به موازات سه شعر احمدرضا احمدی:
مریم پالیزبان


دست‌های تاریکت
شست
آخرین نور تابستان را

برادرم که رفت
کودکی گریخت
از پشت صف‌های مردان پاییزی
مردی بي‌مو
مردی بي‌ریش
و آن پشت‌ها
مردی با مو و ریش سیاه

روزهای من
آفتابشان را مي‌خواهند
پشت آن همه سیاهی انبوه
بیاویز تفنگ تاریخي‌ات را
نترس!
نمي‌بینند این کوررنگ‌های تاس!
تیری بي‌انداز
سوراخ کن دل کودکي‌ام را
تا شاید
برادرم
بازگردد

برادرم رفت.

برای چندسال آینده
دیگر خوابی برای دیدن ندارم

تصویر درخت شده‌ی تنه‌ی تو
روی زمین
منظره‌ی چشم‌های مرا
با لکه‌های خورشیدي‌اش پر کرده

و تو برای رد شدن از خیابان
دست‌های مرا مي‌گیری
و من در وسط خیابان
بین دو رد پای سپید
از دست‌هایم جدا مي‌شوم.

تو برای من همچون مادر
دوستی چندساله
به یاد مادری بي‌مادر

تو برای من همچون پدر
معشوق چندساله
یک‌ساله
چندماهه
به یاد پدری بي‌پدر

کودکت را در جنگ
به امنیتی بي‌پدر و مادر مي‌سپارند

جدا مي‌مانیم
با قطار
با کشتی
با پرواز

آب مي‌برد
سال‌های عکس‌های سیاه و سفید را

هوا مي‌کُشد
صدای خنده‌های ثابت مانده را

چمدانم را مي‌بندند به پاهایم
تا مبادا به آشیانه باز گردم

آهسته در صدای اندوه
دور مي‌شوم
از انبوه هزارپاره‌ی چشمانت

سا‌ل‌های من و تو سوخته‌اند
ما خاکستر آن سال‌ها بودیم.

درباره‌ی سایت رسمی احمد شاملو