به لطف خواندن شعر احمدرضا احمدی:
مودب میرعلایی


مدت‌هاست فکر می‌کنم از دنیا عقب افتاده‌ام. شاید پیر شده‌ام و نمی‌توانم تند تند قدم بردارم. هر روز که بیدار می‌شوم، می‌بینم از رویدادها از اتفاق‌ها عقب افتاده‌ام. امروز چند نفر کشته شده‌اند؟ سمت موشک‌ها به چه سویی است؟ حتی در موضع گرفتن هم عقب افتاده‌ام. تمام دوستانِ حقیقی و مجازی من موضع خود را روشن کرده‌اند و من! کار نویسنده و شاعر این نیست که طرفدار جریانی باشد. نویسنده و شاعر باید بنویسد و بسراید و با نوشته یا شعر دوست و دشمن را به فکر وادارد. شاعر ونویسنده نه فعال ضدجنگ است و نه سیاستمدار. جنگ اما در هر حالتی خوب نیست. امروز خوب نیست، دیروز خوب نبوده است و فردا هم خوب نخواهد بود. به قول بورخس جنگ کهن‌ترین فریب است. یا به قول احمدرضا احمدی جنگ کری و کوری را دوست دارد تا نشنود تا نبیند. مدت‌هاست دنبال یک صدای متعادل می‌گشتم، پیدا نکردم تا دوستان سایت رسمی احمد شاملو شعر احمد رضا احمدی را برایم فرستادند. امریکا هنوز به ما حمله نکرده است. پیش از آنکه امریکا به ما حمله کند ما خودمان همدیگر را تکه تکه کردیم و هنوز هم داریم می‌کنیم. چهل و هفت سال وقت داشتیم یکی از ما نرفت هانا آرنت را درست بخواند که بعد از جنگ جهانی دوم گفت: ” من باید بفهمم چرا؟” همان کسی که مخالف توجیه اخلاقی جنگ بود و می گفت جنگ حتی اگر عادلانه هم باشد، منطق خشونت به سرعت از اختیار خارج می‌شود.” به زعم او خشونت هیچگاه با قدرت همزمان نیست بلکه نبود یکی باعث دیگری می‌شود.
شعر اول از کارهای روزانه می‌گوید که جنگ آن ها را مختل می‌کند. از مهد کودک گرفته تا پله‌های تاریک. جسارت احمدی ستودنی‌است که جنگ را چنین شخصی کرده و نام دخترش ماهور و دریانی را هم در شعر آورده است. اینگونه می‌شود دوست و دشمن را به فکر واداشت.
برسیم به شعر دوم بعد از جنگ چه می‌آید؟ یا جنگ با خودش چه می‌آورد؟ مرگ، ویرانی. از پس مرگ مرثیه می‌آید. با مرگ سوگواری می‌آید و سوگواری با زمان تغییر می‌کند. با باران آرام آرام شسته می‌شود. مرثیه با باران شسته می‌شود اما سوگوار واقعی، سوگ را درونی می‌کند. آنرا می‌نوازد و دیگر برایش مهم نیست دیگران چه فکری درباره او می‌کنند.
برسیم به شعر سوم. اول ارتباط شعر دوم و سوم را بگویم که در شعر دوم دختر مرثیه‌ای را با کمانچه می‌نوازد و در شعر سوم عده‌ای دور پیانوی اسقاطی می‌نشینند و به آن خیره می‌شوند. خیلی زیباست. و پسر مسلمان که چهل سال پیش به راوی کمک کرده است. به راویی که از سن کمونیست شدن‌اش گذشته است. ما داریم در زمان به عقب می‌روم. از همدیگر هم خبر نداریم مثل شاعر که نمی‌داند چه بر سر هم‌اتاقی مصری‌اش آمده است. تقریبا هشتاد سال پیش کارل پوپر کتاب جامعۀ باز و دشمنانش را نوشت. ما اما داریم در زمانی زندگی می‌کنیم که با وام از احمدی باید بگویم پویر هنوز کتابش را ننوشته است یا ما هنوز فرصت خواندن نداشته‌ایم؟ پوپر می‌گوید خشونت عریان در برابر جامعه‌ای که مدارا می‌کند در گذر زمان مدارا را به خشونتی عریان‌تر تبدیل می‌کند.
وقت آن نرسیده که پوپر کتابش را بنویسد و ما آن را بخوانیم؟ وقت آن نرسیده امریکا به ما حمله کند و ما برویم مثل آرنت از خودمان بپرسیم که چرا اینگونه شد؟ یا شاید مثل سقراط باید راه بیفتیم به هر کوی و برزنی و با همدیگر حرف بزنیم، از همدیگر بپرسیم، نه اینکه در تاریکی صدا بزنیم و کسی جواب ندهد.
دی، اچ، اودن که در جنگ داخلی اسپانیا جنگید شعری دارد به نام “اسپانیا ۱۹۳۷” که در آن شعر مانند شعر احمدی به دیروز می‌رود به حال می‌رسد و از آینده می‌گوید. جنگ داخلی اسپانیا کم قربانی نداد. لورکا شناخته‌شده ترینشان. میگل ارناندز زندان را تاب نیاورد و درگذشت. همانی که گفته است: “در جنگ مرگ زنده‌ترین خبر است.” بورخس دربارۀ جنگ فالکلندز گفته است:” این جنگ دعوای دو کچل بر سر یک شانه است.” جنگ‌های امروز هم همین‌گونه هستند با این تفاوت که دندانه‌های شانه‌اش هم شکسته است.
ببینید یک شعر خوب آدم را تا کجا می‌برد.

درباره‌ی سایت رسمی احمد شاملو