قالب وردپرس درنا توس
خانه / آثار احمد شاملو / آثار: دفترهای شعرها (صفحه 10)

آثار: دفترهای شعرها

هميشه همان…

همیشه همان…
اندوه
همان:
تیری به جگر درنشسته تا سوفار.

 

تسلای خاطر
همان:
مرثیه‌یی ساز کردن. ــ
غم همان و غم‌واژه همان
نامِ صاحب‌ْمرثیه
دیگر.

 

 

همیشه همان
شگرد
همان…
شب همان و ظلمت همان
تا «چراغ»
همچنان نمادِ امید بماند.

 

راه
همان و
از راه ماندن
همان،
تا چون به لفظِ «سو…

توضیحات بیشتر »

پس آنگاه زمین…

به شاهرخ جنابیان

 
 

پس آنگاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش
و زمین به سخن درآمده با او چنین می‌گفت:

ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگ‌های نازکِ ترّه که قاتقِ نان کنی.
انسان گفت: ــ چنین است.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه …

توضیحات بیشتر »

شبانه

به فریادی خراشنده
بر بامِ ظلمتِ بیمار
کودکی
تکبیر می‌گوید

 

گرسنه‌روسبی‌یی
می‌گرید

 

آلوده‌دامنی
از پیروزیِ بردگانِ دلیر
سخن می‌گوید.

 

 

لُجِّه‌ی قطران و قیر
بی‌کرانه نیست
سنگین‌گذر است.
روز اما پایدار نمانَد نیز
که خورشید
چراغِ گذرگاهِ ظلماتی دیگر است:
بر بامِ ظلمتِ بیمار
آ…

توضیحات بیشتر »

اين صدا

این صدا
دیگر
آوازِ آن پرنده‌ی‌ آتشین نیز نیست
که خود از نخست‌اش باور نمی‌داشتم ــ

 

 

آهن
اکنون
نِشترِ نفرتی شده‌است
که دردِ حقارتش را
در گلوگاهِ تو می‌کاود.

 

 

این ژیغ ژیغِ سینه‌دَر
دیگر
آوازِ آن غلتکِ بی‌افسار نیز نیست
که خود از نخست‌اش باور نمی‌داشتم ــ

 

غلتکِ کج‌پیچ
اکنون…

توضیحات بیشتر »

بُهتان مگوی

بُهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.

 

آفتاب از حضورِ ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجالِ درنگ نیست.

 

همین بس که یاری‌اش مدهی
سواری‌اش مدهی.

 

دیِ ۱۳۶۳

توضیحات بیشتر »

غمم مدد نکرد

غمم مدد نکرد:
چنان از مرزهای تکاثُف برگذشت
که کس به اندُهناکی‌ جانِ پُردریغم
ره نبرد.

 

نگاهم به خلأ خیره ماند
گفتند
به ملالِ گذشته می‌اندیشد.

 

از سخن بازماندم
گفتند
مانا کفگیرِ روغنْ‌زبانی‌اش
به تَهِ دیگ آمده.

 

اشکی حلقه به چشمم نبست،
گفتند
به خاک افتادنِ آن همه سَروَش
به هیچ نیست.

 …

توضیحات بیشتر »

با برونی‌يفسکی، شاعر لهستانی

آنگاه که شماطه‌ی مقدر به صدا درآید
شیون مکن
سوگندت می‌دهم
شیون مکن

که شیون‌ات به تردیدم می‌افکند.

 

رقصِ لنگری در فضای مقدّر و، آنگاه
نومیدیِ شیون‌ْآفرینی از آن‌دست؟ ــ

 

نه، سنجیده‌تر آن که خود برگزینی و
شماطه را خود به قرار آری.
مرگِ مقدر
آن لحظه‌ی منجمد نیست
که بدان باور داری
خایف و لرزان
بارها …

توضیحات بیشتر »

کریه اکنون…

«کریه» اکنون صفتی اَبتَر است
چرا که به تنهایی گویای خون‌تشنگی نیست.
تحمیق و گرانجانی را افاده نمی‌کند

نه مفت‌خوارگی را
نه خودبارگی را.

 

تاریخ
ادیب نیست
لغت‌نامه‌ها را اما
اصلاح می‌کند.

 

 

 

 

توضیحات بیشتر »

سپیده‌دم

بانگ‌دربانگ
خروسان می‌خوانند.

 

تا دوردست‌های گمان اما
در این پهنه‌ی ماسه و شوراب
روستایی نیست.

 

روز است که دیگرباره بازمی‌گردد
یادآورِ صبح و سلام و سبزه،
و تحقیر است که هر سپیده‌دم
از نو
اختراع می‌شود
در تجربه‌ی گریانِ همیشه.

 

 

 

 

توضیحات بیشتر »