک و تردید از چهارسالگی ماهور گذشتهاند،
و وحشت، صدای خود را در خاموشی پیدا کرده و با اشک و چمدان، خود را از پلهها میکشد پایین.
جنگ شروع شدهاست. شاعری به نام احمدرضا احمدی دیگر نیست و من دلم میخواهد به گذشته برگردم و در خانههای دانشجویی اینبار کمی گل و گیاه بکارم.
دیوارهای بلند فراموشی:
آزاده بشارتی
برچسبآزاده بشارتی احمدرضا احمدی
سایت رسمی احمد شاملو | The Official Website of Ahmad Shamlou Shamlou, Ahmad Shamlou, Ahmad Shamlu, Ahmad Shamloo, Poetry, Persian Poetry, Poems, Iran, The offical website of Ahmad Shamlou