شعرها: باغ آینه
باغ آینه

خوابِ وجين‌گر

خواب چون درفکند از پایم
خسته می‌خوابم از آغازِ غروب
لیک آن هرزه علف‌ها که به دست
ریشه‌کن می‌کنم از مزرعه، روز،
می‌کَنَم‌ْشان شب در خواب، هنوز…

۱۳۳۸…

باغ آینه

مثلِ اين است…

مثلِ این است، در این خانه‌ی تار،
هرچه، با من سرِ کین است و عناد:
از کلاغی که بخواند بر بام
تا چراغی که بلرزاند باد.

 

مثلِ این است که می‌جنبد یأس
بر سکونی که در…

باغ آینه

حريقِ قلعه‌يی خاموش …

برای مادرم

زنی شب تا سحر گریید خاموش.
زنی شب تا سحر نالید، تا من
سحرگاهی بر آرم دست و گردم
چراغی خُرد و آویزم به برزن.

 

زنی شب تا سحر نالید و ــ افسوس! ــ
مرا آن ناله‌ی…

باغ آینه

کلید

رفتم فرو به فکر و فتاد از کفم سبو
جوشید در دلم هوسی نغز:
«ــ ای خدا!
«یارم شود به صورت، آیینه‌یی که من
«رخساره‌ی رفیقان بشناسم اندر او!»

 

بردم سخن به چله‌نشینانِ…

باغ آینه

اتفاق

مردی ز بادِ حادثه بنشست
مردی چو برقِ حادثه برخاست
آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت
وین، نام را، بدونِ سپر خواست.

 

 

ابری رسید پیچان‌پیچان
چون خِنگِ یالش آتش،…

باغ آینه

برف

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.

 

پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ
همه آلودگی‌ست این ایام.

 

راهِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست…

باغ آینه

شب‌گیر

برای ادیب خوانساری و سِحرِ صدایش

 مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت
شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت.
مرغ، وایی کرد، پر بگشود و بست
راهِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.

 

 …

باغ آینه

غروبِ «سيارود»

می‌چکد سمفونیِ شب
آرام
روی دلتنگیِ خاموشِ غروب.

 

مغرب
از آتشِ افسرده‌ی روز
بی‌صدا می‌سوزد.

 

می‌برد نغمه‌ی دلتنگی را
بادِ جنوب
تا کند زمزمه بر بامِ…

باغ آینه

در دوردست…

در دوردست، آتشی اما نه دودناک
در ساحلِ شکفته‌ی دریای سردِ شب
پُرشعله می‌فروزد.

 

آیا چه اتفاق؟
کاخی‌ست سربلند که می‌سوزد؟
یا خرمنی ــ که مانده ز کینه
در…

باغ آینه

بر سنگ‌فرش

یارانِ ناشناخته‌ام
چون اخترانِ سوخته
چندان به خاکِ تیره فروریختند سرد
که گفتی

دیگر
زمین
همیشه
شبی بی‌ستاره ماند.

 

آنگاه
من
که بودم
جغدِ سکوتِ لانه‌ی…

The Official Website of Ahmad Shamlou © 2017 تمام حقوق محفوظ است.