از جنگ و شیاطین دیگر

از جنگ و شیاطین دیگر

یک عصر پاییزی سال ۱۳۸۶ شمسی. شاعر و دوستان‌اش نشسته‌اند و از ضرورت شعر و چگونگی رویت اشیا در تجربه‌ی شاعرانه حرف می‌زنند. شاعر، نگران چشمی‌ست که درد می‌کند و سه شعر تازه از تنور در آمده را یکی پس از دیگری برای دوستانش می‌خواند. حدود بیست سال از آن عصر پاییزی می‌گذرد و آن شعرها انگار شهود تاریخی بودند که بر ما مقدر شده بود: تاریخی از فاجعه و مرثیه و تلاشی بی‌خستگی برای پاسداشت غم‌خوارگی و خاطره. شعر نخست با این دو سطر تکان‌دهنده آغاز می‌شود: «هنوز زنده‌ام. آمریکا هنوز حمله نکرده است.»

ادامه‌ی مطلب »

سه شعر از احمدرضا احمدی

هنوز زنده‌ام./ آمریکا هنوز حمله نکرده‌است./ ما که همه‌ی عشق و سخاوت را/ به این دو سه گل شمعدانی در گلدان سپرده‌ایم/ اگر آمریکا حمله کند/ ما از این ارتفاع که آپارتمان من است/ حریق را در دبستان‌ها، مهدکودک‌ها و باغ‌های مانده از پاییز می‌بینیم.

ادامه‌ی مطلب »

درباره‌ی سه شعر احمدرضا احمدی:
امیرحسین یزدان‌بد

وقتی می‌نوشت «این‌بار باید ماهور مرا کول کند»، وقتی خودکار را لای دفترچه می‌گذاشت، ببندد، بگذاردش آن‌طرف، سیگارِ تا فیلتر سوخته را آهسته به کف زیرسیگاری فشار دهد، ته استکان چای سرد شده‌اش را لابد بالا بیاندازد، برود چند ساعتی تا صبح چشم ببندد -احمدرضا احمدی- فکرش را هم نمی‌کرد سیزدهم فروردین ۱۴۰۵، دخترش ماهور، بی او، شب چهارم جنگ، مادرش را به جای او در این شعر، از پله‌ها پایین ببرد و به همسایه‌ها کمک کند از منطقه دور شوند.

ادامه‌ی مطلب »

عباراتی در حاشیه‌ی ترجمه‌ی انگلیسی اشعار احمدی:
شعله ولپی

بهترین اشعار سیاسی آن‌هایی نیستند که صراحتا «سیاسی»اند، بلکه شعرهایی هستند که در بعد سیاسی ماندگارند. و این سه شعر از احمدرضا احمدی، پدر موج نوی شعر فارسی، قوسی ماندگار شکل می‌دهند: پیش‌بینی جنگ، نوشتار در برابر امتحا، و حافظه همچون آخرین پناه‌گاه تعامل انسانی.

ادامه‌ی مطلب »

خواندن احمدرضا احمدی
از دریچه تجربه تهدید نابودی تمدنی:
مهدی گنجوی

چند روزی بیشتر از آن تهدید صریح رئیس‌جمهوری آمریکا برای نابودی تمدن ایران نگذشته است؛ تهدیدی که البته در خلأ و صرفاً لفاظی نبود، بلکه در امتداد بمباران‌ها، ویرانی بیمارستان‌ها و دانشگاه‌ها و کتابخانه‌ها، و کشتار و تخریبی که بی‌وقفه غیرنظامیان را متأثر می‌کرد، جدی بود و گاه حتی خبر از آنچه قرار است رخ دهد می‌داد. نوع بیان آن در عصر شبکه‌های مجازی و شدتی که به‌واسطه آن‌ها در میانه جنگی ویرانگر می‌گرفت، آن را به تهدیدی کم‌سابقه در تاریخ تبدیل می‌کند.

ادامه‌ی مطلب »

جنگ کر است، کور است؛
احمدرضا احمدی و آینده‌ای که زندگی‌اش می‌کنیم:
مهرک کمالی

این روزها بازگشتن به شعرهای سال‌های دور مثل این سه شعر احمد رضا احمدی، بیش از آنکه یک کنش ادبی باشد، جستجوی منظری است برای دقیق‌تر دیدن آن چه بر ما گذشته و می‌گذرد؛ دیدنی که ناگزیر ما را به تاریخ نیز پرتاب می‌کند، به حافظه‌ای که از ۲۸ مرداد تا جنگ‌های بی‌پایان خاورمیانه، همواره میان مداخله بیرونی و استبداد درونی معلق مانده است. سه شعری که احمدرضا احمدی در میانه دهه هشتاد نوشته، امروز به شکلی غریب، از آینده‌ای حرف می‌زنند که ما اکنون زندگی‌‌اش می‌کنیم؛ آینده‌ای که نه فقط محصول تهدید بیرونی، که حاصل تداومِ همان تاریخ ناتمام است.

ادامه‌ی مطلب »

مرثیه:
نیما جان‌محمدی

سال ۱۹۹۷، اُرنِت کُلمَن، نوازنده ی بزرگ ساکسیفون و از پیشگامان بداهه نوازی آزاد در کنسرتی در پاریس، فیلسوف مطرح فرانسوی، ژاک دریدا را دعوت می کند تا روی سن همکاری مشترکی داشته باشند بر این قرار که اُرنت ساز بزند و دریدا قسمت هایی از متون خودش را بخواند. پیش از آنکه دریدا بتواند خوانش اش را به پیش ببرد، حاضران در کنسرت او را از صحنه بیرون می کنند تا تنها به موسیقی اُرنت گوش دهند. دریدا، لرزان از این تجربه ی پیش بینی نشده، می نویسد: ''من به بداهه نوازی باور دارم، برای آن می جنگم، اما همیشه با این باور که بداهه نوازی امری غیر ممکن است.''

ادامه‌ی مطلب »

هم‌زمانی ناهمزمان‌ها:
امین بزرگیان

اثر هنری فاصله زمانی را می‌تواند غیب کند؛ چیزی بیافریند که در زمانی دور از لحظه آفرینش‌اش، اکنون مخاطب‌اش را توضیح دهد. این توانایی برآمده از پیش‌گویی آینده توسط هنرمند نیست، بلکه وامدار عمیق شدن او در لحظه کنونی خود است؛ حفری عمیق در خود و جهان پیرامونی؛ قدرت او در زبان دادن به «حال» و معاصر شدن رادیکال خالق اثر. در اینجا «حال» نه به‌مثابه یک لحظه گذرا، بلکه به‌عنوان گره‌گاهی از نیروهای تاریخی، اجتماعی و عاطفی فهم می‌شود که درون خود لایه‌هایی از گذشته و امکان‌هایی از آینده را حمل می‌کند.

ادامه‌ی مطلب »

کلمه، امکانی برای تسلی خویشتن:
سمیه رامش

احمدرضا احمدی از آن شاعرانی ست که به نیروی زندگی باورداشت. او در باران، شمعدانی‌ها، کوچه و جنگل نشانی از روشنایی می‌جست. او شاعری ست که می ترسید در غیبت بهار همه ی کلمات فرهنگ بی معنی و پوچ شوند. برای همین می‌خواست " حروف سربی نام بهار را روی دیوار روبروی خانه اش بنویسد" ، یا هم "با سرانگشتانس مرثیه یی بر دیوار میریخت " چرا که کلمه برای او همه چیزاست ، نوشتن از هراس ندیدن بهار ، نوشتن از انزوای انسان در زمانه ی جنگ و نوشتن برای تمام فصل ها !

ادامه‌ی مطلب »

از سخاوت و شمعدانی:
شهرداد میرزایی

چهل روز است که اولیای پول تلاش می‌کنند تا پاره‌ای دیگر از جهان را به صندوق بانکی خود ببرند. در این چهل روز هزاران هزار سقف بی‌ستون شده و هزاران جان بی‌تپش. ولی در این چهل روز آمریکا حمله کرد. تخریب کرد و به نتیجه نرسید و بازگشت.

ادامه‌ی مطلب »

به لطف خواندن شعر احمدرضا احمدی:
مودب میرعلایی

مدت‌هاست فکر می‌کنم از دنیا عقب افتاده‌ام. شاید پیر شده‌ام و نمی‌توانم تند تند قدم بردارم. هر روز که بیدار می‌شوم، می‌بینم از رویدادها از اتفاق‌ها عقب افتاده‌ام. امروز چند نفر کشته شده‌اند؟ سمت موشک‌ها به چه سویی است؟ حتی در موضع گرفتن هم عقب افتاده‌ام. تمام دوستانِ حقیقی و مجازی من موضع خود را روشن کرده‌اند و من!

ادامه‌ی مطلب »

دیوارهای بلند فراموشی:
آزاده بشارتی

آن هیولا با پاهای بزرگ و چشم‌های بسته، بر روی نقشه آن‌گونه راه می‌رود که من هنوز نفهمیده‌ام چند شمعدانی سقوط کرد و شکست. اما می‌دانم بخشی از گذشته، قاب عکس خواهد شد. مرثیه‌ها اما می‌مانند تا «ترس» از دیوارهای بلند فراموشی بالاتر برود.

ادامه‌ی مطلب »

بی زبان شده‌ایم:
فاضل گنجی

بی زبان شده‌ایم، ترسیده‌ایم، شنیده بودیم از آتش؛ وقتی که در می‌گیرد. از بی‌تفاوتی دنیا به دبستان‌ها، به تخت سالمندان که اگر شانس بیاوریم، سرخط اخبار روز می‌شویم. آمار که هی بالا می‌روند و آوار که هی بر هم می‌ریزند و کشته‌های غیرنظامی که مثل نفت شاخص خوبی است برای قیمت روی جلد مجلات.

ادامه‌ی مطلب »

معجزه‌ی شعر:
مرضیه ستوده

نویسندگان و شاعرانی بوده‌اند که پیامدهای شومی را پیش‌گویی کرده‌اند و بر سرنوشت بشر با واژه‌ها گریسته‌اند. مثل کافکا که هولاکاست را در داستان "محکومین زمین" پیش‌گویی کرد.

ادامه‌ی مطلب »