قالب وردپرس درنا توس

شعرها: ققنوس در باران

سه سرود برای آفتاب

۱
شبانه

اعترافی طولانی‌ست شب اعترافی طولانی‌ست
فریادی برای رهایی‌ست شب فریادی برای رهایی‌ست
و فریادی برای بند.

شب
اعترافی طولانی‌ست.

اگر نخستین شبِ زندان است
یا شامِ واپسین
ــ تا آفتابِ دیگر را
در چهارراه‌ها فریاد آری
یا خود به حلقه‌ی دارش از خاطر
ببری ‌ــ،
فریادی بی‌انتهاست شب فریادی بی‌انتهاست
فری…

توضیحات بیشتر »

مرگِ ناصری

با آوازی یکدست
یکدست
دنباله‌ی چوبینِ بار
در قفایش
خطی سنگین و مرتعش
بر خاک می‌کشید.

 

«- تاجِ خاری بر سرش بگذارید!»

 

و آوازِ درازِ دنباله‌ی بار
در هذیانِ دردش
یکدست
رشته‌یی آتشین
می‌رشت.

 

«- شتاب کن ناصری، شتاب کن!»

 

از رحمی که در جانِ خویش یافت
سبک شد
و چونان قویی مغرور
در زلالیِ خوی…

توضیحات بیشتر »

مرثیه

گفتند:
«- نمی‌خواهیم
نمی‌خواهیم
که بمیریم!»

 

گفتند:
«- دشمنید!
دشمنید!
خلقان را دشمنید! »

 

چه ساده
چه به سادگی گفتند و
ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!

و مرگِ ایشان
چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاشِ از پی زیستن
به رنج‌بارتر گونه‌یی
ابلهانه می‌نمود:
سفری دُشخوار و تلخ
از دهلیزهای خَم‌ا…

توضیحات بیشتر »

رود

خوبشتن را به بسترِ تقدیر سپردن
و با هر سنگریزه
رازی به نارضایی گفتن.

 

زمزمه‌ی رود چه شیرین است!

 

 

از تیزه‌های غرورِ خویش فرودآمدن
و از دل‌پاکی‌های سرافرازِ انزوا به زیرافتادن
با فریادی از  وحشتِ هر سقوط.

 

غرشِ آبشاران چه شکوهمند است!

 

 

و همچنان در شیبِ شیار فروتر نش…

توضیحات بیشتر »

نقش

دریچه:
حسرتی
نگاهی و
آهی.

 

هیرُگلیفِ نگاهی دیگر است
در چشم‌به‌راهی.

 

و بی‌اختیاریِ آهی دیگر است
از پسِ آهی.

 

و چشمی‌ست – راه کشیده، به حسرت –
به تشییعِ مسکینانه‌ی تابوتی
از برابرِ زالِ کومایی.

 

 

دریچه:
حسرتی
نگاهی و
آهی.

 

۲۱ بهمنِ ۱۳۴۴

توضیحات بیشتر »

اسباب

آنچه جان
از من
همی‌ستاند
ایکاش دشنه‌یی باشد

یا خود
گلوله‌یی.

 

 

زَهر مباد ای کاشکی،
زهرِ کینه و رشک
یا خود زهرِ نفرتی.

 

درد مباد ای کاشکی،
دردِ پرسی‌های گزنده
جرّاره به‌سانِ کژدم‌هایی،
از آنگونه که‌ت پاسخ هست و
زبانِ پاسخ
نه،
و لاجرم پنداری
گَزیده‌ی کژدم را
تریاقی نیست…

 

 …

توضیحات بیشتر »

سفر

به بانوی صبر و ایثار
آنوش سرکیسیان کَتز

خدای را
مسجدِ من كجاست
ای ناخدای من؟

در كدامین جزیره‌ی آن آبگیرِ ایمن است
كه راهش
از هفت دریای بی‌زنهار می‌گذرد؟

 

 

از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
با نخستین شام سفر،
كه مزرعِ سبزِ آبگینه بود.

 

و با كاهشِ شب
ــ كه پنداری
در تنگه‌ی سنگی
جای
خوش‌تر داشت ــ
به دری…

توضیحات بیشتر »

مجله‌ی کوچک

به عباس جوانمرد

۱

آه، تو می‌دانی
می‌دانی که مرا
سرِ بازگفتنِ بسیاری حرف‌هاست.

هنگامی که کودکان
در پسِ دیوارِ باغ
با سکه‌های فرسوده
بازی‌ کهنه‌ی زندگی را
آماده می‌شوند.

 

می‌دانی
تو می‌دانی
که مرا
سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است
از کدامین درد.

 

 

۲

دوره‌های مجله‌ی کوچک ــ
کارنامه‌ی بردگی
با جل…

توضیحات بیشتر »

چشم‌اندازی دیگری

با کلیدی اگر می‌آیی
تا به دستِ خود
از آهنِ تفته
قفلی بسازم.

 

گر باز می‌گذاری در را،
تا به همتِ خویش
از سنگ‌پاره‌سنگ
دیواری برآرم. ــ

 

باری
دل
در این برهوت
دیگرگونه چشم‌اندازی می‌طلبد.

 

 

قاطع و بُرّنده
تو آن شکوهپاره پاسخی،
به هنگامی که
اینان همه
نیستند

 

جز سؤالی
خالی
به بلا…

توضیحات بیشتر »