قالب وردپرس درنا توس
خانه / آثار احمد شاملو / آثار: دفترهای شعرها / شعرها: در آستانه (صفحه 2)

شعرها: در آستانه

بر کدام جنازه زار می‌زند…؟

بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟
بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گرید
این سازِ بی‌زمان؟

در کدام غار
بر کدام تاریخ می‌موید این سیم و زِه، این پنجه‌ی نادان؟

 

بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند
بگذار برخیزد!

 

زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه‌ی صافی
زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراعِ بلندِ نسیم
زا…

توضیحات بیشتر »

ما نیز…

به محمدجواد گلبن

ما نیز روزگاری
لحظه‌یی سالی قرنی هزاره‌یی ازاین پیش‌تَرَک
هم در این‌جای ایستاده بودیم،

بر این سیّاره بر این خاک
در مجالی تنگ ــ هم‌ازاین‌دست ــ
در حریرِ ظلمات، در کتانِ آفتاب
در ایوانِ گسترده‌ی مهتاب
در تارهای باران
در شادَرْوانِ بوران
در حجله‌ی شادی
در حصارِ اندوه

 

تنها با خود
تن…

توضیحات بیشتر »

قناری گفت…

به هوشنگ گلشیری

 

قناری گفت: ــ کُره‌ی ما
کُره‌ی قفس‌ها با میله‌های زرین و چینه‌دانِ چینی.

 

ماهی‌ سُرخِ سفره‌ی هفت‌سین‌اش به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می‌شود.

 

کرکس گفت: ــ سیاره‌ی من
سیاره‌ی بی‌همتایی که در آن
مرگ
مائده می‌آفریند.

 

کوسه گفت: ــ زمین
سفره‌ی برکت‌خیزِ اقیان…

توضیحات بیشتر »

یکی کودک بودن…

به ایسای شاعر

یکی کودک بودن
آه!
یکی کودک بودن در لحظه‌ی غرشِ آن توپِ آشتی

و گردشِ مبهوتِ سیبِ سُرخ
بر آیینه.

 

یکی کودک بودن
در این روزِ دبستانِ بسته
و خِش‌خشِ نخستین برفِ سنگین‌بار
بر آدمکِ سردِ باغچه.

 

 

در این روزِ بی‌امتیاز
تنها
مگر
یکی کودک بودن.

 

۲۶ فروردینِ ۱۳۷۳

توضیحات بیشتر »

ترانه

بر این کناره تا کرانه‌ی آمودریا
آبی می‌گذشت که دگر نیست:
رودی که به روزگارانِ دراز سُرید و از یاد شد
رودی که فروخشکید و بر باد شد.

 

بر این امواج تا رودبارانِ سند
زورقی می‌گذشت که دگر نیست:
زورقی که روزی چند در خاطری نقش بست
وانگه به خرسنگی برآمد و درهم شکست.

 

بر این زورق از بندری به شهرْبندری
زورق…

توضیحات بیشتر »

سِفْرِ شُهود

زمین را انعطافی نبود
سیاره‌یی آتی بود
لُکِّه سنگی بود
آونگ

که هنوز مدار نمی‌شناخت زمین،
و سرگذشتِ سُرخش
تنها
التهابی درک‌ناشده بود
فراپیشِ زمان.

 

سنگ‌پاره‌یی بی‌تمیز که در خُشکای خمیره‌اش هنوز
«خود» را خبر از «خویشتن» نبود،
که هنوز نه بهشتی بود
نه ماری و سیبی،
نه انجیربُنی که برگش
درزِ گندم را
شرم آم…

توضیحات بیشتر »

قفس قفس اين قفس…

قفس
قفس این قفس این قفس…

 

پرنده
در خوابش از یاد می‌بَرَد

من اما در خواب می‌بینمش،
که خود
به بیداری
نقشی به کمالم
از قفس.

 

 

از ما دو
کدام؟ ــ
تو که زندانت تو را زمزمه می‌کند
یا من
که غریوِ خود را نیز
نمی‌شنوم؟
تو که زندانت مرا غریو می‌کشد،
یا من
که زمزمه‌ی تو
در این بهارانم
مجالِ باغ و دماغِ …

توضیحات بیشتر »

جوشان از خشم…

جوشان از خشم
مسلسل را به زمین کوفت
دندان به دندان بَرفشرده
کلوخ‌ْپاره‌یی برداشت با دشنامی زشت

و با دشنامی زشت
بَرابَریان را هدف گرفت.

هم‌سنگران خنده‌ها نهان کردند.

سهراب گفت:
ــ آه! دیدی؟
سرانجام
او نیز…

۱۱ اردیبهشتِ ۱۳۷۴

توضیحات بیشتر »