قالب وردپرس درنا توس
خانه / آثار احمد شاملو / آثار: دفترهای شعرها / شعرها: باغ آینه (صفحه 3)

شعرها: باغ آینه

نیم‌شب

پنجه‌ی سردِ باد در اندیشه‌ی گزندی نیست
من اما هراسانم:
گویی بانوی سیه‌جامه

فاجعه را
پیشاپیش
بر بامِ خانه می‌گرید.

 

و پنجه‌ی بی‌خیالِ باد
در این انبانِ خالی
در جُستجوی چیزی‌ست.

 

۱۳۳۸

 …

توضیحات بیشتر »

شبانه

عشق
خاطره‌یی‌ست به انتظارِ حدوث و تجدد نشسته،
چرا که آنان اکنون هر دو خفته‌اند:

در این سویِ بستر
مردی و
زنی
در آن‌سوی.

 

 

تُندبادی بر درگاه و
تُندباری بر بام.

 

مردی و زنی خفته.

 

و در انتظارِ تکرار و حدوث
عشقی
خسته.

 

۱۳۳۸

توضیحات بیشتر »

زن خفته

کنارِ من چسبیده به من در عظیم‌تر فاصله‌یی از من
سینه‌اش
به آرامی

از حباب‌های هوا
پُر و خالی
می‌شود.
چشم‌هایش که دوست می‌دارم ــ
زیرِ پلکانِ فروکشیده
نهفته است.

 

«کجایی؟
چیستی؟
چه می‌خواهی؟»

 

سینه‌اش
به آرامی
از حباب‌های هوا
پُر و خالی می‌شود.

 

۱۳۳۸

توضیحات بیشتر »

لوحِ گور

نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی.

شاخه‌ها را از ریشه جدایی نبود
و بادِ سخن‌چین
با برگ‌ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

 

دوشیزه‌ی عشقِ من مادری بیگانه است
و ستاره‌ی پُرشتاب
در گذرگاهی مأیوس
بر مداری جاودانه می‌گردد.

 

۱۳۳۸

توضیحات بیشتر »

باران

بر شربِ بی‌پولکِ شب
شرابه‌های بی‌دریغِ باران…

 

 

در کنارِ ما بیگانه‌یی نیست
در کنارِ ما
آشنایی نیست
خانه خاموش است و بر شربِ سیاهِ شب
شرابه‌های سیمینِ باران.

 

۱۳۳۸

توضیحات بیشتر »

تاشک

بُن‌بستِ سربه‌زیر
تا ابدیت گسترده است
دیوارِ سنگ
از دسترسِ لمس به دور است.

در میدانی که در آن
خوانچه و تابوت
بی‌معارض می‌گذرد
لبخنده و اشک را
مجالِ تأملی نیست.

 

 

خانه‌ها در معبرِ بادِ نااستوار
استوارند،
درخت، در گذرگاهِ بادِ شوخ وقار می‌فروشد.

 

«ــ درخت، برادرِ من!
اینک
تبردار از کوره…

توضیحات بیشتر »

معاد

من
باد و
مادرِ هوا خواهم شد

و گردشِ زمین را
به‌سانِ جنبشِ مولی
در گندابِ تنم احساس
خواهم کرد.

 

من
خاک و
مولِ زمین خواهم شد
و هوا
به‌سانِ زهدانِ زنی در برم خواهد گرفت.

 

از سردیِ مرده‌وارِ پیکرِ خاکیِ خویش
رنجه خواهم شد.
از فشارِ شهوتناکِ بازوانِ نسیمیِ خویش
شکنجه خواهم شد.
از دیدارِ خویش عذابِ فرا…

توضیحات بیشتر »

بر خاک ِ جدي ايستادم …

بر خاکِ جدی ایستادم
و خاک، به‌سانِ یقینی
استوار بود.

به ستاره شک کردم
و ستاره در اشکِ شکِ من درخشید.

 

و آنگاه به خورشید شک کردم که ستارگان را
همچون کنیزکانِ سپیدرویی
در حرم‌خانه‌ی پُرجلالش نهان می‌کرد.

 

 

دیوارها زندان را محدود می‌کند،
دیوارها زندان را محدودتر نمی‌کند.

 

میانِ دو …

توضیحات بیشتر »

کوچه

به دکتر مجید حائری

دهلیزی لاینقطع
در میانِ دو دیوار،
و خلوتی
که به‌سنگینی

چون پیری عصاکش
از دهلیزِ سکوت
می‌گذرد.
و آنگاه
آفتاب
و سایه‌یی منکسر،
نگران و
منکسر.

 

خانه‌ها
خانه‌خانه‌ها.
مردمی،
و فریادی از فراز:
ــ شهرِ شطرنجی!
شهرِ شطرنجی!

 

 

دو دیوار
و دهلیزِ سکوت.
و آنگاه
سایه‌یی که از زو…

توضیحات بیشتر »

دادخواست

از همه سو،
از چار جانب،
از آن سو که به‌ظاهر مهِ صبحگاه را مانَد سبک‌خیز و دَم‌دَمی
و حتا از آن سویِ دیگر که هیچ نیست

نه له‌لهِ تشنه‌کامیِ صحرا
نه درخت و نه پرده‌ی وهمی از لعنتِ خدایان، ــ
از چار جانب
راهِ گریز بربسته است.
درازای زمان را
با پاره‌ی زنجیرِ خویش
می‌سنجم
و ثقلِ آفتاب را
با گوی سیاهِ پای‌بند
در دو کفه می…

توضیحات بیشتر »