قالب وردپرس درنا توس

گشت و گذاری در آثار شاملو

پيله‌ی تنگي كه تنها يك پروانه در آن مي‌گنجد

جوامع انساني معمولا انباشته از كساني است كه در بي‌خبري دوران كودكي باقي مي‌مانند و به جاي آن كه ببالند و جدي‌تر به پيرامون خود نگاه كنند توهمات كودكانه‌شان را تا آخرين لحظات عمر به دوش مي‌كشند. كودكي داغ ننگ نيست، دوران داغ بردگي ابدي خوردن از دست پدران و مادراني است كه خود كودكان سالمندتري بيش نيستند. جمهور مردم به جاي آن كه "بشوند" متاسفانه فقط به "بودن" اكتفا مي‌كنند. اين است كه در طول قرن‌هاي متمادي هر روز همان روز پيش است و هر سال همان سال قبل و هر قرن همان قرني كه برنياكانمان گذشته. ما به دنيا نمي‌آئيم، فقط به سادگي كپيه مي‌شويم . زمان در چنگ ما نيست، ما اسير زندان گذشته‌هائيم. هزاره‌ها و هزاره‌ها... پاكي و بي‌گناهي دوران كودكي آري، ترس و اطاعت محض كودكانه نه!
ما هركدام به تنهائي كودكي هستيم گم كرده مادر و سرگردان دركوچه‌هاي ظلمات. در لايه‌هائي از اجتماع كه هنوز انسان‌ها به غرايز تلطيف شده دست پيدا نكرده‌اند جمله‌ی "دوستت مي‌دارم" در اكثر موارد رشوه‌ئي است كه براي گريز از تنهائي پرداخت مي‌شود و يكي از دلايلي كه عشق را به "تصاحب" تبديل مي‌كند به احتمال زياد همين وحشت از تنهائي است. گفته‌اند "انسان حيواني اجتماعي است". پس انسان ناگزير از دوست داشتن ديگران است.
اما "آن تنهائي" مقوله‌ی ديگري است. شعر در نفس خود فريادي است از اعماق تنهائي، چرا كه جهان شاعر جهاني فردي است. پيله‌ی تنگي است كه تنها يك پروانه در آن مي‌گنجد با اين تفاوت كه كرم ابريشم پيله را خود به گرد خويش مي‌تند اما شاعر در پيله به خود مي‌آيد و فريادش حكايت آواز غم‌انگيز تلاش جانكاهي است كه براي رهائي از پيله مي‌كند.
 

توضیحات بیشتر »

چه شد كه براي كودكان نوشتم؟

شايد بشود گفت دليل مستقيمي نداشت. ما جوان‌هاي دهه‌ی سي هستيم. و دهه‌ی سي دهه‌ی تصميم گرفتن و شروع كردن يا ادامه دادن نبود. دهه‌ی سي دهه‌ی وهن بود. اگر به سادگي رو در رو از دشمن شكست خورده بوديم باكي نبود اما شكست رو در روي ما از دشمن معلول خنجري بود كه دوستان از پشت در كتف مان فرو برده بودند.
 

توضیحات بیشتر »

لعنت به خواننده‌ی بد

جواني نيامد.
ميان سالي و دوران خرد و پخته‌گي را هم ما نديديم . و كتاب مستطاب "ميراث " هم كه تازه خيال داشتم بنويسم ننوشته لوطي‌خور شد. البته خيلي احتمال داشت چيزكي ازآب درآيد، كه البته نيامد. خيالاتي به سر داشتم كه چنين و چنان‌اش كنم ولي بينوا همان تو خشت نيفتاده سر زا رفت...
خوشبختانه شعر اگرچه به موقع مونس وحامي و يار وفادار من است هيچ گاه رام و دست‌آموز من نيست: حاكم مسلط من است. مرا فقط در خلوت به چنگ مي‌آورد و هرچه مفيد بداند به من ديكته مي‌كند. هيچ‌گاه نخواسته‌ام از سر بازش كنم اما هربار كه كوشيده‌ام در غياب‌اش چيزي را به نام او جا بزنم بد لعابي و بد ركابي نشان‌ام داده زير بار نرفته است. برايش از آفتاب روشن‌تر است كه عوالم هوشياري من مطلقا شاعرانه نيست. در نتيجه فقط مواقعي دست به كار مي‌شود كه مرا صد در صد از خودم غايب و كاملا مطيع اراده و در اختيار خودش ببيند: چشم به دهان و گوش به فرمان‌اش. و بگذاريد رابطه‌مان را به اين صورت عنوان كنم كه محصول يك جور توافق عميق دوطرفه است. من به او اطمينان كامل دارم و مي‌دانم مواقعي كه از خود غايب‌ام مسوولانه‌تر راه‌ام مي‌برد. من از آن روز كه در بند توام آزادم! تا زنداني شعريد هيچ كس چون شما آزاد نيست. شاعر هنگام سرودن به خواننده‌ی شعر نمي‌انديشد و طبعا چيزي كه برايش مطرح نيست حدود احاطه‌ی خواننده بر زبان است. ( شعر را سهل و ممتنع نوشتن مشكل من نيست. شايد اين يك شگرد باشد، ولي من "در لحظه‌ی شاعري " به چيزي جز آن چه در ذهن مي‌گذرد نمي‌انديشم يا شايد بهتر است بگويم مطلقا "به هيچ چيز" نمي‌انديشم.) ولي واقعا مگر قرار است هرسخن فقط به گونه‌ئي بيان شود كه درك‌اش حكايت حلق باشد و راحت‌الحلقوم؟ گناه از خواننده‌ئي‌ست كه آسان‌طلبي مي‌كند. و شاعر بدهكار هيچ خواننده‌ئي نيست. سوآل اين است كه چرا درك مطلب تنها براي "تعدادي از خواننده‌گان " مشكل است، گيرم به شماره بيش‌تر: وبراي تعدادي آسان است، گيرم به شماره كم‌تر؟... زبان كه همان زبان است، پس آيا اشكال مي‌تواند درشيوه‌ی بيان باشد؟

لعنت به خواننده‌ی بد! كافي‌ست غرغرش را جدي بگيري تا تو و شعر و همه چيز را به خاك سياه بنشاند.

توضیحات بیشتر »

تلقی تازه‌ئی از شعر دوزخ

بله، این‌ها حرف‌های‌ من‌ است: گذراندن کودکی‌ئی سخت‌ بی‌نشاط و جوانی‌ئی بی‌رحمانه‌ تنها از عمری‌ که‌ با مشاهده ‌آن‌ اتفاق نفرت‌انگیز آغاز شده‌ با مشاهده‌ هزارجور شوربختی و وهن و تحقیر ادامه‌ پیداکرده و معلوم‌نیست‌ به ‌چه‌صورت‌ مهوعی‌ به‌ آخر برسد... اما گیریم واکنش طبیعی‌ من‌ آدمی‌ می‌توانسته‌ همین ‌باشد که‌ می‌گوئید: یعنی‌ شعر خشم... خب، پس‌ دست‌ کم‌ بفرمائید ببینیم‌ این واکنش ‌خشم‌ و مبارزه ‌دست‌آوردش‌ کجاست، یا به ‌قول ‌یارو گفتنی‌ این‌همه‌ که‌ چریده‌ایم‌ کو دمبه‌ش؟ـ نکند انسان‌ سرگشته ‌را به ‌بهشت ‌گم‌شده‌اش برگردانده‌ایم با خیال ‌آسوده ‌دست ‌و بال‌مان‌ را صفا داده‌ایم و حالا حق‌ طبیعی‌مان ‌است ‌که ‌تارزن ‌و کمانچه‌کش‌ و سرناچی صدا بزنیم بنشینیم به ‌افتخار خودمان سر فرصت‌ حال ‌کنیم؟ وآن‌وقت ‌به‌ همین‌دریادلی، دربرابرکلمات ناهنجار و بی‌رحم‌ و انعطاف‌ناپذیر به مثابه ‌صفات‌ منفی‌ این‌جهان‌ غم‌انگیز، می‌توان‌ کلمات زیبا و شاعرانه را به ‌کاربرد به ‌صورت دو مترادف مثبت به ‌مثابه‌ متضادهای‌ آن‌ صفات‌ سه‌گانه؟ آیا شاعرانه های اين کشتارگاه پرگند و بو همیشه‌ معادل زیبا ست یا این‌هم تلقی‌ تازه‌ئی ‌از شعر دوزخ ‌است؟

توضیحات بیشتر »

همیشه همان بود…

 با پدرم ‌که ‌تا پانزده‌ساله‌گی ‌به‌ ندرت ‌می‌ديدم نزديکی ‌بيش‌تری‌ حس‌ می‌کردم اما به‌ طور کلی‌ همه آن ‌سال‌های ‌عمر من در حالتی ‌شبيه‌ به ‌خواب ‌گذشت. از مثبت ‌و منفی، جز همان ‌چيزها که ‌روزی‌ نوشته‌ام خاطره ‌مشخصی ندارم. چنان ‌که ‌گفتم ‌مرا پدربزرگ ‌مادری‌ام ‌با کتاب ‌آشناکرد. مشترک ‌مجله افسانه بود که‌ محمد رمضانی، صاحب‌ کلاله ‌خاور، منتشر می‌کرد. اين‌ مجله ‌که ‌نه ‌در از صبا تا نيما نامش آمده‌ بود نه‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ چاپی‌ خان‌بابا مشار ذکری ‌چنان ‌که ‌بايد ازش ‌رفته ‌در ۱۶ صفحه‌ به ‌قطع‌ کف‌دست چاپ ‌می‌شد که ‌نمی‌دانم چرا من ‌گمان ‌می‌کردم ‌به ‌طور روزانه‌ منتشر می‌شود. در هر حال پس ‌از اميرارسلان‌نام‌دار و حسين‌کرد و اسکندرنامه نخستين‌ چيزهائی‌ که ‌خواندم و شوق‌ مطالعه ‌را در من بيدار کرد همين‌ شماره‌های‌ افسانه ‌بود.
 


کلمه‌ هميشه ‌برای ‌من‌ مقدس ‌بوده. نه ‌هرگز به‌ چشم ‌بازيچه‌ نگاه‌اش ‌کرده‌ام ‌نه ‌در دست‌هايم به‌ شکل کبوتروشعر درآمده‌است. من شعر را از همان نوروز سال ۲۵ که‌در ناقوس نيما شناختم به هياءت ‌عقاب ‌ديده‌ام ‌که ‌هرگز با واقعيت ‌سر شوخی‌ نداشته ‌هميشه‌ در عين‌ مهربانی ‌رسمی‌ و جدی ‌بوده‌است از نه‌ و ده‌ساله‌گی می‌نوشتم، بله. به ياد نمی‌آورم چه ‌چيز، امابه ياد دارم که ‌مزدش درابتدای‌ کار مطلقا لذتی ‌از آن‌ دست ‌نبود که ‌کفتربازان ‌محله ‌می‌بردند: خشونت ‌کتکی ‌بود که‌ ناظم بيمار دبستان ‌می‌زد و تلخی ‌سرکوفتی ‌بود که‌ مادرم به‌ تلافی ‌شوربختی‌اش ‌می‌چشاند. صفت‌ آن‌ شعرها نه آن‌وقت "زيبائی" بود نه ‌بعدها... بارها داستان‌اش را تکرار کرده‌ام ويقين‌ دارم ‌ديگر همه ‌آن را شنيده‌اند. شده‌است ‌مثل‌ نماز آقای اقيانوس‌العلوم که‌ از مکتب‌خانه ‌تا بستر مرگ‌اش‌ در نود ساله‌گی هميشه‌ همان ‌بود...

توضیحات بیشتر »

شعر چيست؟

  - شعر چيست و آن را چه‏گونه تعريف مى‏كنيد؟
    - يك‏بار كوشيدم با پر حرفى بسيار به همين سوآل شما جوابى بدهم ولى اين‏بار جوابم خيلى كوتاه است: «تعريف همه چيز محدود به زمان و مكان است.» - والسلام. چيزى را كه هر از چندى تعريف تازه‏يی طلب كند بهتر است به خود واگذاريم. روزگارى اگر مى‏گفتند
    بريد و دريد و شكست و ببست‏
    يلان را سر و سينه و پا و دست‏
 فرياد احسنت و مرحبامان به عرش مى‏رسيد. اما امروز اگر از كارگاه من چنين چيزى شرف صدور پيدا كند اولين كسى كه يواشكى خودش را از صف خوانندگان من كنار مى‏كشد قطعاً خود شما خواهيدبود. چون شما را به عيان در شمار گروهى مى‏بينم كه «نظم‏بندى فنى» را شعر نمى‏شمارد.
       در اين باب مطلب ممتعى نوشته شده است كه اميدوارم به زودى چاپ بشود و توضيح اين مشكل را در آن بخوانيد(2). من اين‏جا هر چه بگويم تكرار آن مطالب خواهد بود. در آن‏جا به خوبى نشان داده شده كه فقط در عرض همين پنج و شش دهه اخير زير چشم خود ما كه حاضر و ناظر بوده‏ايم چند بار برداشت بخش‏هاى مختلفى از جامعه از شعر تغيير كرده يا به هر حال انواع تازه به تازه‏يی توانسته است سليقه‏هاى مختلفى را تربيت كند كه به دليل همجنس نبودن، تعريف واحدى را نمى‏پذيرد.
       با وجود اين اگر لازم دانستيد، كوشش بيهوده‏يی را كه من آن بار براى رسيدن به تعريفى از «شعر خود» به كار بستم منعكس كنيد آن قسمت را جايی در ضمائم اين مصاحبه مكمل چاپ بفرمائيد.
       - فكرمى‏كنم‏به‏اين‏ترتيب‏رشته كلام ازدست‏برود. شماآن‏دفعه‏گفتيد:«من براى اين سوآل بسيار آشنا كه هر چند گاه يك‏بار در برابرش قرار مى‏گيرم جوابى ندارم و تا آن‏جا كه مى‏دانم ديگران هم به اين پرسش جوابى نداده‏اند.» - مى‏پرسم در اين صورت از ارستو به اين سو چه لزومى ديده‏اند كه حتماً تعريف مشخصى از شعر به دست بدهند؟
       - فكر مى‏كرده‏اند تا چيزى يك تعريف دقيق علمى نداشته باشد نمى‏تواند مورد نقد و بررسى و در نتيجه مورد ارزيابى قرار بگيرد. جواهر فروش اگر مشخصات كامل الماس را نداند بايد برود براى نان درآوردن فكر ديگرى بكند. اما مورد شعر فرق مى‏كند. ممكن است شاعر تعريفى براى شعر در اختيار نداشته باشد اما اشعار درخشانى بنويسد كه ناقدان بتوانند مشخصات آن را فرموله كنند. به هر تقدير هر تعريفى كه از شعر به دست داده شده تعريفى بوده در محدوده‏هاى متعدد مختلف. محدوده‏هايی مثل برداشت شخصى و جغرافياى فرهنگى و خلقيات اقليمى و روانشناسى اجتماعى و هزار موضوع ديگر. در تاريخ علم گفته شده است ارستو دو هزار سال جلو پيشرفت دانش و تفكر بشرى را گرفت، به اين معنى كه بيست قرن تمام كسى جرأت نكرد روى حرف او حرفى بزند. آيا مى‏شود با «بوتيقا»ى او شعر امروز جهان‏را تبيين كرد؟ يا حتا با نظريه افلاتون در «ئيون»، كه با نظريه ارستو در مورد خاستگاه هنرها (و طبعاً از آن جمله شعر) متناقض است؟
       منظورم اين است كه نمى‏توان از هيچ هنرى تعريفى زمان‏شمول به دست داد. هر تعريفى شايد بتواند مدتى كسانى را قانع كند و معيارى موقتى به حساب بيايد اما مسلماً نه «مى‏تواند» و نه «بايد» حكم نهايی شمرده شود. مى‏بينيد كه وقتى مى‏خواهند راجع به شعر معاصر چيزى بگويند از دوره مشروطه شروع مى‏كنند كه با هيچ سريشمى به شعر اين دوره نمى‏چسبد. چيزى را كه دقيقاً پايان يك دوره بسيار طولانى است آغاز دوره كاملاً متفاوتى به حساب آوردن كى را به كجا مى‏رساند؟ ايرج يا اشرف‏الدين حسينى در كجاى قضيه با فروغ (نمى‏گويم يك پايگاه مشترك، بل‏كه فقط) يك نقطه تماس قابل تأمل پيدا مى‏كنند؟ حتا بيائيم نزديك‏تر: نيماى بزرگ كه شعر امروز ما با او متولد مى‏شود در اين مورد كه «عروض» يك مقوله است و «شعريت» يك مقوله ديگر، حتا حاضر نبود با من محاجه كند. حرف مرا به‏كلى پرت مى‏دانست. آن‏قدر پرت كه شنيدنش را هم وقت تلف كردن حساب مى‏كرد. چه‏طور مى‏توان تعريفى از شعر عنوان كرد كه اثير اخسيكتى و خيام و سوزنى سمرقندى و صائب تبريزى و محمدعلى افراشته و عارف قزوينى و فريدون توللى و مهدى حميدى و اخوان و نيما را يكجا شاعر معرفى كند؟
       - من در گفت و گوهايی كه با شاعران مختلف داشته‏ام غالباً شنيده‏ام كه براى شعر تعريفى وجود ندارد و رفتن به دنبال آن جز سرگردانى و سر درگمى نتيجه‏يی نمى‏دهد. اما كم نيستند كسانى كه برآنند تا به هر ترتيب تعريفى براى شعر پيدا كنند. چون طبيعى است كه جز با آگاهى از تعريف شعر و شناخت معيارهاى آن نمى‏توان سره را از ناسره تميز داد. بخصوص وقتى كه معيار و ميزان مشخصى در كار نباشد نقد شعر هم كه خود شما بارها لزومش را تأكيد كرده‏ايد موضوعيت پيدا نمى‏كند.
       - فكر مى‏كنم از موسيقى هم تعريف به دردخورى موجود نيست يا بهتر است بگويم اگر هم هست من نديده‏ام. ولى در لغت‏نامه ذيل اين كلمه نكته بسيار قابل تأملى آمده. مى‏نويسد: «موسيقى را ارستو يكى از شعب رياضى برشمرده و فلاسفه اسلامى نيز رأى او را پذيرفته‏اند ولى از آن‏جا كه برخلاف علوم رياضى همه قواعد و اصول آن مسلم و تغييرناپذير نيست، آن را هنر نيز محسوب داشته‏اند.» - چون جمله در مرجع مختصر قيقاجى دارد آن را صاف و صوف‏تر آوردم. در هر حال منظورم همين عبارت آخرش است. البته بايد متذكر بود كه موسيقى هنرى است كه در آن رياضيات «نيز» به كار است، نه شاخه‏يی از رياضيات كه آن را به دليل تغييرپذيرى اصول و قواعدش «هنر نيز» بدانند! - اما نكته قابل تأملش در همين علتى است كه براى تغيير مقوله آن از «علم» به «هنر» عنوان كرده‏اند: يعنى تغييرپذير بودن اصول و قواعد در مقولات هنرى. پس يك شاهد هم از غيب رسيد. قواعد و اصول حاكم بر اين يا آن «هنر» قابل تغيير است و يكى از چيزهايی كه «هنر» را از «علم» جدا مى‏كند همين است. پس رك و راست مى‏توان به اين نتيجه رسيد كه چون موضوعات هنرى، و از آن جمله شعر، تابع اصول و قواعد مشخصى نيست علم به شمار نمى‏آيد و لاجرم  قابل تعريف نيست - كه البته نبايد ناگفته گذاشت كه هم موضوع غير قابل تغيير بودن قواعد علمى و هم نظريه معروضه اخير نادرست است و از شمار تلقّيات قرن نوزدهمى، كه بحثش به ما مربوط نمى‏شود. فقط كافى است اشاره كنيم كه نيوتونى آمد و ارستو را جارو كرد و اينشتينى پيدا شد و نيوتون را برچيد. ولى به نسبت، رياضيات از مقولات هنرى «محاسباتى‏تر» است.
       با وجود اين، ما «شعر» و «نه شعر» را از هم تميز مى‏دهيم. حتا بچه‏ها هم مى‏دانند كه «جم جمك بلگ خزون» شعر است و چيزى كه مامان بزرگه با «يكى بود يكى نبود» شروع مى‏كند «قصه». البته بايد اذعان كرد كه اگرچه بچه به دليل خامى ذهنش اولى را نخست به خاطر وزنى كه دارد شعر تشخيص مى‏دهد اين را نيز بايد پذيرفت كه اگر هوشمند باشد خود پس از چند بار تجربه به تفاوت ماهوى شعر و نقل هم پى خواهد برد.
       بدون شك براى پى بردن به چيزها راه‏هاى ديگرى هم وجود دارد. مثالى به ذهنم مى‏آيد اما نمى‏دانم با طرح آن از كجا سر در خواهم آورد. خب، اگر نامربوط از آب در آمد حذفش مى‏كنيم.
       ببينيد: اگر ما بدانيم مرز جنوبى شوروى سابق كجا است و مرزهاى شرقى تركيه و عراق كجا، اگر مرزهاى غربى پاكستان و افغانستان و حدود شمالى خليج‏فارس و درياى عمان را هم بشناسيم آيا خود به خود تصورى از موقعيت جغرافيايی ايران در ذهن‏مان شكل نمى‏گيرد؟ - ما مى‏دانيم به چه چيز مى‏گويند مقاله يا مقامه و به چه چيز مى‏گويند نقل يا قصه يا داستان يا رمان يا به طور كلى ادبيات. آيا كسى اين‏ها را براى ما تعريف علمى كرده است؟ همه ما با اندكى هوشمندى مى‏توانيم حكم كنيم كه اين مقاله علمى با زبان بسيار شاعرانه‏يی نوشته شده يا مى‏توانست خيلى شاعرانه‏تر از اين نوشته بشود. اين يك تجربه عام انسانى - جهانى است. مسلماً در هيچ جاى دنيا آن تعريفى كه شما دنبالش مى‏گرديد از شعر داده نشده، اما در موسيقى شوپن را «شاعر پيانو» مى‏شناسند و در معمارى به رايت مثلاً، لقب «معمار موسيقى» و «معمار شاعر» داده‏اند و همه هم به شايستگى اين دو تن براى داشتن چنين لقبى گردن گذاشته‏اند. همين نيم ساعت پيش كه داشتيم درباره فيزيك اين سال‏ها و انقلاب حيرت‏انگيزى كه دانشمند هموطن خودمان لطفى‏زاده با نظريه «فازى»اش در انفورماتيك و پيشرفته‏ترين صنايع الكترونيك عالم به وجود آورده صحبت مى‏كرديم من براى آن تعبير "دانشى سخت شاعرانه" را به‏كار بردم و شما هم كاملاً به منظور من پى‏برديد. طبعاً مقولات موسيقى و معمارى و مهندسى الكترونيك در ظاهر امر نه شباهتى به هم دارد نه ربطى به شعر، اما اين‏قدر هست كه نشان بدهد ما به تجربه مى‏دانيم «شاعرانگى» چه‏گونه حالتى است و به عبارت ساده‏تر: اگر تعريفى از شعر نداريم شناختى از آن داريم كه به قدر كافى كارآيند است هر چند كه اين شناخت بر حسب دانش و بينش و درايت و ظرافت طبع و ديگر ظرفيت‏هاى مورد نياز، در افراد مختلف تفاوت‏هاى غير قابل تصورى دارد. يك‏بار تو تاكسى ديدم آن بيت سعدى را روى صندوقچه كنار فرمان به اين صورت نوشته بودند:
    آن كس كه به جمله‏گى تو را تكيه به دوست‏
    چون نيك نظر نمايی آن دشمن و دوست.
 كه تحريف بى معنى اين بيت است:
    آن كس كه به جملگى تو را تكيه بدوست‏
    چون نيك نظر كنى همه دشمنت اوست.
       هر چه سعى كردم از راننده بپرسم از اين «شعر» (كه نوشتنش مستلزم بازماندن از كار و پرداخت مبلغى دستمزد به خطاط بوده) چه فهميده است، جز اين جوابى نداد كه: «وقتى ماشينو تحويل گرفتيم فكر كرديم يه شعر مَشتى رو داشبردش بنويسيم، رفيق ما گفت اينو بنويسيم، ديديم خيلى عاليه. گفتيم عشق است! داديم نوشتند ... ميگه هر كسى تو اين دنيا، يا دشمنه يا دوست.»
       درواقع ما يك موضوع اصلى را در معادله منظور نمى‏كنيم. ببينيد: اگر شما طرح يك پارچه يا ساختمان و رنگ يك اتاق يا دوخت يك لباس را خيلى بپسنديد يا اصلاً نپسنديد، آن طرح و رنگ و دوخت لزوما خيلى بد يا خيلى خوب نيست. چون قضاوت شما امرى است مربوط به سليقه‏يی كه داريد، آن هم به همين دليل ساده كه ديگرى ممكن است نظرى يكسره مخالف نظر شما داشته باشد. سليقه هم محصول پس زمينه فرهنگى و تربيتى انسان است و نمى‏توان براى خوش‏سليقگى و كج‏سليقگى حكم عامى صادر كرد. چون جنس سليقه چيزى از نوع سنگ يا آجر نيست. ضمناً يكى از دوستان من حرف فوق‏العاده پرمعنايی زد. خيلى صميمانه گفت: «نمى‏شود آدم همه جا دمكرات‏منش باشد اما به هنر كه رسيد از خودش استبداد رأى نشان بدهد.»
       - ظاهراً متقدمين به چند صورت از شعر حرف زده‏اند. يكى همان چيزى كه شما مى‏گوئيد و قبلاً هم گفته‏ايد. يعنى تعريف نا پذيرى شعر ...
       - اين كه مرا جزو متقدمين آورديد موضوعى را به يادم آورد: روزى يكى از دانشجويان دانشكده ادبيات راجع به كلمه‏يی كه من در شعرى آورده بودم از استادش - يعنى يكى از همان آقايانى كه براى جمع خودشان كلمه «اساتيد!» را به كار مى‏برند - سوآلى كرده بود. استاد در جوابش گفته بود: «اسم اين شخص به گوشم آشنا است. شاعر قرن چندم بوده؟»
       - بله. بعضى‏هاباتظاهر به اين‏كه‏بازمانه خودشان بيگانه‏اند فخرمى‏فروشند. بگذريم ... گروهى هم بوده‏اند كه از شعر تعريف‏هاى شاعرانه به دست مى‏داده‏اند. مثل عين‏القضات همدانى كه مى‏گفت شعر بيان تخيل است و پديده‏يی است كه نمى‏شود به لفظ بيانش كرد.
       - ترديد دارم اين حرف از عين‏القضات باشد. بيان تخيل بودن شعر هم بدجورى آب برمى‏دارد. چون هذيان ديوانه هم به نحوى بيان تخيل او است. خواجه نصير هم در ابتداى «معيارالاشعار» مى‏گويد هذيانات اهل جنون كه مشتمل بر الفاظ مهمل باشد و به نظم ايراد كنند، از آن جهت كه مراد ايشان به حسب قصد ايشان از آن الفاظ حاصل مى‏شود در حكم الفاظ معنى‏دارى است. در هر حال هر كه آن جمله را گفته لابد منظورش اين بوده كه شعر را نمى‏شود به لفظ «توضيح داد»، وگرنه براى «بيان» شعر جز به كار گرفتن الفاظ چه مى‏شود كرد؟ ... در ضمن امروز هم ديگر ما نيازى به اين نوع افاضات نداريم. امروز ديگر ما «شعر» را در برابر «نثر» نمى‏گذاريم. كارى كه آن اوائل واقعاً ايضاحش مشكل بود و هنوز هم در مواردى چندان آسان نيست. فضلا «نثر» را مى‏گذاشتند در مقابل «شعر»، و نتيجه اين مى‏شد كه «سگى پاى صحرا نشينى گزيد» و «داشت عباسقلى‏خان پسرى» به حساب شعر گذاشته بشود! - نسل ما با سختكوشى توانست نشان بدهد كه شعر با نثر تضاد و تقابلى ندارد و اگر فرقى هست بين نظم و نثر است نه شعر و نثر. - خون دل خورديم تا توانستيم ثابت كنيم كه شعر را چه به نظم در آريد چه نياريد شعر است، و «نه شعر» را به هر صورتى كه عرضه كنى ممكن است همه چيز ازش در آيد جز شعر. كتاب مستطاب امير ارسلان نامدار يا داستان حسين كرد شبسترى را مى‏شود با زيباتر زبانى به نظم كشيد، اما حاصل كار چه خواهد شد؟ - فقط امير ارسلان منظوم!
       - ولى نظامى گنجه‏يی ...
       - منتظرش بودم. به او هم مى‏رسيم ... ما توانستيم در عمل نشان بدهيم كه ناب‏ترين شعر را مى‏توان بدون توسل به عروض و عَرَض‏هاى ديگر ارائه داد. توانستيم نشان بدهيم كه آنچه باعث شده اهل اين اقليم - همان‏ها كه خواجه نصير بى هيچ تعارفى «جمهور»شان خوانده - در مدتى بيش از هزار سال هر ياوه منظوم و مقفايی را «شعر» بشمارد، وزن عروضى است كه در عمل عَرضَى است كاملاً مُخل و مُخرب و بخصوص «ضد وزن». اين درست همان باقلاى معروف است كه مى‏كارند قاتق نان‏شان بشود مى‏شود بلاى جان‏شان! حتا زنده‏ياد اخوان ثالث (البته فقط در توجيه عروض نيمايی) نشان داد شعرى كه در عروض نيمايی شكل كاملا قابل پذيرشى دارد، در قالب عروض قديم چه چيز مضحك هشلهفى از آب در مى‏آيد(3). به اين ترتيب، تعريفاتى از قبيل مگر آنچه شمس قيس پيش كشيده ديگر در شعر امروز داراى اعتبارى نيست مگر نزد كسانى كه مرغ‏شان يك پا بيشتر ندارد و جان به جان‏شان كنى حرف‏شان همان است كه هر چه در اوزان عروضى نباشد شعر نيست.
       - من به اين دليل كه سوآلات تازه‏يی دارم اجازه مى‏خواهم آن بخشى از مصاحبه چند سال پيش‏مان را در همين‏جا مرور كنيم.
       - مخالفتى ندارم، منتها به شرط قبول پاره‏يی دستكارى‏ها.
       - من هم مخالفتى ندارم ... بسيار خوب؛ شما در آن‏جا گفته‏ايد كه ...
       - ... در فارسى جز خواجه نصير توسى هنوز هيچ‏كس نگفته شعر چيست، ولى عجالتاً من اين‏جا از طريق تشبيه و مقايسه و حذف، و با مختصرى پرچانگى، دريافت و برداشتى از شعر ارائه مى‏دهم. اما فقط تا همين حد و نه بيشتر.
       طبعاً قديمى‏ها تعاريفى از شعر داده‏اند كه بهتر است آن‏ها را پيش نكشيم تا باعث خلط مبحث نشود. چون همان‏طور كه عرض شد، برداشت امروز گروهى از ما از شعر، برداشتى كاملاً متفاوت است.
       ببينيد: پدران ما به هر كلام موزون و مقفايی شعر اطلاق مى‏كردند. مثلاً پدربزرگ خود من از زمزمه كردن اين بيت چنان لذتى احساس مى‏كرد كه من نقش آن را در شيارهاى چهره پيرش مى‏ديدم:
    قيامت قامت و قامت قيامت‏
    بدين قامت بمانى تا قيامت!
 كه تازه با اصول قديمى درست هم نيست، چون «قامت» را با حرف «تا» قافيه كرده. پدربزرگ كه تا دم مرگ هم لهجه افغانيش را از دست نداد قاف‏هاى شش‏گانه بيت را هم از ته حلق و نزديك به «خ» تلفظ مى‏كرد و اين تنها چيزى بود كه به اين بيت بى‏مزه مختصر مزه‏يی مى‏داد.
       او واقعاً از اين بيت لذت مى‏برد و من در همان حال كه از لذت بردن او كيف مى‏كردم، چون روم نمى‏شد به كج‏سليقگى و بى ذوقيش بخندم روز به روز از هر چه شعر ناميده مى‏شد بيزارتر مى‏شدم. به خصوص كه در مدرسه هم چيزى بيش از همين‏ها به ما تحميل نمى‏كردند. من نمى‏دانستم شعر چيست اما شنيدن اين چيزها نه فقط برايم كسالت‏آور بود بل‏كه درست و حسابى حالم را به هم مى‏زد.
       «خان‏بابا» آدم چندان عامى‏يی هم نبود اما سليقه‏اش و برداشتش از شعر به‏اش اجازه مى‏داد از اين لفاظى بى‏نمكى كه يقين دارم امروز به مذاق هيچ شعرخوانى خوش نمى‏آيد واقعا لذت ببرد.
       از «شعر»هاى مورد توجه او نمونه‏هاى زيادى به خاطر دارم كه شايد نقل چندتايی از آن‏ها براى درك ميزان اختلاف ذوق و سليقه ما كومك خوبى باشد:
    دوستان شرح پريشانى من گوش كنيد
    قصه بى سر و سامانى من گوش كنيد
 كه از وحشى بافقى است. يا اين بيت نظامى كه از مي

توضیحات بیشتر »

در ترجمه شعر

  - شما عملاً در ترجمه شعر تجربه فراوان داريد و قطعاً در اين مورد صاحب نظرياتى هستيد. ممكن است بگوئيد شعر چه‏طور بايد از صافى ذهن مترجم بگذرد و به زبان ديگر درآيد كه هم شعريت آن به گونه‏ئى كه در زبان اصلى است زخمى نشود و هم در زبان ميزبان بر تخت بنشيند؟
       - گاه يك شعر به تمامى و كلمه به كلمه قابل انتقال است. اين تجربه‏ئى است كه شخصاً از ترجمه پاره‏ئى از شعرهاى لوركا دارم. گاهى هم شعرى هست كه به طور دقيق به زبان ديگر در نمى‏آيد. در اين صورت مى‏توان از ترجمه دقيق آن چشم پوشيد و در عوض به بازسازى آن پرداخت. منتها اين صورتِ بازسازى شده بايد چنان رنگ و بوى متن اصلى آن را داشته باشد كه انگار شاعرش آن را به اين زبان دوم سروده. نمونه بارز اين‏گونه ترجمه‏ها رباعيات خيام فيتز جرالد است.
       به اين شعر لنگستن هيوز نگاهى بكنيد و به من بگوئيد آيا فارسى‏اش همان حال و هواى انگليسى‏اش را دارد يا نه:
 
 
    در نعره خيزِ توفان      In times of stormy weather
    عالم كر از هياهو      She felt queer pain
    دردى غريب، با زن      That said,
    مى‏گفت: - زير باران      "You'll find rain better
    بى سر پناه خوش‏تر!      Than shelter from the rain."
 
 
    در نيزه‏بار ِخورشيد      Days filled vith fiery sunshine
    تفسيده آتش از آب      Strange hurt she knew
    دردش به طعنه مى‏گفت:      That made
    - گرماى سخت سوزان      Her seek the burning sunlight
    بى سايه‏گاه خوش‏تر!      Rather than the shade.
 
 
    در چارْچارِ سرما      In months of snowy winter
    كه لانه گرم بهتر،      When cozy houses hold,
    در مى‏گشاد و روزن      She'd break down doors
    مى‏گفت: - لخت و لرزان      To wander naked
    در جايگاه خوش‏تر!      In the cold.
 
       - يك جا گفته‏ايد جهانى نشدن آثار مكتوب ما براى خودش بحثى دارد. ممكن است به اين بحث اشاره‏ئى بكنيد؟
       - پاره‏ئى از دوستان به مطرح شدن شعر و ادبيات ما در سطح جهان، از نظر حيثيت ملى مثلاً، بسيار اهميت مى‏دهند. من مسأله را از اين زاويه چندان مهم نمى‏بينم. ما در ترجمه شعر به شدت گرفتار مشكل زبانيم. از مختصات مهم شعر ما يكى در آميختگى آن با زبان است. همان مشكلى كه مثلاً در تركى‏ شعر ناظم حكمت با آن روبرو است كه شاهكارهايش فقط در زبان خودش شاهكار است ودر زبان‏هاى ديگر نه فقط شاهكار نيست بلكه گاه كاملاً نا مربوط و هذيان است. مترجم هر اندازه هم كه چيره‏دست باشد حتا ده درصد آن را نمى‏تواند به زبان ميزبان منتقل كند. مشكل ديگر صلاحيت مترجم است كه گاه يكسره با فرهنگ شاعر بيگانه است ولى به خودش اجازه ترجمه مى‏دهد. بلائى كه به عنوان نمونه بر سر شعرهاى خود من آورده‏اند. آن يكى «حرمتى» را خوانده است «خرمنى» و ترجمه‏اش كرده «يك خرمن»!
       اين آخرين سطر يكى از شعرهاى من است:
              و راه آخرين را در پرده‏ئى كه مى‏زنى مكرر كن.
       مترجم كه از قضا يكى از دوستان بسيار عزيز من است بدون توجه به اين‏كه راه و پرده دو اصطلاح موسيقى است (چه راه بود كه در پرده مى‏زد آن مطرب - حافظ) برداشته از آن ترجمه‏ئى داده است در اين حدود كه مثلاً: «پرده‏ئى كه جلو در آويزان مى‏كنى راه راه باشد.» يا «جاده را در پرده‏ئى كه مى‏آويزى تكرار كن»! - آن يكى كلمه «سِفْر» به كسر سين و سكون ف را كه مفرد اسفار و به معنى كتاب بزرگ است و نام هر بخش از تورات، از قبيل «سِفْرِ پيدايش» يا «سِفْرِ خروج»، به كورى چشمِ كسره زير حرف سين و سكون بالاى حرف ف «سَفَر» خوانده. يعنى به فتح هر دو حرف. حالا اين موارد را من برحسب اتفاق ديدم. شعرهائى از من به هلندى چاپ شده، يا دوستى ترجمه مجموعه‏ئى از مرا به فنلاندى به‏ام محبت كرد. خب، از كجا بدانم در آن‏ها مترجم عزيز كه مسلماً نيت سوئى هم نداشته پشت درى را جلو آخرين كوچه آويزان كرده يا چه دسته گل ديگرى به آب داده.
       برگردان ترجمه فرانسوى اين دو سطر را:
                هرگز از مرگ نهراسيده‏ام‏
                اگر چه دستانش از ابتذال شكننده‏تر بود ...
 چيزى در اين حدود از آب درآورده‏اند: «من كه دستانم از ابتذال شكننده‏تر است چرا بايد از مرگ بترسم؟» - مى‏بينيد؟ انگار آدم كفاره گناه نكرده‏ئى را مى‏دهد. آن شعر معروف نيما - «خانه‏ام ابرى است» را - ترجمه كرده‏اند: «خانه‏ام يك ابر است»! - البته اين نوع گرفتارى‏ها بيشتر مربوط به ترجمه شعر است. خوشبختانه امر ترجمه قصه و رمان به‏طور جدى آغاز شده و خيلى هم خوب پيش مى‏رود. هرچند كه مثلاً در ترجمه انگليسى قصه‏ئى، الم سرات كه به معنى الم شنگه و اين حرف‏ها است ترجمه شده بود «علم بالاى پل صراط»! - اين را پروفسور مايكل هيلمن به من نشان داد.
       - از همه ترجمه‏هاى اشعارتان ناراضى هستيد؟
       - به هيچ‏وجه. در سال 1354 دكتر دراگوتين دومانچيچ مجموعه‏ئى از شعرهاى مرا به زبان صربى ترجمه كرد كه موفق درآمد. ترجمه‏ها با نظر خود من و با وساطت زبان فرانسه و مساعدت دكتر اسماعيل خوئى صورت گرفت. دراگو در زبان خودش صاحب‏نام است و من هم دست‏كم شعر خودم را غلط نمى‏خوانم.
       هم الآن گزينه‏ئى از شعرهاى من در ارمنستان چاپ شده است. شعرها دقيق ترجمه شده و مترجم، آقاى نوروان، زمستان 70 كه به ايران آمد هرجا كم‏ترين ترديدى داشت با من درميان گذاشت و همسرم دقت ترجمه را تأييد كرد. ترجمه‏هاى دكتر كورت شارف به آلمانى هم قابل اعتماد است چون به اتفاق يكديگر روى آن‏ها كار كرديم و اشراف او به زبان فارسى هم حلال مشكلات بود. كورت كه مردى چند زبانه است شعر معاصر ما را به پرتغالى زبان‏ها هم معرفى كرده‏است. ديگر مى‏توانم از ترجمه پروفسور لئوناردو آليشان به انگليسى بگويم كه نه فقط خود شاعر قدر اولى است‏(  در شماره 31 هفته‏نامه كتاب جمعه چهار شعر درخشان از او به چاپ رسيده. ) سال‏هاى  درازى هم هست كه همين شعرها را در دانشگاه سالت ليك سيتى تدريس مى‏كند و تسلطش بر هر دو زبان فارسى و انگليسى و آشنائى كاملش با اين شعرها جاى هيچ نگرانى باقى نمى‏گذارد.
       - شايد ترجمه شعر ما با دشوارى‏هائى همراه باشد، ولى آيا نظير همين دشوارى‏ها در برگردان شعر ديگران به فارسى وجود ندارد؟
       - سوآل‏تان عالى است. ببينيد: من به، حتا بعضى‏شان با كمك كتاب لغت دست به ترجمه مى‏زنند! - يكى براى ما كه سرگرم تهيه ويژه‏نامه‏ئى در مورد شيلى بوديم ترجمه چند شعر پابلو نرودا را فرستاد كه اگر يكى از همكاران برحسب اتفاق با شعرى كه خوشبختانه روى بقيه بود آشنائى قبلى نداشت ببينيد چه افتضاحى بار مى‏آمد: آن شعر كه مرثيه يكى از قهرمانان بود با چنين سطرى شروع مى‏شد (از حافظه نقل مى‏كنم): «بر تخته‏ئى از چوب گردو بلندش كنيد»، كه مترجم از آن چنين سطرى درآورده بود (باز هم از حافظه)«به درخت گردو دارش بزنيد»! - خب، ما ترجيح داديم باقى ترجمه‏ها را همان‏طور نخوانده به مترجم پس بدهيم. در ترجمه، و بخصوص در ترجمه شعر، بايد شرافتمندانه طرف شاعر را گرفت. مع‏ذالك من معتقدم ما به سختى از قافله عقبيم. ما بايد پيگيرانه در جريان فرهنگ جهان باشيم. بسيارى از جريان‏هاى مهم ادبى جهان در كشور ما نا شناخته مانده. فكر كنيد: يكى از مهم‏ترين آثار ادبى اين قرن كه نوشتنش در سال 1940 به پايان رسيده تازه حالا پس از پنجاه سال به فارسى منتشر مى‏شود. يعنى در 1989! - رمان بزرگ خانواده تيبو را مى‏گويم.
       - حالا در ظرف سه سال سه بار تجديد چاپ شده.
       - واقعاً بايد ممنون دكتر نجفى باشيم. ترجمه اين كتاب فقط از او برمى‏آمد. گو اين‏كه آن وسطها كارش را رها مى‏كند مى‏چسبد به آن كتاب فضل فروشانه ضد خاطرات مالرو.
       - راستى از ترجمه دن آرام چه خبر؟
       - مشغولم. ولى براى تمام كردنش فرصتى دارم؟ اصل كتاب در هشت جلد است. دو جلدش را از روى ترجمه فرانسويش تمام كرده بودم كه آقاى ايرج كابلى از راه رسيد. مردى چند زبانه و عاشق اين كتاب عظيم. متن روسى و ترجمه انگليسى آن را هم با خود آورده بود و به من نشان داد كه هر دو ترجمه فرانسوى و انگليسى كتاب از همان جمله اول غلط است. درست از همان جمله پنج شش كلمه‏ئى اول! - او خود به ترجمه كتاب از متن روسى اقدام كرده بود و قرار گذاشتيم كار را به اتفاق پيش ببريم. متأسفانه او ناچار است هر از چندى براى كارهايش به خارج برود و من هم پانزده ماهى نبودم. يعنى كار تا همين‏جا سه سالى به تعويق افتاده. در عوض حالا سخت مشغولم.
       - صحبت‏مان بر سر نقد بود. يك نقد خوب در كار يك هنرمند تا چه اندازه مى‏تواند مؤثر باشد؟
       - ببينيد، حتا حرفه‏ئى‏ترين دسته‏هاى فوتبال هم كه قهرمان جهان مى‏شوند نمى‏توانند از داشتن يك مربى آگاه بى نياز باشند. اين مربى پس از هر مسابقه‏ئى نكته به نكته تاكتيك‏ها و بازى افراد را نقد و بررسى مى‏كند و صواب و خطاى بازى‏هاشان را برمى‏شمرد. هميشه يكى بايد باشد كه از بيرونِ گود نگاه كند. كسى كه خودش وسط گود است درست و نادرستِ كارش را نمى‏تواند بسنجد. البته نويسنده و شاعر و نقاش و بالرين و آهنگساز و هنرپيشه و عكاس و خلاصه هركه خلاقيتى دارد چه بهتر كه خودش بتواند در كارش قضاوت كند و منتقد سختگير اثر خودش باشد. اين كار براى كسانى مشكل‏ است و براى كسانى محال. من خود در كارم بسيار سختگيرم. فوت و فن‏هاى كار هم به قول قديمى‏ها چنان «ملكه»ى ذهنم شده كه براى كاربردشان نيازى به فكر كردن ندارم و به ندرت در شعرى كه مى‏نويسم دست مى‏برم. با وجود اين تا چيزى را از صافى قضاوت دوستانم كه بعض‏شان سخت مشكل‏پسند هم هستند نگذرانم منتشر نمى‏كنم. به هر حال يكى اين وسط بايد دل بسوزاند، نشان بدهد كه شايستگى قضاوت دارد و دست به كار شود. من بارها گفته‏ام رهبرى هنر هر عصرى را ناقدان هنرى آن عصر بر عهده دارند. ادبيات غنى قرن نوزدهم روس را در حقيقت بلينسكى‏ها ساخته‏اند.
 

توضیحات بیشتر »