شعرها: مدایح بی‌صله
مدایح بی‌صله

روزنامه‌ی انقلابی

هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد
مرگ برابرِ من نشسته بود
ــ آن سوی میزِ کنکاشِ «چه باید کرد و چگونه» ــ
و نمونه‌های چاپخانه را اصلاح می‌کرد.

 

از خاطرم گذشت…

مدایح بی‌صله

و چون نوبت ِ ملاحان…

و چون نوبتِ ملاحانِ ما فرارسد
آن خونریزِ بیدادگر
در جزیره‌ی مغناتیس
بر دو پای
استوار بایستد

زخمِ آخرین را
خنجری برهنه به دندانش.

 

پس دریا
به بانگی خاموش…

مدایح بی‌صله

ميان ِ کتاب‌ها گشتم

میانِ کتاب‌ها گشتم
میانِ روزنامه‌های پوسیده‌ی پُرغبار،
در خاطراتِ خویش

در حافظه‌یی که دیگر مدد نمی‌کند
خود را جُستم و فردا را.

 

عجبا!
جُستجوگرم من…

مدایح بی‌صله

خواب‌آلوده هنوز…

خواب‌آلوده هنوز
در بستری سپید
صبحِ کاذب
در بورانِ پاکیزه‌ی قطبی.

و تکبیرِ پُرغریوِ قافله
که: «رسیدیم
آنک چراغ و آتشِ مقصد!»

 

 

ــ گرگ‌ها
بی‌قرار …

مدایح بی‌صله

من هم‌دست ِ توده‌ام

من همدستِ توده‌ام
تا آن دَم که توطئه می‌کند گسستنِ زنجیر را
تا آن دَم که زیرِ لب می‌خندد

دلش غنج می‌زند
و به ریشِ جادوگر آبِ دهن پرتاب می‌کند.

 

اما برادری…

مدایح بی‌صله

پیغام

پسرِ خوبم، ماهان
پاشو
برو آن کوچه‌ی پایینی،
خانه‌ای هست که سکّو دارد

پیرمردی لاغر می‌بینی
روی سکّوی دَمِ خانه نشسته‌ست
با قبای قدکِ گُل‌ناری؛
غصه‌ی …

مدایح بی‌صله

جهان را که آفريد

«ــ جهان را که آفرید؟»

 

«ــ جهان را؟
من
آفریدم!

بجز آن که چون من‌اش انگشتانِ معجزه‌گر باشد
که را توانِ آفرینشِ این هست؟

 

جهان را
من آفریدم.»

 

«ــ جهان…

مدایح بی‌صله

نمي‌توانم زيبا نباشم

نمی‌توانم زیبا نباشم
عشوه‌یی نباشم در تجلیِ جاودانه.

 

چنان زیبایم من
که گذرگاهم را بهاری نابه‌خویش آذین می‌کند:

در جهانِ پیرامنم
هرگز
خون
عُریانی‌…

مدایح بی‌صله

نمی‌خواستم…

نمی‌خواستم نامِ چنگیز را بدانم
نمی‌خواستم نامِ نادر را بدانم
نامِ شاهان را
محمدِ خواجه و تیمورِ لنگ،

نامِ خِفَت‌دهندگان را نمی‌خواستم و
خِفَت‌چشندگان…

مدایح بی‌صله

در جدال با خاموشی

۱

من بامدادم سرانجام
خسته
بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.

هرچند جنگی از این فرساینده‌تر نیست،
که پیش از آنکه باره برانگیزی
آگاهی
که سایه‌ی عظیمِ…

The Official Website of Ahmad Shamlou © 2017 تمام حقوق محفوظ است.