قالب وردپرس درنا توس

شعرها: در آستانه

حکایت

مطرب درآمد
با چکاوکِ سرزنده‌یی بر دسته‌ی سازش.
مهمانانِ سرخوشی
به پایکوبی برخاستند.

از چشمِ ینگه‌ی مغموم
آنگاه
یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را
قطره‌یی
به زیر غلتید.

 

 

عروس را
بازوی آز با خود برد.
سرخوشانِ خسته پراکندند.
مطرب بازگشت
با ساز و
آخرین زخمه‌ها در سرش
شاباشِ کلان در کلاهش.

 

تال…

توضیحات بیشتر »

هاسمیک

با آیدا،
در ستایشِ بانوی «مادر»

با خوشه‌های یاس آمده بودی
تأییدِ حضورت
کس را به شانه بر
باری نمی‌نهاد.

 

بلورِ سرانگشتانت به ده هِلالَکِ ماه
در معرضِ خورشید از حکایتِ مردی می‌گفت
که صفای مکاشفه بود
و هراسِ بیشه‌ی غُربت را
هجا به هجا
دریافته بود.

 

 

می‌خفتی
می‌آمدیم و می‌دیدیم
که جانت
تر…

توضیحات بیشتر »

ظلماتِ مطلقِ نابینایی

به ایرج کابلی

 

ظلماتِ مطلقِ نابینایی.
احساسِ مرگ‌زای تنهایی.

«ــ چه ساعتی‌ست؟ (از ذهنت می‌گذرد)
چه روزی؟
چه ماهی
از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره؟»

 

تک‌سُرفه‌یی ناگاه
تنگ از کنارِ تو.

 

آه، احساسِ رهایی‌بخشِ همچراغی!

 

۱ مهرِ ۱۳۷۰

توضیحات بیشتر »

حجمِ قیرینِ نه‌درکجایی…

به واحد اسکندری

حجمِ قیرینِ نه‌درکجایی،
نادَرکجایی و بی‌درزمانی.

 

و آنگاه
احساسِ سرانگشتانِ نیازِ کسی را جُستن
در زمان و مکان
به مهربانی:

 

«ــ من هم اینجا هستم!»

 

پچپچه‌یی که غلتاغلت تکرار می‌شود
تا دوردست‌های لامکانی.

 

 

کشفِ سحابی‌ مرموزِ هم‌داستانی
در تلنگرِ زود…

توضیحات بیشتر »

درپيچيده به خويش…

به زرین‌تاج و نورالدین سالمی

درپیچیده به خویش جنین‌وار
که پیرامنت انکارِ تو می‌کند،
در چنبره‌ی خوفِ سیاهی به زهدان ماننده
در ظلماتی از غلظتِ سُرخِ کینه یا تحقیر.

 

«ــ رها شو تا به معرکه‌ی جدال درآیی
حتا به هیأتِ شکل‌نایافته جنینی!»

 

میلادت مبارک ای واحدِ آماری
ای قربانیِ کاهشِ نوزادْمرگی!

 …

توضیحات بیشتر »

در آستانه

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

 

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ تو…

توضیحات بیشتر »

خلاصه‌ی احوال

چیزی به جا نماند
حتا
که نفرینی
بدرقه‌ی راهم کند.

 

با اذانِ بی‌هنگامِ پدر
به جهان آمدم
در دستانِ ماماچه‌پلیدک
که قضا را
وضو ساخته بود.

 

هوا را مصرف کردم
اقیانوس را مصرف کردم
سیاره را مصرف کردم
خدا را مصرف کردم
و لعنت شدن را، بر جای،
چیزی به جای بِنَماندم.

 

۴ دی ۱۳۷۱

توضیحات بیشتر »

آن روز در اين وادی…

به یادِ زنده‌ی جاودان مرتضا کیوان

آن روز در این وادی پاتاوه گشادیم
که مرده‌یی اینجا در خاک نهادیم.

 

 

چراغش به پُفی مُرد و
ظلمت به جانش درنشست
اما
چشم‌اندازِ جهان
همچنان شناور ماند
در روزِ جهان.

 

مُردِ‌گان
در شبِ خویش
از مشاهده بی‌بهره می‌مانند
اما بندِ نافِ پیوند
هم از آن‌دست
به جای است. ـ…

توضیحات بیشتر »

خاطره

شب
سراسر
زنجيرِ زنجره بود
تا سحر،

سحرگه
به‌ناگاه با قُشَعْريره‌ی درد
در لطمه‌ی جانِ ما
جنگل
از خواب واگشود
مژگانِ حيرانِ برگش را
پلکِ آشفته‌ی مرگش را،
و نعره‌ی اُزگَلِ ارّه‌ زنجيری
سُرخ
بر سبزیِ‌ نگرانِ دره
فروريخت.

 

 

تا به کسالتِ زردِ تابستان پناه آريم
دلشکسته
به‌ترکِ کوه گفتيم.

 

۱۲ …

توضیحات بیشتر »